close
چت روم
رمان پنجمین فصل سال | (PDF و موبایل)
تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
رمان پنجمین فصل سال | (PDF و موبایل) رمان پنجمین فصل سال  | (PDF و موبایل)

 نام رمان : پنجمین فصل سال 

 نویسنده : رهایش* کاربر انجمن نودهشتیا

 حجم کتاب : ۱۰٫۴ (پی دی اف) – ۱٫۵ (پرنیان) – ۱٫۵ (کتابچه) – ۰٫۸ (ePub) – اندروید ۱٫۲ (APK) 

 

 ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

 تعداد صفحات : ۱۰۳۰

خلاصه رمان:

پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک! برای رسیدن به این نیکی ها خوب بودن خودت به تنهایی کافی نیست! خوب بودن دیگرانی که در کنارت هستن هم لازمه!
پندارِ به فراموشی نیک بودن رسیده، ناخواسته به سمت شروع فصل جدیدی از زندگی قدم بر می داره! دقیقاً ناخواسته! بی هیچ میلی! بی هیچ تلاشی! بی هیچ انگیزه ای! بی هیچ علاقه ای!
 

 

 

 

pdf دانلود رمان چشم های سرخابی | mahya1993 کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

jar1 دانلود رمان پنجمین فصل سال | رهایش* کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل – پارت ۱ (نسخه پرنیان)

jar1 دانلود رمان پنجمین فصل سال | رهایش* کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل – پارت ۲ (نسخه پرنیان)

jar2 دانلود رمان پنجمین فصل سال | رهایش* کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل – پارت ۱ (نسخه کتابچه)

jar2 دانلود رمان پنجمین فصل سال | رهایش* کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل – پارت ۲ (نسخه کتابچه)

epub دانلود رمان پنجمین فصل سال | رهایش* کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

android دانلود رمان پنجمین فصل سال | رهایش* کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

 

 

 

قسمتی از متن رمان :

 

 

خسته و بی حوصله نشسته بودم پشت میز و داشتم شرح حال آخرین مریضی رو که ویزیت کرده بودم توی پرونده اش وارد می کردم که تقه ای به در خورد و صدای باز شدنش اومد. بدون اینکه سرمو بلند کنم گفتم: خانم میرفاضل من فردا تا ۷ عمل دارم. بیمارای فردا رو منتقل کن به روزای دیگه.
-ببخشید به من گفتن دستای شما تو عمل بواسیر شفاست درست گفتن؟!
سرمو با تأخیر و بهت زده آوردم بالا و زل زدم به کسی که دم در وایساده بود!
تعجب اون رو هم از دیدن چهره ی من می شد تو صورتش دید! اومد تو و در رو بست و تکیه داد بهش. به جرأت می تونم بگم نفس کشیدن هم یادم رفته بود! صدای ضربان قلبمو می تونستم بشنوم که از هیجان تند و تندتر می کوبید!
با دو قدم بلند به میزم نزدیک شد و دستشو آورد جلو و گفت: سلام!
بی توجه به دستی که دراز شده بود از جام بلند شدم. میزو دور زدم و روبروش وایسادم. یه خرده همو نگاه کردیم و بعد هر دو همزمان مردونه و محکم همو به آغوش کشیدیم! باورم نمی شد! خودش بود! چهار سال بود که ندیده بودمش! چهار سال بود که صمیمی ترین رفیقم رو ندیده بودم! چهار سال بود هیچ کسو ندیده بودم! چهار سال تموم گذشته امو پاک کرده بودم و حالا یکی از پررنگ ترین آدمای گذشته روبروم وایساده بود.

خودشو از بین دستام کشید بیرون و با لبخند گفت: له شدم پسر خوب! پرتقال که آب لمبو نمی کنی!  

منبع : نودهشتیا 

کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام
تهران چت