تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
دانلود رمان زیبای احساس من معلول نیست ,موبایل و pdf دانلود رمان زیبای احساس من معلول نیست ,موبایل و pdf

 

pdf دانلود رمان احساس من معلول نیست | سمیه.ف.ح کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

jar1 دانلود رمان احساس من معلول نیست | سمیه.ف.ح کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

jar2 دانلود رمان احساس من معلول نیست | سمیه.ف.ح کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

epub دانلود رمان احساس من معلول نیست | سمیه.ف.ح کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

android دانلود رمان احساس من معلول نیست | سمیه.ف.ح کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

 

21 دانلود رمان احساس من معلول نیست | سمیه.ف.ح کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) قسمتی از متن رمان :

توی آینه نگاهی به خودش انداخت . بد نبود ! بعد چند سال ، خانواده ی عمه اش از تبریز به دیدنشون می اومدن و هنگامه دلش نمی خواست بد به نظر بیاد . لباسهایی رو که رو زمین ریخته بود رو جمع کرد و مرتب سرجاشون گذاشت . نگاهی اجمالی به اتاق انداخت و بعد آروم به طرف پله ها رفت . با اینکه پدر ومادرش اصرار داشتن به خاطر شرایط جسمیش ،یکی از اتاقای پایین رو برداره ، هنگامه بالا رو ترجیح می داد . دیدن فضای قشنگ حیاط از طبقه ی دوم دلچسب تر از طبقه ی اول بود . دیگه عادت داشت به ده پله ای که هر روز بارها اونا رو بالا ، پایین می کرد . همیشه یکی از کفشاش ، بلند تر از دیگری بود. با این حال بازم می لنگید . یه پاش کوتاهتر پای دیگه اش بود و در ضمن مختصری هم ضعیف تر . با اینکه کفشاش همشون مخصوص بودن ، ولی بازم نمی تونستن اون نقصان رو کامل برطرف کنن. برای خودش عادی بود . نه اذیت می شد و نه اعتماد به نفسش پایین می اومد . تنها چیزی که همیشه براش آزار دهنده بود ، نگاه ترحم آمیز اطرافیان و مردم بود. از آدمهایی که رنگ نگاهشون ترحم نداشت، بیشتر خوشش می اومد . اگه توانش رو داشت ، می خواست تو گوش کل دنیا داد بزنه ، من از وضعیتم ناراضی نیستم . به من ترحم نکنید ، توجه کنید.
مامانش فریبا خانم ، که یه دبیر بازنشسته ست و یه شاعره ی توانا هم به حساب می یاد ، تو آشپزخونه مشغول تدارک وسایل پذیراییه. عمه فاطمه اینا از چهار سال پیش ، گذارشون به تهران نیفتاده و مادر هنگامه ، دوست داره بهترین پذیرایی رو از خواهر شوهر بزرگش به عمل بیاره . هنگامه تنها فرزندشونه و چون مادرزادی به اون مشکل گرفتاره ، پدر و مادرش از ترس اینکه بچه های دیگه شون هم با نقص عضو به دنیا بیان ، از خیر فرزند دوم گذشتن و تمان همت خودشون رو به کار بستن که هنگامه رو یه انسان به تمام معنا تحویل جامعه بدن و الحق و النصاف هم موفق شدن.
هنگامه دختری با ضریب هوش ۱۳۸ ، یه نابغه به حساب می یاد . فارغ التحصیل دکترای زمین شناسی و عضو هیات علمی دانشگاه آزاد دماوند . از نظر خودش و خانواده اش فرد موفقی به حساب می یاد . دختری نمکین ، با قد ۱۶۸ ، صورتی گرد ، پوستی گندمگون و یکدست . چشمای درشت مشکی و ابروهایی پرپشت به هم پیوسته درست مثل زنان دوران قاجار که هرزگاهی اجازه می ده پیوستگی ها خودشون رو نشون بدن و اون موقع ست که پدرش با عشق نگاش می کنه و می گه :
-بذار ابروهات اینطوری مثل خورشید خانم بمونن بابا جان !!!


منبع : نودهشتیا

کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام
دانلود رمان