close
چت روم
دانلود رمان مبینا | موبایل و PDF
تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
دانلود رمان مبینا | موبایل و PDF

pdf دانلود رمان مبینا | M346 کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

jar1 دانلود رمان مبینا | M346 کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

jar2 دانلود رمان مبینا | M346 کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

epub دانلود رمان مبینا | M346 کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

android دانلود رمان مبینا | M346 کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

  

 21 دانلود رمان دنیا همان یک لحظه بود | Artmis69 کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) قسمتی از متن رمان :

صدای بابا که با شادی اسمم و صدا می کرد ، همه ی خونه رو پر کرده بود .
_ مبینا خانوم … خانوم دکتر … پاشو بدو بیا بابا …
مهرداد ، برادر بزرگترم ، اومد در اتاقم و باز کرد و گفت : ای بابا ، وقتی ما ارشد قبول شدیم بابا انقدر خوشحال نشد که برای تو شده ؛ بدو برو پیشش نور چشمی زود باش .
با شیطنت بهش دهن کجی کردمو از پله ها دویدم پایین . تا چشمم افتاد به بابا که بعد یک ماه سفر کاری به خونه برگشته بود ، پریدم تو بغلش .
_ سلام بابایی . دلم برات تنگ شده بود .
_ سلام عزیزکم ، خبر قبولیتو که مادرت بهم داد ، یه دنیا خوشحال شدم .زنده باشی دختر گلم .
بعد گونه مو بوسید و از توی چمدونش یه بسته بهم داد . یه جعبه ی موزیکال بود . درش رو باز کردم ، صدا موسیقی آروم و زیباش به کنار ، سوییچی که توش بود ناخوداگاه باعث شد از ته دل بخندم . تا اون موقع بابا بهم اجازه نمی داد ماشین داشته باشم ولی این قبولی انقدر خوشحالش کرده بود که برام ماشینخریده بود .
_ برو تو حیاطه ، ببین دوسش داری یا نه ؟
دویدم سمت حیاط ، یه یاریس هاچ بک آبی تیره بود . این رنگ رو خیلی دوست داشتم . مامان که تازه از حمام اومده بود . خندید و گفت : اگه می خوای میتونی بری باهاش یه دوری بزنی ولی مراقب خودت باش .

   

منبع : نودهشتیا

کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام