close
چت روم
دانلود رمان زیبای آجر لق ,موبایل و pdf
تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
دانلود رمان زیبای آجر لق ,موبایل و pdf دانلود رمان زیبای آجر لق ,موبایل و pdf

 

pdf دانلود رمان آجر لق | هدی بهرامی نیا کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

jar1 دانلود رمان آجر لق | هدی بهرامی نیا کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

jar2 دانلود رمان آجر لق | هدی بهرامی نیا کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

epub دانلود رمان آجر لق | هدی بهرامی نیا کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

android دانلود رمان آجر لق | هدی بهرامی نیا کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

 

21 دانلود رمان آجر لق | هدی بهرامی نیا کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) قسمتی از متن رمان :

نیم رخ به آینه ایستادم.تونیک بنفش و مشکی تا روی ران هایم بلندی داشت. پهلوهایم پر تر شده بود. هم خودم تغییر سایزم را حس کرده بودم هم همسایه مامان اینا که در کوچه مرا دیده بود گوشزد کرده بود…که خوش آب و رنگ تر از قبل شده ام. به قول خودش یک پرده گوشت گرفتم و آبی زیر پوستم رفته. دست کشیدم روی جلوی شکمم…هنوز خیلی پیدا نبود…شاید اکثریت می گفتند اضافه وزن است ولی همان خانم همسایه از چشم هایم فهمیده بود. باز هم به قول خودش از برق چشمهایم…نیم چرخی زدم و از پهلوی دیگر به آینه نگاه کردم…از این طرف هم چیز زیادی پیدا نبود…مثل همان سمت…دست کشیدم روی گونه ها…چند لک قهوه ای رویشان افتاده بود…کتاب چه نوشته بود؟ ماسک بارداری؟ ممکن است نروند؟ به جهنم که نروند…سر و ته این لکه ها با کرم به هم می آمد ولی سر و ته موجودی که درون شکمم بود چه؟. موجودی که برای داشتنش ….
از آیینه چشم گرفتم. تن خسته ام را روی تخت رها کردم. باز دستم سر خورد روی شکمم. دلم می خواست بدانم این دست کشیدن ها به همان اندازه که مرا سرشار از مادری می کند او را هم سرشار می کند از فرزندی؟
دکتر چه کار می کرد؟ لبه دستش را روی شکمم می کشید و فشار می داد؟ به قول خودش به اولین سفتی که رسیدی همانجا رحم است. البته که چیزی حس نکرده بود…گفته بود سن بارداری ات هنوز کم است…کتاب هم نوشته بود. تا ۱۲ هفتگی فقط درون لگن.
من هنوز دوازده هفته هم نبودم. هیچی نبود. فقط یک حس عظیم و مفرط.. یک سرشاری بی حد و حصر…لبخند پهنی روی لب هایم نشست…دکتر گفته بود اگر بخواهی قلبش را نشانت می دهم…روی صفحه سیاه و برفکی دستگاهش . میان حجم سیاهی و خطوط خاکستری. فقط یک نقطه بود که بالا و پایین می رفت…و من تک و تنها غرق خوشی شدم. 


منبع : نودهشتیا

کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام
تهران چت