تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
دانلود رمان آسمانم هرگز نارنجی نخواهد بود | موبایل و PDF

pdf دانلود رمان آسمانم هرگز نارنجی نخواهد بود | سارا معینی کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

jar1 دانلود رمان آسمانم هرگز نارنجی نخواهد بود | سارا معینی کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

jar2 دانلود رمان آسمانم هرگز نارنجی نخواهد بود | سارا معینی کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

epub دانلود رمان آسمانم هرگز نارنجی نخواهد بود | سارا معینی کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

android دانلود رمان آسمانم هرگز نارنجی نخواهد بود | سارا معینی کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

   

 21 دانلود رمان دنیا همان یک لحظه بود | Artmis69 کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) قسمتی از متن رمان :

- پارسا بدو دایی.دیر شد.
- میام دایی.
صدای نامفهوم و خفه اش از مشکلش در پوشیدن پیراهنش خبر می دهد.با این حال دست به سینه در چارچوب در می ایستم و جلو نمی روم.یک روز کامل هم طول بکشد، باز دلم می خواهد خودش کسی باشد که کارهایش را انجام می دهد.
سرانجام پس از بیست دقیقه می تواند شلوار و پیراهنش را بپوشد.کوله ی «پو» محبوبش را برمی دارد و برای انداختنش روی شانه هایش دوباره به تقلا می افتد و من هم چنان تنها نگاهش می کنم.
آخر کلافه می شود و می نالد:
- دایی!
خودم را به آن راه می زنم:
- بله دایی؟
- لفدن کمَـ…کم خُن.
دایی گفتنش و تلفظ اشتباه کلمه ی «لطفا» تمام تلاش هایم را برای این که به کمکش نروم دود می کند.نگاهی به وضعیتش می کنم و لبخند می زنم.لپ های حجیمش در اثر تقلای بسیار سرخ شده و بند های زرد کوله اش دستانش را به بدنش چسبانده اند.
جلو می روم و کوله اش را از شانه اش جدا می کنم.پشت سرش نگهش می دارم تا دستانش را داخل بندهایش ببرد.اول کمی نگاهش می کند و بعد همان طور که رو به من ایستاده دستانش را در حلقه ی بندهای کوله وارد می کند.با آرامش می گویم:
- این جوری کوله می افته رو سینه ات.مگه نباید پشتت باشه؟
از پشت عینک گرد و ته استکانی اش با چشمان بادامی و موربش که همرنگ چشمان من اند به کوله زل می زند.دستانش را از داخل بندهای کوله درمی آورد و می چرخد.کمکش می کنم تا آن را روی شانه اش بیندازد.توانستم خیلی کمکش نکنم.
کفش هایش را مقابل در می گذارم و می گویم:
- کفشاتو پا کن تا بیام.

منبع : نودهشتیا

کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام