تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
دانلود رمان زیبای مکافات,موبایل و pdf دانلود رمان زیبای مکافات,موبایل و pdf

 

pdf دانلود رمان مکافات | زهرا میراحمدی کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

jar1 دانلود رمان مکافات | زهرا میراحمدی کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

jar2 دانلود رمان مکافات | زهرا میراحمدی کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

epub دانلود رمان مکافات | زهرا میراحمدی کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

android دانلود رمان مکافات | زهرا میراحمدی کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

 

21 دانلود رمان مکافات | زهرا میراحمدی کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) قسمتی از متن رمان :

اووووه چقدر این جا شلوغه…اخه بگو عمه، این پارسا دیگه بزرگ شده تولد میخواهد چیکار؟؟؟؟…داشتم با خودم فکر می کردم که پریزاد از پشت کتابی را به سرم زد و گفت:هی خوردی این حسام بدبخت رو گفتم:هان؟ حسام دیگه کیه؟با دستش به رو به روم اشاره کرد و گفت:اونه زدم پس کله اش:گمشو من اصلا اینو نمی شناسم.یک نفر دستی به سر شونه ام زد،برگشتم.مائده بود.مائده:سلام خلق الله حال شما احوال شما؟خنده خوش می گذره؟ لبخند دندان نمایی زدم و گفتم:خنده به تو مگه بد هم میشه؟
-چی گفتی؟
-خودت که شنیدی
دنبالم دوید فرارکردم و رفتم توی حیاط.کاوه را دیدم رفتم طرفش و گفتم:کاوه کمک الان این وحشی تکه تکه ام میکنه.مائده داد زد: وحشی شوهرته گفتم:شوهرم کجا بود. کاوه زد زیر خنده و گفت:بابا شما دوتا که ادم نمی شید منو ول کنید برم به کارم برسم. گفتم:مائده یه لحظه اون خصومت رو بذار کنار به حساب این بدقواره برسیم. مائده:بااینکه می دونم داری گولم می زنی باشه چون میخام تلافی دفع قبل رو در بیارم(یه حساب تسویه نشده بین مائده و کاوه) کاوه:با من چیکار دارید دیوونه ها برید خودتون رو بزنید. گفتم:اه خیال کردی،گور خودتو بکن. کاوه برگشت که بدود که خورد توی شکم پارسا،پارسا که قدش از کاوه بلندتر بود کمی خم شد که هم قد او شود و گفت:بابا یه کادو میخای بدی چرا اینجوری درش میاری؟ کاوه:چی کادو چیه؟ اصلا من تا حالا کادو ندیدم.پارسا دنبالش دوید وگفت:خفت میکنم خسیس وایستا. من و مائده خندیدیم و رفتیم داخل.
وقتی رفتیم داخل مامانم من را دید و گفت:لعیا جان بیا این میوه ها رو بشور. کل انرژیم ازبین رفت.توی دلم داشتم پارسا را فحش میدادم که اخه مگه تو بچه ای که تولد می گیری چرا من باید میوه ها رو بشورم خجالت رو گذاشتن برای این موقع ها.میوه ها را شستم و گذاشتم داخل ظرفی که عمه برایم اورده بود.عمه:دستت درد نکنه لعیا جان. لبخندی زدم:خواهش می کنم. عمه همه ی فامیل را دعوت کرده یود داییم را به خاطر اینکه پارسا و هاتان پسردایی بنده با هم دوست جون جونی بودن رو هم دعوت کرده بود چون زشت بود همه را دعوت کند ولی خاله ام را نه پس انها را هم دعوت کرده بود.


منبع : نودهشتیا

کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام
چت روم تهران