تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
دانلود رمان گلبرگ


دانلود رمان برای کامپیوتر (نسخه PDF)
دانلود رمان برای موبایل (نسخه پرنیان)
دانلود رمان برای موبایل (نسخه کتابچه)
دانلود رمان برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)
دانلود رمان برای اندروید (نسخه APK)

 

قسمتی از متن رمان : 

 

منبع : نودهشتیا 

صدای چرخش کلیدش سکوت مطلق خانه را شکست به ارامی وارد شد کفش هایش رااز پا خارج کرد احساس میکرد تک تک انگشتانش زوق زوق میکند.نگاه سر سری به خانه غرق نورش انداخت عادتش بود صبح ها وقتی خانه را ترک میکرد تمام چراغ ها را روشن میگذاشت از وارد شدن به خانه تاریک متنفر بود انگار بی کسی اش را گوش زد میکرد .تن خسته اش را روی کاناپه رها کرد با دو انگشت مقنعه را از سرش کشید گل سرش را باز کرد و بر روی میز پرت کرد دستی بر خرمن موهایش کشید خیلی بلند شده بود اما دلش نمی امد کوتاهشان کند.تابی به گردنش داد …
دلش لیوان بزرگی چای دارچین میخواست با کوکی های خوشمزه ای که دیروز خریده بود در این هوای سرد عجیب میچسبید…از تصور مزه شیرین کوکی ها زیر زبانش لبخندی بر لبانش نشست یادش نمی امد از صبح چیزی خورده باشد با سوزش لبهایش لبخندش را جمع کرد با انگشت اشاره لبهای متورمش را لمس کرد از بس انها را مکیده بود تمامش چاک چاک شده بود…پوستش به سرما خشک زمستان حساس بود و از همه بیشتر لبانش…
هنوز وارد اشپزخانه نشده بود که با صدای در عقب گرد کرد…از چشمی نگاهی به بیرون انداخت…پوفی کشید… باز هم زن همسایه با صدای جیرینگ جیرینگ اعصاب خورد کن النگوهایش…با قری که به سرو گردنش میداد تا طلاهایش بیشتر به چشم بیاید…بی حوصله شالی بر سرانداخت لبخند بی جانی بر صورتش کاشت…
_سلام خانم معتمد
_سلام گلبرگ جان خوبی
_ممنون …جانم؟؟؟
_راستش عزیزم میخواستم در مورد مدیر ساختمون باهات صبحت کنم
این زن به معنای واقعی کلمه بی کار بود سرش درد میکرد برای حرف های خاله زنکی
کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام
دانلود رمان