تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
دانلود رمان مرا دوباره آغاز کن دانلود رمان مرا دوباره آغاز کن

 

pdf دانلود رمان مرا دوباره آغاز کن | باران ستاک کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

jar1 دانلود رمان مرا دوباره آغاز کن | باران ستاک کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

jar2 دانلود رمان مرا دوباره آغاز کن | باران ستاک کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

epub دانلود رمان مرا دوباره آغاز کن | باران ستاک کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

android دانلود رمان مرا دوباره آغاز کن | باران ستاک کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)


21 دانلود رمان دنیا همان یک لحظه بود | Artmis69 کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) قسمتی از متن رمان :

دستمال دستم را محکم روی زمین فشار میدهم.برق سرامیکهای سفید راضی ام نکرده.
تمام قدرتم را به مچ دستانم تقدیم میکنم و زمین را می سابم، لعنتی تمیز شو…برقش چشمانم را میزند اما چرا تمیز نمیشود؟دستمال را به گوشه ای پرت میکنم واز سر خشم از سر بدبختی فریاد میزنم .من بلد نیستم خانه را تمیز کنم؟ بلد نیستم غذای خوب درست کنم؟زنانگی بلد نیستم؟ من از زنانگی دور شده ام ؟
نگاهم را دور تادور خانه میچرخانم اینجا خانه ی من است.از جا بلند میشوم و روی دانه دانه مبلهای وسط پذیرایی می نشینم.غم لحظه ای رخت بسته ..می خندم.بلند می خندم، ان زمان که پر از گرمای زندگی بودم،چه شوقی داشتم برای خرید مبلها دستی به روی قهوه ای تیره اش میکشم.عاشق این رنگ بودم.رنگی که با پرده های خانه ام هارمونی زیبایی ایجاد کرده بود.چقدر یرای پیدا کردن پارچه ی دلخواهم خیابان گردبی کردم.من تنها در خیابان با عشق با تمام جانم مغازهها را یکی پس از دیگری پشت سر می نهادم.پارچه ها را دانه به دانه رنگ به رنگ بررسی میکردم.تا خانه ام ان شود که ارام است.تا خانه ام خانه ی من شود دلخواه من، تا مردم ارامش داشته باشد.ان وقت مردم داوودم.عشق اول زندگی ام تنها عشقم.همه کسم به من می گوید زنانگی بلد نیستم.خانه داری بلد نیستم.مگر خانه داری چیست؟ مگر زن بودن من و دیگری چه فرقی دارد؟اگر سرد شدم به رابطه مان او خواست.اگر زنانگی بلد نیستم او از یادم برد.
مثل دیوانه ها از جا میپرم و به اتاقم میروم.لای دفتر خاطراتم دفتری که از شروع اشنایی ام با داوود رازداره عشقم شده بود.دستمال کاغذی تا شده را بیرون میکشم.
نوشته هایش را زمزمه میکنم.خط داوود هنوز هم قشنگ نیست اما من دوستش دارم.مثل خودش مثل نگاهش.اصلا” دلم ضعف میرود برای یک بار خندیدنش.راستی اخرین بار کی خندید؟فراموش کرده بودم دوست داشتنم را.حرفهای این چند وقته ی داوود شده بود تلنگری برای یاد اوری.
دستمال را با احتیاط باز کرده ام، انگار شی قیمتی ست، شوخی نیست اخرین حرف دل عشقم روی ان نوشته شده
شمیم…زمانی دوستت داشتم اما….

منبع : نودهشتیا

 

کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام
دانلود رمان