close
چت روم
رمان صورتک های مهربون ,موبایل و pdf
تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
رمان صورتک های مهربون ,موبایل و pdf رمان صورتک های مهربون ,موبایل و pdf

 

pdf دانلود رمان صورتک های مهربون | pitishka کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

jar1 دانلود رمان صورتک های مهربون | pitishka کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

jar2 دانلود رمان صورتک های مهربون | pitishka کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

epub دانلود رمان صورتک های مهربون | pitishka کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

android دانلود رمان صورتک های مهربون | pitishka کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

 

21 دانلود رمان صورتک های مهربون | pitishka کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) قسمتی از متن رمان :

صدای نازنین از جام بلند شدم. نگاهی به ساعت انداختم؛ تازه ساعت نه شده بود. از توی خاطرات چهار سال پیش دراومدم. نازنین نگاهی به چشمای خیسم کرد و گفت: الهی قربونت برم، تو که دوباره گریه کردی عزیزم!
آهی کشیدم و حرفی نزدم. نازنین آرام موهامو نوازش کرد و گفت: پاشو آماده شو… امشب مهمون دارید!
لبامو خیس کردم و لبخندی زدم، رو به نازنین گفتم: خودت یک لباس انتخاب کن.
نازنین کمد لباسامو باز کرد و یه لباس شب مشکی داد دستم. دستی به موهام کشیدم. موهای بلندم که تا پایین کمرم میرسید رو مصری کوتاه کرده بودم. دیگر نمیذاشتم بلند بشه، موی بلندم یاد آور تمام گذشتم بود، گذشته ای که به یاد آوردنش فقط قلبم رو به درد میورد، اما باید به یاد میوردم، تا بدونم کی بودم و از کجا به اینجایی که الان هستم رسیدم!
دوش گرفتم و لباسو پوشیدم. یک جورایی با خودم لج کرده بودم. شده بودم دقیقاً نقطه ی مقابل چیزی که قبلاً بودم. اصلاً برام اهمیتی نداشت. من دیگه کسیو توی این دنیا نداشتم. لباسم یقه ی خیلی بازی داشت. یک چاک بلندم تا بالای زانو داشت. از پشتم تا کمر خالی بود و چیزی نداشت. یک شال حریر نازک که بود و نبودشم فرقی نمیکرد روی شونم انداختم که سر خورد و افتاد پایین با آرنجام نگهش داشته بودم. کفشای پاشنه بلندمو پوشیدم و آرایش کردم. دودی و مشکی آرایش کردم، خیلی غلیظ نبود؛ اما برای منی که به جز ریمل آرایش دیگه ای نداشتم، زیاد بود.
مهمونی شروع شده بود که رفتم بیرون. بالای پله ها ایستادم و نگاهی به پایین انداختم. یه عالمه پولدار مفت خور دوباره دور هم جمع شده بودن. همون طور که اون بالا ایستاده بودم، دوباره ذهنم پرتاب شد به چهار سال قبل.
« روز عقدم از خوشحالی سر از پا نمیشناختم. از اینکه به آرشام میرسم خیلی خوشحال بودم. وقتی آرشام و توی اون کت و شلواردودی دیدم، قند تو دلم آب میشد. خودمم یک مانتو و شلوار سفید پوشیده بودم. قرار شده بود که یک عقد محضری باشه و بعداً عروسی بگیریم. 

کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام