تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
دانلود رمان زیبای دختر یخی و پسر آتش,موبایل و pdf دانلود رمان زیبای دختر یخی و پسر آتش,موبایل و pdf

 

pdf دانلود رمان دختر یخی و پسر آتش | OutlawGirl کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود رمان برای کامپیوتر (نسخه PDF)

jar1 دانلود رمان دختر یخی و پسر آتش | OutlawGirl کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود رمان برای موبایل (نسخه پرنیان)

jar2 دانلود رمان دختر یخی و پسر آتش | OutlawGirl کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود رمان برای موبایل (نسخه کتابچه)

epub دانلود رمان دختر یخی و پسر آتش | OutlawGirl کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود رمان برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

android دانلود رمان دختر یخی و پسر آتش | OutlawGirl کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود رمان برای اندروید (نسخه APK)

 

21 دانلود رمان دختر یخی و پسر آتش | OutlawGirl کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) قسمتی از متن رمان :

زود سوار ماشین سوزوکیم شدم ودِ برو که رفتیم.با تمام سرعت به سمت دانشگاه می روندم.یعنی عشق من بود سرعت.مسیر نیم ساعته دانشگاه رو تو یک ربع رفتم و رفتم تو پارکینگ دانشگاه پارک کردم.کیفم رو برداشتم وقبل از اینکه از ماشین پیاده شم رژلبم رو تجدید کردم و از ماشین اومدم بیرون.
با قدم هایی استوار به سمت در دانشگاه رفتم.به در دانشگاه که رسیدم ایسا و راویس اومدن سمتم.خودم رو برای یه دعوای حسابی اماده کردم.ایسا وقتی بهم رسید گفت:الی معلومه کدوم گوری هستی؟۳ دقیقه دیرتر از قرار اومدی.
-ایسا به خدا ۳ دقیقه دیر کردم.چیکار کنم این ایلیا گیرداده بود.نمیذاشت بیام.
ایسا:به من چه که گیر داده بود وقتی با یه نفر قرار میزاری باید سر ساعت بیایی.
-یه جوری میگی ادم فکر میکنه با دوست پسرم قرار داشتم.
راویس اومد وسط حرف های ما و گفت:اگه به شما باشه که دیر به کلاس میرسیم.وقت واسه وعوا زیاده.زود باشید بریم.
با ایسا و راویس سمت کلاس راه افتادیم.با بچه ها رفتیم و ردیف وسط نشستیم.منم خرخون شروع کردم به ورق زدن جزوه هام.چند دقیقه بعد استاد کریمی، اومد سرکلاس.هنوز ۱۰ دقیقه از کلاس نگذشته بود که صدای در زدن اومد.کل نگاها سمت در چرخید تا ببنین کی جرئت کرده که سرکلاس این استاد اخمو دیر بیاد.ولی تا جایی که من میدونم همه بچه ها امروز حاضر بودن.
در باز شد و یه پسر قد بلند،با موهای قهوه ای روشن و چشم های عسلی و دماغ متوسط و لب های کوچیک و … وارد کلاس شد.کل دخترهای کلاس کپ کرده بودن،البته به غیر از من.استاد با دیدنش اخم هاش باز شد و رفت و به پسره دست داد.
استاد کریمی رو کرد به ما و گفت:بچه ها ایشون اقایِ سامیار راد هستن.و یه مدتی پیش ما هستن.


منبع : نودهشتیا

کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام
دانلود رمان