تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
دانلود رمان روز را بلندتر می خواهم | موبایل و PDF دانلود رمان روز را بلندتر می خواهم | موبایل و PDF

 

pdf دانلود رمان روز را بلندتر می خواهم | رهایش* کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود رمان برای کامپیوتر (نسخه PDF)

jar1 دانلود رمان روز را بلندتر می خواهم | رهایش* کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود رمان برای موبایل (نسخه پرنیان)

jar2 دانلود رمان روز را بلندتر می خواهم | رهایش* کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود رمان برای موبایل (نسخه کتابچه)

epub دانلود رمان روز را بلندتر می خواهم | رهایش* کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود رمان برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

android دانلود رمان روز را بلندتر می خواهم | رهایش* کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود رمان برای اندروید (نسخه APK)

 

  

21 دانلود رمان دنیا همان یک لحظه بود | Artmis69 کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) قسمتی از متن رمان :

درست شد؟!
-می شه!
:امید به خدا! مطمئنی؟!
-اوف! می شه انقدر نری و نیای؟!
:یه چیزی حدود یک ساعت و نیمه سرت اون تواِ!
-خب باشه! مگه سرم تو حفره های ممنوعه ی تواِ که شاکی هستی! برو یه ساعت و نیم دیگه بیا صحیح و سالم تحویلش بگیر! برو! برو من تو رو یه ساعت و نیم دور و بر خودم نبینم!
:باشه، پس من می رم لباسهامو بشورم و …
برگشتم سمتش و با چشمهای گرد شده و ابروهای درهم زل زدم بهش! همون جوری که انگشت اشاره اش رو می مالید به چونه اش گفت: خب امیدی به درست شدن این ماشین ندارم!
از جام بلند شدم، دستهامو گذاشتم رو شونه هاش و همون جوری که به سمت ورودی آشپزخونه هلش می دادم گفتم: برو تا سر کوچه و برگرد، صدای نخراشیده ی نتراشیده ی این غارغارک تو این خونه طنین انداز می شه! بدو!
بدی این آشپزخونه های مدرن همینه دیگه! در نداره! در داشته باشه تیپا می زنی در اونجای هر چی آدم مزاحمه، در رو می کوبی به هم و می شینی به کارت می رسی! والله!
دوباره افتادم به جون ماشین لباسشویی بدبخت. یه کار ساده چنان وقتمو گرفته بود که به قول سیاوش اگه یه تعمیرکار خبر کرده بودم تا حالا هفتاد مرتبه لباسها رو هم شسته و خشک کرده بود!
نیم ساعت گذشت، تو آخرین لحظه ای که داشتم موفق می شدم فنر دور قاب لاستیکی ماشینو جا بندازم، صدای سیاوش چنان از جا پروندم که فنر دوباره در رفت و لاستیک دوباره از جا در اومد!
برگشتم سمتش و گفتم: یه ساعت و نیم نشده بودها!
حاضر و آماده تو ورودی آشپزخونه ایستاد و گفت: می دونم، اومدم بگم من دارم می رم نون بگیرم. چیزی نمی خوای؟!
با لبخند زل زدم به صورتش و با لحن مهربون و پرمحبتی گفتم: چرا!

 

منبع : نودهشتیا

کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام