تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
دانلود رمان زیبای طلعت ,موبایل و pdf

pdf دانلود رمان طلعت | ژاله صفری کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

jar1 دانلود رمان طلعت | ژاله صفری کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

jar2 دانلود رمان طلعت | ژاله صفری کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

epub دانلود رمان طلعت | ژاله صفری کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

android دانلود رمان طلعت | ژاله صفری کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

 

21 دانلود رمان طلعت | ژاله صفری کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) قسمتی از متن رمان :

طلعت بسختی نفس میکشید ودرآغوش “روزبه”لحظه های آخر زندگیش رامیگذراند،اوبعدازیکسال تحمل بیماری جانفرسا میرفت که درآغوش مرگ آرام بگیرد، طلعت باصدایی بیرمق گفت:آب ، “گلریز” به سمت آشپزخانه دوید تا آب بیاورد طلعت همانطورکه به چشمان پسرش خیره شده بود آرام آرام پلکهایش را برهم گذاشت ، روزبه خودراباخته بود، شانه های طلعت را مرتب تکان میدادو باصدای بغض آلودش میگفت مامان…مامان…….. طلت دردنیای دیگری بود، شاید درعالم برزخ یابیهوشی ، هرچه بوداوخودرا درون تونل تاریکی دیدکه دوان دوان از آن میگذشت، اما بااینکه به سرعت میدوید نه نفس کم میاورد ونه ازدردهایش اثری بود، وحشت سراپای وجودش راگرفت، باخودفکرکرد: اینجا کجاست؟ … همه جا تاریک بود، ازدور صدایی شنید، کمی دقت کرد، صدای خنده های کودکانه ، باکنجکاوی فقط نگاه میکرد، درنهایت تعجب سه دختربچه را درخانه ای قدیمی دید، یکی ازآنها طلعت بود درواقع بچگی خودش رامیدید، باخودگفت : حتما” خواب میبینم ، بچه ها باخنده وشادی درحیاط خانه مشغول بازی بودند دراین لحظه دستی محکم شانۀ طلعت راتکان داد، وقتی چشمانش رابازکرد”روزبه” رادید که بانگرانی اورا صدامیزند، روزبه باصدایی بغض آلود گفت: مامان تورو خدا یه حرفی بزن!… طلعت بسختی به “روزبه” و “گلریز” نگاه کرد وگفت نترسیدمن…درراهی هستم….که…همه یکروز ازآن…میگذرند، بعدادامه داد درسته…که هرکس موقع مرگ…ش…همۀ…زندگی…ش رودوباره میبینه، باگفتن این جمله دوباره چشمان بیفروغش بسته شد. روزبه دوباره باهیجانی وصف ناپذیر مادرش راصدا زد اما دیگرجوابی نشنید، فرزندان طلعت بااینکه یکسال بود که منتظر این لحظه بودندولی نمیتوانستند باآن کناربیایند ، روزبه باچشمانی اشکباربه “گلریز” نگاه کردو گفت مامان تموم کرد!!! با شنیدن این حرف لیوان آب ازدست “گلریز” افتاد وخودش هم ازحال رفت وبیهوش شد.
طلعت چشمانش رابازکردودوباره خودرادرون تونل یافت واینبارمطمئن شد که خواب نمیبیند ولحظۀ مرگش فرارسیده ، صدای خندۀ دختربچه ها اورامتوجه خودشان کردند، کمی دقت کرد…بله خودش بود درسن شش سالگی ودراین لحظه بودکه طلعت تماشاگر هفتادسال زندگی پرفرازونشیب خودشد.


منبع : نودهشتیا

کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام
دانلود رمان