تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
دانلود رمان باغ امیری دانلود رمان باغ امیری

 

pdf دانلود رمان باغ امیری | طیبه سوری کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

jar1 دانلود رمان باغ امیری | طیبه سوری کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

jar2 دانلود رمان باغ امیری | طیبه سوری کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

epub دانلود رمان باغ امیری | طیبه سوری کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

android دانلود رمان باغ امیری | طیبه سوری کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

 

 

21 دانلود رمان دنیا همان یک لحظه بود | Artmis69 کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) قسمتی از متن رمان :

آقای امیری؟
با شنیدن این سوال سرم را بلند کردم و خیلی زود نگاهم با نگاه مرد جوانی که روبرویم ایستاده بود تلاقی کرد. لبخندم او را از تردیدی که به آن دچار بود رهانید و دستش را بسویم دراز کرد: سلام، من نیما هستم خیلی خوش اومدین .
دستش را به گرمی فشردم: سلام، ممنون نیما جان.
در حالیکه در حمل چمدانها کمکم میکرد از او بخاطر حضورش در فرودگاه تشکر کردم. نیما قبل از روشن کردن ماشین مکث کوتاهی کرد و گفت: خیلی متاسفم که در این وضعیت همدیگرو می بینیم . بهتون تسلیت میگم. امیدوارم تحملش زیاد سخت نباشه .
چقدر از این واژه بیزار بودم. در این سالها بیشترین چیزی که از ایران بخاطر می آورم شنیدن این واژه و تکرار همیشگی آن بود. برای تغییر حال و هوای خودم و نیما پس از حرکت اتومبیل گفتم: تو باید پسر کوچیکه دایی بهرام باشی
با لبخند شیرینی که به نمک چهره اش می افزود گفت: بله من پسر کوچیکه و بزرگه دایی بهرام هستم چون دایی تون فقط یه پسر داره
با اینکه خنده ام گرفته بود سرم را با جدییت تکان داده و گفتم: حال نگین و نگار چطوره؟
سوالم همانطور که می خواستم موجب شگفتی او شد و گفت: اوه، همه خوبند و در باغ امیری انتظار شمارو می کشند.
شنیدن این نام قلبم را داغ کرد. هرگز آنجا را بدون پدرم تصور نکرده بودم. نمی دانستم چطور میشود با جای خالی پیرمرد عبوس و مستبدی که آنجا را قلمرو حکومتش می دانست کنارآمد.آیا باز هم می توانستم با دویدن میان درختان تنومندش کودکی هایم را تکرار کنم؟چشمان نمناکم در میان ازدحام و تیرگی آن تهران دودی ، بدنبال گمشده اش می گشت.
سکوت من نیما را هم به فکر فرو برده بود . سرانجام در حالیکه به داخل یک خیابان شلوغ می پیچید گفت:
-تهران خیلی عوض شده؟
- نه، نه زیاد

منبع : نودهشتیا

کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام