تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
رمان دل بند زده ,موبایل و pdf رمان دل بند زده ,موبایل و pdf

 

pdf دانلود رمان دل بند زده | FereshteĦ کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

jar1 دانلود رمان دل بند زده | FereshteĦ کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

jar2 دانلود رمان دل بند زده | FereshteĦ کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

epub دانلود رمان دل بند زده | FereshteĦ کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

android دانلود رمان دل بند زده | FereshteĦ کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

 

21 دانلود رمان دل بند زده | FereshteĦ کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) قسمتی از متن رمان :

پول تاکسی رو حساب کردم و از ماشین پیاده شدم.آبان ماه بود و گرما بیداد می کرد.پوفی کردم و مقنعه ام رو که از شدت گرما بهم چسبیده بود از خودم جدا کردم.
یه نگاه به خیابون کردم.تک و توک ماشین رد میشد.کیفمو روی شونه ام جا به جا کردم و راه افتادم.
وسطای خیابون بودم که با صدای ترمز شدید ماشینی سرجام میخ کوب شدم.آب دهنمو قورت دادم و برگشتم به طرف ماشین.نزدیک بود تصادف کنم و خدا نجاتم داد.چشمامو باز و بسته کردم و نفس راحتی کشیدم.
یه نگاه به راننده کردم.نور شدید آفتاب که بهش میخورد باعث شده بود چهره اش زیاد معلوم نباشه.دستاش به فرمون بود و مات و مبهوت داشت به رو به روش نگاه می کرد.بیچاره اونم معلوم بود ترسیده و دست کمی از من نداره.سعی کردم آروم باشم و به خودم مسلط بشم.
اخمی کردم رفتم محکم زدم به شیشه
-آقا.آقا
اصلا انگار متوجه نبود
-آقا با شمام.
حرکتی کرد و سرشو برگردوند.اینجا بود که تونستم چهره اش رو ببینم.خداییش چهره ی بدی نداشت و چیزی که بیشتر از همه توجهم رو جلب کرد چشم و ابرو مشکی اش بود.کمی بهم خیره موند و از ماشین پیاده شد.چند قدمی رفتم عقب و به تندی گفتم:
-آقای محترم این چه طرز رانندگیه؟اگه میزدی بهم چی؟چرا حواستونو جمع نمی کنید؟
با دستش اشاره کرد که بس کنم.

کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام