تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
دانلود رمان تهدید برای خدا | PDF , اندروید و جاوا


دانلود رمان برای کامپیوتر (نسخه PDF)
دانلود رمان برای موبایل (نسخه پرنیان)
دانلود رمان برای موبایل (نسخه کتابچه)
دانلود رمان برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)
دانلود رمان برای اندروید (نسخه APK

 

قسمتی از متن رمان :   

 

قلوه سنگی از روی زمین سفت و منجمد شده ، با انگشتان دست یخ زده اش برداشت و نفس عمیقی کشید…از سر و رویش آب لجن جوی میچکید و باران هم بر سرش میبارید…رو به آسمان فریاد زد:
-بهت میگم نبـــــار…نبار لعنتی…
قلوه سنگ را بسمت آسمان پرت کرد و باز فریاد زد:
-دِ نبار…نبارون این لجنا رو…مگه نمیبینی به کثافت کشیده شدم؟؟؟
قلوه سنگ همگام با بارش قطرات ، روی سقف ماشینش فرود آمد و صدای مهیبی داد…بغضش ترکید…روی دوزانو نشست و فریاد زد:
-نبار… نبار… نبار دیگه فایده نداره…
سرش را روی زمین گِل آلود گذاشت…
پیشانی زخم شده اش در گل و لای ها به سوزش افتاد آرام و با هق هق زمزمه کرد:
-خیلی دیره…نبار…
چند دقیقه ای گذشت… خیس بود،هم از لجن،هم از باران…جای مشت ها روی بدنش به گز گز افتاده بود و تنش از سرما و درد میلرزید…خون از روی پیشانی و بینی بر روی صورتش همچنان پایین می آمد … با پوزخند گفت:
-من بهت گفتم نبار…خودت لج کردی باهام…
دستش را روی سقف ماشین گذاشت و سرش را از در داخل برد…شانسنامه اش را بیرون آورد و گفت:
-خوب بلد نیسی بازی کنی… نگا کن… همه برگ برنده ها دست منه…
چند قطره باران صفحه ی قرمز رنگ شناسنامه اش را نم دار کرد… باز داد زد:
-هنوز وقت داریا… نبار… رحم کن و نبار
کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام
دانلود رمان