close
دانلود آهنگ جدید
دانلود رمان زیبای اسیری با طعم عشق,موبایل و pdf
تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
دانلود رمان زیبای اسیری با طعم عشق,موبایل و pdf دانلود رمان زیبای اسیری با طعم عشق,موبایل و pdf

 

pdf دانلود رمان اسیری با طعم عشق | فاطمه جوووون کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

jar1 دانلود رمان اسیری با طعم عشق | فاطمه جوووون کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

jar2 دانلود رمان اسیری با طعم عشق | فاطمه جوووون کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

epub دانلود رمان اسیری با طعم عشق | فاطمه جوووون کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

android دانلود رمان اسیری با طعم عشق | فاطمه جوووون کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

 

21 دانلود رمان اسیری با طعم عشق | فاطمه جوووون کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) قسمتی از متن رمان :

پرستار- دکتر ستوده! دکتر ستوده!
درحالی که داشتم با باند،سر پسر جونی رو که زخم شده بود رو می بستم،گفتم:
-بله؟بله؟
-دکتر زود باشید…یه بیمار اورژانسی!
نگاهی به پسره انداختم…دیگه چیزی از باند نمونده بود تا تموم بشه…رو به فرشته که بغل دستم نشسته بود و داشت دست یه دختر کوچولو رو ضد عفونی میکرد گفتم:
-دکتر میشه به این بیمار هم برسید؟
فرشته با سر تایید کرد…بلند شدم و دنبال پرستار رفتم…من الهه ستوده هستم….۲۶ سالمه…یه برادر به اسم محمود دارم…محمود ۲۷ سالشه و پیش بابا تو مغازه فرش فروشی مون کار میکنه….محمود دیپلم داره و به خواست خودش ادامه تحصیل نداد و پیش بابا کار میکنه….ولی منو مجبور کرد هرجوری شده درسمو ادامه بدم…بابا با این موضوع راضی نبود…میگفت دختر نباید درس بخونه….ولی از اونجا که محمود رگ خواب بابا رو خوب میدونست،راضی اش کرد….بابام،رضا هستش…۵۰ سالشه…مادرم…نسرین خیبری هستش…۴۶ سالشه…من عاشق پدر و مادرمم…وضع زندگیمون معمولیه…یه خونه ویلایی داریم با یه حیاط کوچیک…روهم رفته ۲۰۰ متر هستش…فرشته حقیقی دوست صمیمیم هستش..هم سن هم هستیم….از دوران بچگی باهم دوستیم…تک فرزند و با مادرش زندگی میکنه…پدرش مرده…خونه شون چندتا خونه با خونه ما فاصله داره…با صدای پرستار حواسم جمع شد:
-بفرمایید دکتر
وارد اتاق شدم….یه دختر حدود ۱۳ ساله دستشو گرفته بود و گریه میکرد…دستش و لباسش پر خون بود…حسابی ازش خون رفته بود…صورتش مثل گچ شده بود….مادرش هم کنارش نشسته بود و دلداریش میداد…زود رفتم نزدیکش و گفتم:
-بردار دستتو
درحالی که گریه میکرد گفت:
-نه نه درد داره!


منبع : نودهشتیا

کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام
تهران چت