تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
دانلود رمان بهترین بهترین من


دانلود رمان برای کامپیوتر (نسخه PDF)
دانلود رمان برای موبایل (نسخه پرنیان)
دانلود رمان برای موبایل (نسخه کتابچه)
دانلود رمان برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)
دانلود رمان برای اندروید (نسخه APK)

 

 

 

قسمتی از متن رمان :  

 

وسطای پاییز بود،آبان بود.باز فوتبال داشت و باز کُری خونی های شاهرخ با میثاق و سینا…
از بحثشون کلافه بودم،شاهرخ می گفت:تیم فقط استقلال،رنگ فقط آبی.زمین آبی،هوا آبی،دیگه گل قرمز هم دیدن نداره چون دیدن رز آبی لطفش بیشتره.
فوتبالی نبودم،بی طرف بودم اما عاشق رنگ آبی بودم از وقتی که شاهرخ یه شاخه گل رز آبی برام خریده بود،دیگه هیچ گلی برام زیبا نبود.
از اون طرف میثاق می گفت:هرکاری کنی نمیتونی رنگ قرمز رو از خودت جدا کنی آخه خونت قرمزه و حیاتت وابسته به خونه.
شاهرخ هم سریع چاقو برمیداشت و روی رگ دستش میزاشت و می گفت:این چاقو و این رگ.میخوای ببرم ببینی خونم چه رنگیه؟
میثاق پوزخندی میزد و می گفت:زحمت نکش،الان می میری خونت میفته گردنم،قبل اینکه ببری میدونم که قرمزه.
سینا از جاش بلند شد و چاقو رو از دست شاهرخ بیرون کشید.اما شاهرخ ول کن نبود و به سینا می گفت:نه جون سینا بزار ببینم اگه رگ نبود خونی بود؟
ومن به این همه کـَل کـل می خندیدم.
مامان و زن عمو بساط تخمه و میوه رو آماده کرده بودن و منتظر شروع مسابقه ی حساس استقلال و پرسپولیس بودن.عموو شاهرخ استقلالی بودن وبا هر حمله تیمشون نیم خیز می شدن ووقتی می دیدن نتیجه ای نداره دوباره می نشستن.
میثاق وسینا هم که اون طرف معرکه گرفته بودن وهمش به شاهرخ می گفتن که برد استقلال رو باید به خواب ببینی.
بقیه ی اعضای خانواده هم اصلا فوتبالی نبودن اما از هیجان عمو و بچه ها به وجد اومده بودن و با اشتیاق خاصی بازی رو دنبال می کردن تا اینکه بالاخره استقلال به گل رسید و تونست یک-صفر بازی رو ببره.
شاهرخ بلافاصله از خونه بیرون رفت و با یه جعبه شیرینی خامه ای برگشت.شب عجیبی بود.شاهرخ رو به اندازه ی میثاق و سینا دوست داشتم وبا خنده ها و کـُری هاش از ته دل می خندیدم.حتی نگرانی کنکورم رو هم از یاد برده بودم.از مرداد ماه تا به امروز نشده بود که روزی درس نخونده باشم اما فوتبال امروز و هیجاناتش باعث شد که بی خیال بشینم و بخندم.
میثاق و سینا خودشون رو به بی خیالی میزدن و وانمود می کردن که خیلی ناراحت نیستن ولی شاهرخ به هیچ وجه دست بردار نبود وهمش شوخی می کرد و می خواست بچه ها رو به حرف بیاره.
کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام
دانلود رمان