close
چت روم
دانلود رمان زیبای به کدامین جرم ,موبایل و pdf
تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
دانلود رمان زیبای به کدامین جرم ,موبایل و pdf دانلود رمان زیبای به کدامین جرم ,موبایل و pdf

 

pdf دانلود رمان به کدامین جرم | waterygirl کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

jar1 دانلود رمان به کدامین جرم | waterygirl کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

jar2 دانلود رمان به کدامین جرم | waterygirl کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

epub دانلود رمان به کدامین جرم | waterygirl کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

android دانلود رمان به کدامین جرم | waterygirl کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

 

21 دانلود رمان به کدامین جرم | waterygirl کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) قسمتی از متن رمان :

از وقتی عکسشو بهم دادن یه حس عجیبی دارم نمیدونم چرا همش احساس میکنم یه جای کار میلنگه از امروز صبح بارها وبارها همه چیزو چک کردم حتی یه بارم وقتی از خونه در اومدم دوباره به خونه برگشتمو خوب همه چیو برسی کردم مثل همیشه همه چیز مرتب بود انگار واقعا همه چیز سر جاش بودو اماده تا من صاحب این عکسو مثل تمام صاحبان دیگه عکسا از بین ببرم
وقتی داشتم از دوربین اسلحه ام بهش نگاه میکردم اروم اروم یاد چیزایی میافتادم که مدتها بود از یاداوریشون خسته شده بودم مثل اون حلقه استیل پونزده تومنی که به نشانه نامزدی بهش دادم چقدر ذوق کرد چه روزای خوبی بود اون موقعه ها اینقدر پول نداشتم که براش حلقه برلیان بخرمو بذارم توی یه جعبه مخملی وبهش بدم ولی یه قلب عاشق داشتم یه احساس قشنگ افسوس که هم اون قلبمو از دست دادم هم اون احساس ناب رو الان فقط یه قاتلم
به ساعت نگاه کردم ساعت ۷٫۵ دقیقه بود از انتظار بدم میومد امروز بر خلاف همه روزایی که مراقبش بودم دیر تر از خونه میومد بیرون برای از بین بردنش فقط چند لحظه فرصت داشتم فقط چند لحظه نه چند ثانیه نه چند دقیقه ونه حتی چند ساعت برای کشتن کسی که یه روز حاضر بودم جونمو براش فدا کنم فقط چند لحظه فرصت داشتم ‚
قلبم محکم به دیواره سینم میکوبید به حیاط نگاه کردم که از این ساختمون بلند به راحتی مشخص بود با قدم های ارومو متینش داشت به در نزدیک میشد چشمامو برای چند لحظه بستم وچند تا نفس عمیق کشیدم وبعد بازشون کردم از دوربین اسلحه بهش خیره شدم نشانه گرفتم حالادرو باز کرد خواستم بیشتر دوربینو روش زوم کنم که انگار با شنیدن صدایی برگشت وبه پشت سرش نگاه کرد یه خانوم نسبتا پیری جلوی در حیاط ایستادو با لبخند نگاهش کرد‚ میشناختمش مریم خانوم بود خدمتکاری که هفته ای چند بار برای تمیز کردن خونش میاد جلوش وایسادو یه چیزایی گفت اونم با لبخند نگاهش کردو باهاش حرف زد به لبخندش نگاه کردم تغییر نکرده بود هنوزم همون پریناز بود بغض راه گلومو گرفت دیگه حتی اگه اون پیر زنم میرفت تو ومزاحمم نبود نمیتونستم با این دستای لرزونم ماشه اسلحه رو فشار بدم وگر نه ممکن بود تیرم خطا بره وخودمو لو بدم 


منبع : نودهشتیا

کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام
تهران چت