تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
دانلود رمان هیوا | موبایل و PDF

pdf دانلود رمان هیوا | پ.غفاری کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

jar1 دانلود رمان هیوا | پ.غفاری کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

jar2 دانلود رمان هیوا | پ.غفاری کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

epub دانلود رمان هیوا | پ.غفاری کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

android دانلود رمان هیوا | پ.غفاری کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

  

 21 دانلود رمان دنیا همان یک لحظه بود | Artmis69 کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) قسمتی از متن رمان :

آسمون به رنگ روزهای گذشته بود و ابرها همونقدر تیره بودند که از یک ابر پر از دود و سرب و منوکسید انتظار می رفت. ساختمونها به اندازه ای بلند بودند که بتوانند طبع بلند و پر ازطمع صاحبانشون را ارضا کنند . سنگ فرش زمین به اندازه ای داغ بود که زیر ترمزهای چرخ ماشین زندگی آدمیزاد ، به راحتی چین و چروک می خورد. …یک روز گرم تابستون بود. به خیال خیلیها امتحانها تموم شده بود …اما نشده بود … . سرم از شدت گرما داغ شده بود و دلم از فرط غصه جوش میزد .سرم را به زیر انداخته بودم و با تمام سرعتی که داشتم سعی می کردم راهم را از بین جمعیت باز کنم و خودم را به مقصد برسونم….مقصدم کجا بود ، نمی دونستم فقط می خواستم حرکت کنم .خدارا شکر که هنوز میلی برای حرکت داشتم حتی بعد از فاجعه ای که برایم اتفاق افتاده بود .برای لحظه ای ایستادم واقعا کجا می خواستم برم ؟ به خونه ای که دیگه هیچ کس منتظرم نبود! برای لحظاتی سرم را بالا گرفتم و به آسمون دود گرفته تهران نگاه کردم خورشید مستقیم توی چشمام خورد اینقدر نورش آزار دهنده بود که برای لحظه ای چشمم را سریع بر همه نعمتهای خدا بستم و با تمام حرصم زیر لب گفتم : (لعنت به تو کورم کردی!) و بدون اینکه ذره ای از کفران نعمتم پشیمون باشم به راهم ادامه دادم. منظره صف طولانی اتوبوسهای به اصطلاح تندرو برای ادمهایی مثل من به اندازه ای عادی جلوه می کرد که اگر چنین صفی را نمی دیدیم میگفتیم حتما چیز غیر عادی ای اتفاق افتاده. بدون اینکه اهل زرنگی باشم یا اصلا زرنگی کردن را یاد گرفته باشم مثل یه دختر خانوم و صبور در انتهای صف ایستادم به امید اینکه ….نه امیدی در کار نبود …کلمه غریبی بود واسه من ….همینطور ایستادم تا دری به روم باز شه. شاید اشتباه من توی زندگی ام همین بوده ..انتظار باز شدن دری!!!! آخه مگه خدای ادمها بیکاره که بنشینه و ببینه کدوم درب مدنظر منه ، و برام بازش کنه !
- خانوم نمیری بالا بکش کنار بذار من برم

 

منبع : نودهشتیا

کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام