تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
دانلود رمان دل یار - موبایل و PDF


دانلود رمان برای کامپیوتر (نسخه PDF)
دانلود رمان برای موبایل (نسخه پرنیان)
دانلود رمان برای موبایل (نسخه کتابچه)
دانلود رمان برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)
دانلود رمان برای اندروید (نسخه APK)

هنوز اصرار های مادرش را به یاد داشت ! مبنی بر اینکه می خواست ” تنها دخترش دلیار – انها را در رفتن به مجلس ترحیم یکی از دوستان پدر و چند روزی مسافرت همراهی کند. اما دلیار سرسختانه مخالف می کرد و یاداور می شد که خودتان قول داده اید که بعد از کنکور جلوی برنامه ها و تفریحاتم را نمی گیرید !!! و با یاداوری این قول خانواده اش را بر سر دوراهی می گذاشت.. دلیار از صبح مشغول صحبت و برنامه ریزی تلفنی با دوستانش بود : فردا شب شام فلان رستوران ! شب همتون خونه ی ما دعوتین.. اجازه تون و بگیرید !! و با شیطنت اضافه می کرد : پارتی داریم تا پاسی از صبح…. پس فردا می ریم فلان پاساژ خرید ! .. راستی.. ببینم می تونم کلید ویلای عمو کیومرث و بگیرم ؟؟! و با دادن این پیشنهادات دوستانش را مشتاق و برنامه اش را کامل می کرد.. وقتی برنامه ی ویلا را به مادرش گفت ” او با نگرانی نگاهش کرد و گفت : تنها؟؟ اونم چند تا دختر جوون؟؟؟ نمیشه مادر.. خطرناکه.. کی می خواد پیشتون بمونه؟؟ بزار یه وقته دیگه.. در حالی که می دانستم حق با مادرم است چند لحظه ای سکوت کردم و گفتم : خب… بزار زنگ بزنم برای عمو کیومرث ! شاید تونست باهامون بیاد.. یا اگه نتونست به کیانوش بگه باهامون بیاد !! هان؟؟؟ مامان در حالی که برنج ابکش شده را در دیگ می ریخت فکری کرد و گفت : کیانوش؟؟؟ فکر نمی کنی با اومدنش بچه ها معذب بشن؟؟ شایدم اصلا خانواده هاشون راضی نباشن.. دلیار : بچه ها ؟؟؟ اونا که از خداشونه.. ولی خب.. خانوادهاشون و نمی دونم !!! ولی اگه عمو بتونه بیاد خیلی خوب میشه..
منبع : نودهشتیا
کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام
دانلود رمان