تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
دانلود رمان دست های خونین (جلد دوم کیستار) - موبایل و PDF


دانلود رمان برای کامپیوتر (نسخه PDF)
دانلود رمان برای موبایل (نسخه پرنیان)
دانلود رمان برای موبایل (نسخه کتابچه)
دانلود رمان برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)
دانلود رمان برای اندروید (نسخه APK)

 

سکوت اتاق عجیب خودشو به رخ می کشید. به قدری فضا و اطراف ساکت بود که حتی صدای تیک تیک ساعت به وضوح شنیده می شد. دیگه خبری از اون سر و صدا و داد و فریاد چند دقیقه ی پیش نبود و این، تنش رو به لرزه می انداخت. قلبش تند تند می کوبید و کف دستش عرق کرده بود. دونه های ریز و درشت عرق با سرعت عجیبی از روی پیشونی و تیرک کمرش لیز می خوردن. چشماش فقط خیره به پیکر خونی پسری بود که حالا روی زمین افتاده بود. چاقو تو دستش شل شد و با وحشت قدمی به عقب برداشت. میخکوب جنازه ای بود که با صورتی خونین و چشمای از درد جمع شده به اون خیره شده بود. نگاهی به چاقوی توی دستش و نگاه دیگه ای به جنازه انداخت. وحشت کرد. یعنی … یعنی مُرده بود؟ از این فکر قلبش فرو ریخت. تصمیم گرفت فرار کنه. به دنبال این فکر آهسته قدمی به عقب برداشت. باید از این خونه فرار می کرد؛ نباید هیچ کس می فهمید که اون کُشته شده! که اونو کُشته! به طرف در حمله برد. صدای ناله هاش تو گوشش بود. آهسته به خودش می پیچید و گریه می کرد. اخمی روی پیشونیش نشست؛ نمرده بود؟ قلبش پایین ریخت و لرزی تو تنش نشست. فهمیده بود که می خواست بکشتش! اگه زنده می موند؛ اگه زنده می موند حتما اونو به پلیس لو می داد اون وقت … اون وقت رسما بدبخت می شد! با این فکر لرز تنش بیشتر شد… به عقب برگشت و با قدمایی نه چندان محکم به طرفش حرکت کرد. به وضوح وحشت و التماس رو تو چشماش دید اما بدون دادن ذره ای اهمیت بازم به جلو رفت. اگه زنده می موند بیچاره اش می کرد. رحم می کرد؟ هه! به هیچ عنوان! بالاخره به پیکر نیمه جونش رسید. روی قفسه ی سینه اش نشست. چشم هاشو ریز کرد، وحشت و درد و ترس همه و همه توی چشمای گریونش مشخص بود که این خودش لذتی عجیب بهش می داد. تقصیر اون بود که به اینجا رسیده بود. اون … اون پسره ی احمق … اون باعث شده بود که به این حال و روز بیفته. دستش از نفرت مشت شد. لبش به طرز مسخره و شاید تهدید آمیزی کش اومد. چاقو رو تو دستاش محکم تر گرفت. صدای ضجه ی ضعیفش تو گوشش طنین انداخت: - نه … نه … خواهش … خواهش می کنم… التـ … لبخند کثیفی روی لب هاش نشست. چاقو رو بالا برد و بعد …
منبع : نودهشتیا
کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام
دانلود رمان