تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
دانلود رمان یه چیزی درست نیست | موبایل و PDF دانلود رمان یه چیزی درست نیست | موبایل و PDF

 

pdf دانلود رمان یه چیزی درست نیست | علیرضا کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

jar1 دانلود رمان یه چیزی درست نیست | علیرضا کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

jar2 دانلود رمان یه چیزی درست نیست | علیرضا کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

epub دانلود رمان یه چیزی درست نیست | علیرضا کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

android دانلود رمان یه چیزی درست نیست | علیرضا کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

 

   

21 دانلود رمان دنیا همان یک لحظه بود | Artmis69 کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) قسمتی از متن رمان :

امید کارمند بانک بود،مردی بیست و نه ساله که قدی نسبتاً بلند داشت و کم مو که زمانه موهای سرش را از دو طرف پیشانی اش خالی کرده بود .در مدت زمانی که در بانک استخدام بود ، کارمندان دیگر بانک با او انس گرفته بودند گر چه او انسان با احساسی بود اما باید شهر را ترک می کرد. در آخرین روز کاری امید در دفتر رییس،آقای اسدی منتظر دریافت معرفی نامه و پرونده اش بود تا با آن بتواند در بانک دیگری مشغول به کار شود.
آقای اسدی-حالا آقا امید نمی شه بمونید . . .ما به جوونای تحصیل کرده ای مثل شما نیاز داریم. . .
امید-شما لطف دارید آقای رییس ولی من مجبورم. . .پدرم دیگه نمی تونه کرایه خونه رو بده. . .صاحاب خونه هم کرایه رو برده بالا. . .واسه همین پدرم گفت که به شهر کوچکتر و آروم تری بریم که سطح قیمت خونه ها هم اونجا مناسب باشه و . . .
آقای اسدی-اگه بخوای می تونم بهت وام بدم.
امید-نه . . .آقای رییس مشکل پدرم با گرفتن وام حل نمی شه . . .پدرم تا وقتی که تو این خونه اس باید هر ماه این کرایه رو بده و هیچ هم معلوم نیست که صاحاب خونه کرایه بیشتر بکنه یا نه. . .پدرم که بازنشسته شده فقط من نون آور خون هستم. . .!
آقای اسدی-آه . . .بله حق با شماست . . .به هر حال شما این معرفی نامه رو می تونید به بانک شهری که دارید می رید تحویل بدید تا فوراً مشغول به کار شید.
امید-خیلی ممنون آقای رییس!.
آقای اسدی-قابل تو رو نداره امید جان . . .در ضمن این بوی قهوه از عطرِ شماِ دیگه درست میگم؟!.
امید لبخند سردی زد و گفت:
امید-بله. . .از سمتِ منِ.
آقای اسدی- تو می تونی هر موقع خواستی به اینجا برگردی!.
امید-حتماً .

 

 

منبع : نودهشتیا

کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام
دانلود رمان