close
چت روم
دانلود رمان پونه (جلد دوم) | موبایل و PDF
تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
دانلود رمان پونه (جلد دوم) | موبایل و PDF

 

 دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

 دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

 دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

 دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

 

 جلد اول کتاب : 
http://www.98ia.com/News-file-article-sid-18022.html 

 قسمتی از متن رمان :

با خستگی زیاد کلیدو توی قفل می چرخونم و درو هل میدم و قدم به حیاط میذارم.از بس خسته م که نمی تونم سر پا وایسم و به زحمت راه میرم.در حین راه رفتن چادرمو از سرم بر می دارم، تا می کنم و وقتی چشمم به چهارپایه ی فلزی توی حیاط میفته میرم و روش میشینم.زانوهامو جمع می کنم و سرمو روشون میذارم و چشمامو می بندم.دلم می خواد سرمو بذارم روی زمین و یه دل سیر سیر بخوابم.سرم بدجوری درد می کنه و هنوز بوی بیمارستان توی بینیمه.هنوز از اتفاقی که افتاده گیجم.نمی تونم بفهمم کی عامل این بدبختی بود! یهو چی به سر شوهرم اومد!و چی به سر خودم؟!همونطور که سرم روی زانوهامه دستمو روی شکمم میذارم و وقتی حسش می کنم از خودم می پرسم سرنوشت من و این بچه با شرایطی که پیش اومده چی میشه؟ذهنم اونقدر به هم ریخته ست که نمی تونم به چیزی درست فکر کنم.می خوام به یاد بیارم چی شد که به اینجا رسیدم.از فکر کردن زیاد اخمام میرن توی هم.سرمو کمی میارم بالا و به نم نم بارونی که تازه شروع شده نگاه می کنم.این اولین بارون پاییزیه.برای اینکه خیس نشم ، پا میشم و میرم سمت در هال، قفلشو با کلید باز می کنم و میرم تو و از همونجا به هم ریختگی خونه رو نگاه می کنم.یعنی این همون زندگی ای بود که می خواستم و تصورشو می کردم؟جوابی ندارم که به خودم بدم.با بی حالی میرم داخل.دلم می خواد خونه رو مرتب کنم.حیاط پر گرد و خاکو بشورم .دوش بگیرم و یه لباس درست و حسابی بپوشم ، اما حال و حوصله ی هیچ کدوم از این کارارو ندارم.میرم وسط هال می ایستم و گنگ دور و برمو نگاه می کنم و به خودم میگم خوبه مادرم و مادرجون اینجا نیستن وگرنه می گفتن خانوم خونه رو باش!چه خونه و زندگی مرتبی داره!یاد مادرجون و مامان که میفتم چشمم به قاب عکس روی دیوار میفته و نگام روش ثابت می مونه.به چشما و لبای خندون اون نگاه می کنم و لبخند کمرنگ خودم و گونه های رنگ گرفته م.همونطور خیره میشم به قاب عکس و به خودم میگم کاش زمان دوباره به عقب بر می گشت.اصلا کاش هیچ وقت جلو نمیرفت و همونطور ثابت می موند.بعد میرم و قاب عکسو بر میدارم و بازم نگاش می کنم و خیلی آروم اونو روی سینه م میذارم.حرفای دکتر مدام توی سرم می چرخن:
_متاسفانه تنها چیزی که در انتظارشه یه زندگی نباتیه.

 

.:: منتظر نظرات شما هستیم ::.

 

منبع : نودهشتیا

 

 

 

 

 

کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام
تهران چت