تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
دانلود رمان بانوی آوازه خون | موبایل و PDF

pdf دانلود رمان بانوی آوازه خون | Razieh.A کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

jar1 دانلود رمان بانوی آوازه خون | Razieh.A کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

jar2 دانلود رمان بانوی آوازه خون | Razieh.A کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

epub دانلود رمان بانوی آوازه خون | Razieh.A کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

android دانلود رمان بانوی آوازه خون | Razieh.A کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

 

  

 21 دانلود رمان دنیا همان یک لحظه بود | Artmis69 کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) قسمتی از متن رمان :

گلرخ همیشه می دانست چیز غیرعادی در مورد اون خونه ی پشت تپه هست. خونه ای که هیچ وقت خراب نمی شد.مردم روستا به طور غریزی از اون خونه و پیرمردی که درونش ساکن بود فاصله می گرفتند، می گفتند پیرمرد با شیطان دست دوستی داده ، می گفتند اون خود اهریمنه! جوان ترهای ده اما این حرفها را خرافات و فکر و خیال می دانستند، با این حال هیچ کس جرات نزدیک شدن به اون خونه ی کوچک و پیرمردی که آنجا زندگی می کرد رو نداشتند.
روزی که گلرخ ،از اون ده دور افتاده می رفت ، یه عروس چهارده ساله بود. ریزنقش ، زیبا وکنجکاو.
با اسفندیار ازدواج کرده بود،پسر یکی از اهالی، اسفندیاری که اون روز بیست ساله بود. خوش قد و بالا بود و می گفتند توی پایتخت خونه و زندگی داره. وقتی عروس می شد ، هنوز رخت سیاه عزا برتن داشت، عزای پدر و مادرش که خودکشی کرده بودند.
توی اون ده خودکشی خیلی عجیب نبود و همه این خودکشی ها رو به همون پیرمرد نسبت می دادند، می گفتند مقصر اونه . می گفتند پیرمرد با جادوهایی که بلده، کاری میکنه که جوان ترها ، خودکشی کنند.
وقتی پدر ومادر گلرخ خودشون رو کشتند، هنوز چهارده سالش تمام نشده بود ، چون هیچ کس حاضر نبود ازش نگهداری کنه ، تصمیم گرفتند ، اون رو به اولین خواستگار شوهر بدهند.
عاقد آشنا ، عقد گلرخ رو که هنوز به سن قانونی ازدواج نرسیده بود جاری کرد و فردای آن روز دخترک معصوم و اسفندیار راهی پایتخت شدند.
اسفندیار دستش رو گرفت و به دو تا اتاق اجاره ای که در پایین شهر گرفته بود ، برد. گلرخ چیز زیادی از زندگی نمی دونست . فقط می دونست که توی اون شهر بزرگ ،غریبه و به جز اسفندیار هیچ کس رو نداره.
یک سال از اون روزی که گلرخ به پایتخت اومده می گذشت ، اون خیلی زود بچه دار شده بود و یه دختر داشت. دختری که اسفندیار اسمش رو گذاشت «آسمان».

  

منبع : نودهشتیا

کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام
دانلود رمان