تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
دانلود رمان بذار حس کنم با منی | موبایل و PDF دانلود رمان بذار حس کنم با منی | موبایل و PDF

pdf دانلود رمان بذار حس کنم با منی | FereshteĦ کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود رمان برای کامپیوتر (نسخه PDF)

jar1 دانلود رمان بذار حس کنم با منی | FereshteĦ کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود رمان برای موبایل (نسخه پرنیان)

jar2 دانلود رمان بذار حس کنم با منی | FereshteĦ کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود رمان برای موبایل (نسخه کتابچه)

epub دانلود رمان بذار حس کنم با منی | FereshteĦ کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود رمان برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

android دانلود رمان بذار حس کنم با منی | FereshteĦ کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود رمان برای اندروید (نسخه APK)

 

 

21 دانلود رمان دنیا همان یک لحظه بود | Artmis69 کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) قسمتی از متن رمان :

امیر حسین:
در با شتاب باز شد و پرستار هراسان خودشو پرت کرد تو…در حالی که نفس نفس میزد،بریده بریده گفت:
-آقای…آقای..دکتر…خانمتون…
دیگه منتظر ادامه حرفش نشدم….خودکارو پرت کردم روی میز و بدون توجه به پرستار بخش،از اتاق زدم بیرون…
با سرعت زیاد خودمو به اتاقش رسوندم و درو باز کردم…چندتا دکتر و پرستار بالای سرش بودن…
از بینشون رد شدم و به چهره ی رنگ پریده ی شریک زندگیم که حالا مثل یه تکه گوشت روی تخت افتاده بود نگاه کردم…دلم فشرده شد…
نگاهی به دکتر کامران کردم…سرشو به علامت تاسف تکان داد و به همراه بقیه ی دکترها و پرستارا رفت بیرون…من موندم و صدف…
آهسته نشستم کنارش و دست ظریف و کوچکشو توی دستم گرفتم…
-صدفم؟؟؟؟
آروم چشماشو باز کرد و بهم زل زد…
خیلی دوست داشتم باهاش حرف بزنم ولی هیچ کلمه ای از گلوم خارج نمیشد…بغض کردم و دستشو بوسیدم…
با دستایی لرزون ماسک اکسیژن رو از روی دهنش برداشت…به نظرم اومد میخواد چیزی بگه..
صورتمو به صورتش نزدیک تر کردم
-چیزی میخوای بگی خانمم؟؟؟؟الهی من فدای اون چشمای عسلیت شم..

 

منبع : نودهشتیا

کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام
چت روم تهران