تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
دانلود رمان ثانیه های نفیس گیر | موبایل و PDF

 دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

 دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

 دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

 دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

 

 دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

قسمتی از متن رمان :

صدای آژیر آمبولانس در کوچه تنگ وچراغانی خانه ی آقای حقی پیچید،مجلسی که تا چند ساعت قبل به جشن و سرور مشغول بودند حالا به عزاداری تبدیل شده بود،مهمان ها از تعجب در گوش همدیگر چیزهای نامعلومی می گفتند…هر کسی اتفاق امشب را نوع خاصی تعریف می کرد و کار به درست بودن حرف هایشان نداشتند.صدای شیون های ثریا هر لحظه بلندتر از قبل می شد،دخترانش به همراه خواهرش سعی داشتن او را آرام کنند تا بیشتر از این آبروریزی نشود و رسوای به بار نیاید.
مهمان ها تا حدودی خانه را ترک کرده بودند.آقای حقی با عصبانیت جلوی در نیمه باز اتاق راه می رفت،حاج محسن سعی داشت او را آرام کند اما آقای حقی با خشم و غضب نگاهی به برادرش انداخت…این بدان معنا بود که یعنی سکوت کن و حرفی نزن…حاج محسن هم سری از روی تأسف تکان داد و گوشه ای نشست.
با راهنمایی یونس پرستارها همراه با برانکارد وارد خانه شدند.یونس با گفتن:یاالله . پرستارها را به سمت اتاق نسترن راهنمایی کرد،در اتاق کامل باز شد…جسم نیمه جان نسترن در لباس عروسی بر روی زمین افتاده بود،دستانش هر دو غرق خون بودند.
آن دو مرد برانکارد را روی زمین گذاشتند و به طرف نسترن رفتند.
خانم حقی با کمک الهام و نسرین از جایش بلند شد.پرستارها نسترن را روی برانکارد خواباندند و خیلی سریع او را به سمت آمبولانس هدایت کردند.نسترن نگاهی گذار به اطرافش انداخت،در آخر چشمش به آقای حقی افتاد.پدرش با نفرت چشم از او گرفت و گفت:آبرو برام نذاشتی!!
قطره اشک گرمی از چشمان نسترن چکید و با حسرت چشم از پدرش گرفت.
او همیشه باید آبرو داری می کرد،باید طوری قدم برمیداشت که خدای ناکرده خانواده اش ناراحت نشوند،فقط نمی دانست او سهمش از این زندگی چیست؟!
ثریا با کمک الهام لباسش رو تعویض کرد و چادر سیاه گلدارش را بر سرد کرد و رو به آقای حقی گفت:محمد مگه تو نمیای بیمارستان؟!
آقای حقی با چهره ی برافروخته نگاه تندی به ثریا انداخت و بعد با سرعت به اتاقش رفت.ثریا خوب می دانست که محمد مرد یک دنده و لجبازی است و فقط حرف،حرف خودش است و راضی به آمدن نمی شود،ثریا آهی کشید و همراه الهام و یونس به سمت بیمارستان حرکت کردند.
آن شب هوا بارانی و خیابان ها لغزنده بودند،یونس هم خیلی آرام پشت سر آمبولانس حرکت می کرد.

منبع : نودهشتیا

 

کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام
دانلود رمان