تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
دانلود رمان زیبای تا ابد ,موبایل و pdf دانلود رمان زیبای تا ابد ,موبایل و pdf

 

pdf دانلود رمان تا ابد | سارا میر کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود رمان برای کامپیوتر (نسخه PDF)

jar1 دانلود رمان تا ابد | سارا میر کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود رمان برای موبایل (نسخه پرنیان)

jar2 دانلود رمان تا ابد | سارا میر کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود رمان برای موبایل (نسخه کتابچه)

epub دانلود رمان تا ابد | سارا میر کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود رمان برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

android دانلود رمان تا ابد | سارا میر کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود رمان برای اندروید (نسخه APK)

 

21 دانلود رمان تا ابد | سارا میر کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) قسمتی از متن رمان :

هندزفری ها رو از تو گوشم در اوردم و کتاب رمان کلفت عاشقانه ای که دیروز خریده بودم رو پرت کردم روی تخت….یک کش و قوسی به بدنم دادم و دستام رو شل رها کردم و چند لحظه که چشمام تار می دید سرم رو تو دستام گرفتم….
همون طور که با دست راستم شونه ام رو ماساژ می دادم رفتم طرف سالن پذیرایی….مامان انتهای سالن پشت میز چرخ خیاطیش نشسته بود و لباس عروس می دوخت…مثل همیشه موهای جو گندمیش رو بالا گوجه ای بسته بود و عینکش روی چشماش بود…پوست سفید و روشنش از همیشه شفاف تر شده بود….رفتم طرفش و نگاهی به لباس عروس نسبتا کاملی که دوخته شده بود کردم….درخشش اش جذابیت لباس رو چندین برابر کرده بود…اروم خم شدم و دست راستم رو روی میز گذاشتم و گونه ی مامانم رو بوسیدم….
مامانم عینکش رو برداشت و گفت:«بالاخره از این اتاقت اومدی بیرون؟!»
لبخندی زدم و گفتم:«خسته نباشی مامان مرضی…من دو ساعته که سرم پایین بود داشتم رمان می خوندم گردنم شکست…تو که دیگه هرروز انقدر کار می کنی خسته می شی….»
مامانم دوباره عینکشو به چشمش زد و لباسو از زیر سوزن برداشت و اون ور ش کرد و گفت:«ای بابا مادر….حالا که پدرت ۵ سال پیش به رحمت خدا رفته که من نمی تونم کارمو ول کنم….پس فردا تو ام مثل اون خواهر بزرگت عروسی می کنی باید جازتو بدم؟!بعدشم که بچه دار می شی و سیسمونی و کلی کار…»
من دست به سینه ایستادم و خندیدمو و گفتم:«حالا شومل کو این وسط؟؟؟بعدشم من می تونم نصفی از خرجامون و از گالری نقاشیم بدم….»
همون طور که مشغول دوختن لباس بود سرشو برداشت و با جدیت توی چشمام زل زد و گفت:«چند بار بگم دوست ندارم کار کنی آرنیکا؟!الانم گذاشتم این گالری رو بزنی چون که هم سرگرم باشی و هم از بچگی نقاشی دوست داشتی …..الانم که واسه خودت استادی شدی…


منبع : نودهشتیا

کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام
دانلود رمان