close
چت روم
دانلود رمان خانه ی من | موبایل و PDF
تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
دانلود رمان خانه ی من | موبایل و PDF دانلود رمان خانه ی من | موبایل و PDF

 

pdf دانلود رمان خانه ی من | منا معیری کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

jar1 دانلود رمان خانه ی من | منا معیری کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

jar2 دانلود رمان خانه ی من | منا معیری کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

epub دانلود رمان خانه ی من | منا معیری کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

android دانلود رمان خانه ی من | منا معیری کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

  

21 دانلود رمان دنیا همان یک لحظه بود | Artmis69 کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) قسمتی از متن رمان :

مادرم عصبانی که میشد نفرین میکرد که کاش به جای بچه سنگ زائیده بودم….میگفت کاش آل شما را میبرد.پدرم صبور بود.ساده و رام واهلی…معتاد هم بود،اما آرام بود..صدایش بلند نمیشد.زیر بساط چای وتریاکش یک کلمه میگفت:نگو زن..
مادرم سینی چای را پس میزد.فریاد بی طاقتی اش که بلند میشد میرفتیم عقب تر:از دست تو…از دست تو مرد…خدا لعنتت کند..می گفت خبر مرگت…مادرم مویه میکرد…زار میزد ومی کوفت روی سینه ای که درد میکرد.پدر آرام و صبورم چای اش را سر میکشید و صورتش چروک میشد..ازتلخی چای و جنس نامرغوب که کف نعلبکی مثل گٍل ماسیده بود واز نفرین زنی که عاشقش بود و آرزوی مرگش را میکرد.راه می افتاد برود دنبال یک لقمه نان حلال..سیگار میان انگشتانش می گرفت وبوی رنگ میداد.بوی تینر و بنزین و مل هم میداد.پدرم نقاش بود..اما کسی را رنگ نمیکرد.حافظ میخواند.فروغ پروین و گل سرخی وهمیشه میگفت:یک با یک برابر نیست..
مادرم گریه میکرد و آب چشم و بینی اش راه می گرفت.استکان چای پدرم را میشست و میگذاشت روی آب چکان …سماور را پر آب میکرد.آخر پدرم عادت داشت دم به دقیقه چای بنوشد.
قاسم روی دیوار کوتاه حیاط دالی بازی میکرد…دلم برای او هم میسوخت..بیچاره حیوانکی،ده ساله بود و قد دوساله ها هم نمیفهمید و مدام میخندید.مادرم میگفت؛وقتی نوزاد بود به او قرص خواب میدادند.دل آدم کباب میشود…مادرش معتاد بود…هروئین میکشید وبه بچه ی چند روزه خواب آور میداد تا بخوابد و گریه نکند و غذا نخواهد و….
قاسم دوباره پرید روی دیوار و خندید:دالی…
خواهرش هجده ساله بود.اسمش قدسی بود و از همان بچه گی صدایش میزدند شراره …ابرو برمیداشت و رژ قرمز میزد و مثل بدل فروشی سیار بود..مانتوی فسفری میپوشید و میگفتند پدرش کلاهش را بیاندازد بالاتر.شراره میخندید و میگفت درس میخوانم وتو که نمیدانی چقدر می ارزم.میدانستم…شراره گاهی شبها خودش را میفروخت..اما مهربان بود..دلسوز و دل رحم بود..لقمه ی دهانش را میداد به بقیه ..خودش را میفروخت و خسیس و بدجنس و حقه باز نبود.مادرم سر تکان میداد و میگفت:مادرشان هم خوش قلب بود..مادری که به بچه ی ده روزه اش قرص خواب آور میداد و مواد میکشید هم میشد مهربان باشد..؟مادرم میگفت،مردم نون دلشان را میخورند و من فکر میکردم نون دل چه ربطی دارد به ماشین مدل بالا که شراره را میبرد و می آورد و پدرش گردن کلفت میکرد که ،”کی جرات کرده پشت سر بچه ی من حرف مفت بزنه” و نمیدانست دروهمسایه به ریش داشته و نداشته اش میخندند..

 

 

منبع : نودهشتیا

کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام