تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
دانلود رمان زنی دیگر | موبایل و PDF

 

pdf دانلود رمان زنی دیگر | کار گروهی کاربران نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

jar1 دانلود رمان زنی دیگر | کار گروهی کاربران نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

jar2 دانلود رمان زنی دیگر | کار گروهی کاربران نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

epub دانلود رمان زنی دیگر | کار گروهی کاربران نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

android دانلود رمان زنی دیگر | کار گروهی کاربران نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

 

21 دانلود رمان دنیا همان یک لحظه بود | Artmis69 کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) قسمتی از متن رمان :

گوشه اتاق کز کرد و عصبی منتظر بود تا مادرش صدایش کند. آنقدری عقلش می رسید که بفهمد برای چه چند زن آمده اند و در مهمانخانه نشسته اند و مادرش مجبورش کرده رخت و لباس نو تنش کند. در سن سیزده سالگی از هم سن و سال هایش هم زیباتر به نظر می رسید و هم وضع مالی خوبی که داشتند باعث می شد تا خواستگاران زیادی داشته باشد. تا به حال خانم جان قدغن کرده بود کسی از خواستگارهایش جلویش حرفی بزند ولی این بار فرق می کرد. به موهایش دستی کشید و سنجاق زیر چارقدش رو محکم کرد. اولین خواستگاری بود که پدرش هم راضی به آمدنشان بود. از اعقاب چندمین پسرعموی شاه شهید، که با آمدن مجلس می خواستند پسرشان را که در فرانسه وکالت خوانده بود نماینده کنند.
صدای مادرش بلند شد: فرخنده، یه چای بیار دخترم.
با صدای خفه ای گفت: چشم خانوم جان.
از بچگی عادت داشتند به مادرشان خانوم جان بگویند. دختر آخر بود و بعد از شش برادر که حالا همه ازدواج کرده بودند، به دنیا آمد ولی نمی شد گفت که ته تغاری خانه هست و عزیز بابا. به حال پدرش فرقی نداشت که این دختر کوچک کیست و چه می کند؟ تجارت خراب این چند سال اخیر فکر و ذکر پدرش و همه برادراش شده بود. در این روزگار وانفسا دنبال کمی اعتبار می گشتند که حالا این دختر کوچیک می توانست با ازدواجش برایشان فراهم کند.
با دستان عرق کرده چینهای دامنش را صاف کرد و به طرف مطبخ رفت تا چای بیاورد. زن برادر بزرگترش از قبل چای را آماده کرده بود و به دستش داد. با صورت برافروخته از خجالت و کمی ترس وارد مهمان خانه شد و به مادرش نگاه کرد تا از او راهنمایی بگیرد.

 

منبع : نودهشتیا

کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام
دانلود رمان