تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
دانلود رمان دنیا همان یک لحظه بود | موبایل و PDF

pdf دانلود رمان دنیا همان یک لحظه بود | Artmis69 کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود رمان برای کامپیوتر (نسخه PDF)

jar1 دانلود رمان دنیا همان یک لحظه بود | Artmis69 کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود رمان برای موبایل (نسخه پرنیان)

jar2 دانلود رمان دنیا همان یک لحظه بود | Artmis69 کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود رمان برای موبایل (نسخه کتابچه)

epub دانلود رمان دنیا همان یک لحظه بود | Artmis69 کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود رمان برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

android دانلود رمان دنیا همان یک لحظه بود | Artmis69 کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود رمان برای اندروید (نسخه APK)

 

 21 دانلود رمان دنیا همان یک لحظه بود | Artmis69 کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) قسمتی از متن رمان :

شلوار لی و مانتوی آبی نفتی مو پوشیدمو شال نیلی مو انداختم روی سرم کوله دانشگاهمم برداشتم . رفتم سمت در و کتونیای آل استار سورمه ایمم پوشیدم…آخرین نگاهو تو آینه به خودم انداختم…ابروهای کمونی مشکی…چشمای گاوی درشت قهوه ای…دماغ قلمی سر بالا…لبای تاحدودی گوشتی…پوست سفید و موهای مشکی حالت دار…شرقی شرقی…ایرانی الاصل!همیشه عادت داشتم به یه رنگ خاصی ست بزنم بخاطر همینم دوتا کمد لباس داشتم…چه کنیم دیگه؟!کم خرجیم!…در خونه رو خیلی آروم باز کردم و رفتم بیرون آخه ساعت شش و نیم صبحه و مامان خوابیده…نمیخواستم دوباره گیر دادناش شروع بشه…هرچند که من میگفتم دارم میرم دانشگاه اما خب دروغ بود!بعد از قضیه محمد مامان بابا کلا خیلی گیر میدادن به من…از همون ۱۵ سالگیم…وایساده بودم منتظر آسانسور که شروین اومد بیرون هفت هشت سالی ازم بزرگتره…حدودا۳۰ سالشه…همسایه ی واحد رو به روییمون و درواقع دوست جون جونی محمد…پوست برنزه داره با موهای مشکی و چشمای قهوه ای ، رنگ چشم اکثر ایرانیا…با بینی گوشتی کوچیک و لبای معمولی…در کل قیافه ی خیلی خاصی نداشت…با دیدن من گفت:
-سلام خوبی؟
-سلام خوبم ممنون…توچطوری؟
-بدنیستم مرسی…
وشروع کرد حال و احوال همه جد و آباد منو پرسید منم فقط گفتم خوبن …حـــــالم از این احوال پرسیای مزخرف بهم میخوره!آخه به توچه پسرخاله عموی مامان من چطوره؟!…اوفــــ!بالاخره این آسانسور لعنتی اومد…پریدم بالا…اونم اومد تو…وای نه!حالا باید ۱۵ طبقه منتظر وایستم…همینجوری داشتم با خودم غر میزدم که شروین پرسید:
- میری دانشگاه؟

منبع : نودهشتیا

کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام
دانلود رمان