تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
دانلود رمان زیبای هیما | موبایل و pdf دانلود رمان زیبای هیما  | موبایل و pdf

 

pdf دانلود رمان هیما | *noghre کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود رمان برای کامپیوتر (نسخه PDF)

jar1 دانلود رمان هیما | *noghre کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود رمان برای موبایل (نسخه پرنیان)

jar2 دانلود رمان هیما | *noghre کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود رمان برای موبایل (نسخه کتابچه)

epub دانلود رمان هیما | *noghre کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود رمان برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

android دانلود رمان هیما | *noghre کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود رمان برای اندروید (نسخه APK)

 

21 دانلود رمان هیما | *noghre کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) قسمتی از متن رمان :

رو کردم به اوستا .
-میگم اوستا.خیلی ذوق دارم.وای فکرشو بکن این بعد از این همه مدت بالاخره یه عروسی افتادیم.
بابا با خنده گفت:دختر تو چقدر ذوق داری.فکر نکنم اندازه ایی که تو ذوق داشته باشی مهدی و زهرا که عروس و دامادن ذوق داشته باشن.
لب برچیدم.
-وا..بابا عروسی پسر عمومه ها.
مامان- راست میگم بچم.
-مامان!..من بچم؟
همه خندیدن.خیلی لوس اینو پرسیدم.
اوستا-نه عزیزم.شما خیلی هم بزرگی.
نیشم باز شد.
-یه بوس رو لپت داداشی.
اوستا- مرسی خواهری!
بالاخره بابا ماشین رو جلوی عمارت خان بابا که پدر بزرگ و بزرگ ایل باشه نگه داشت.با ذوق از ماشین پریدم.
اوستا- خواهش میکنم.زحمتی نیست.
خندیدم.
-مرسی داداش چمدونم کوچیکیه دیگه.
اوستا سری به تاسف تکون داد.با ذوق زنگ در رو فشردم. سریع یه نفر برداشت.
-شماید هیما خانوم.بفرمایید داخل.
در باز شد.


منبع : نودهشتیا

کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام