تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
دانلود رمان تاوان دیروز - موبایل و PDF


دانلود رمان برای کامپیوتر (نسخه PDF)
دانلود رمان برای موبایل (نسخه پرنیان)
دانلود رمان برای موبایل (نسخه کتابچه)
دانلود رمان برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)
دانلود رمان برای اندروید (نسخه APK)

دکمه خاموش تلفن همراهم را فشردم و روی میز رهایش کردم. چشمانم را با خستگی تمام بستم و سر روی دستهایم کج، و به حرفهای چند لحظه ی پیش خواهرم فکر کردم. از پدرو مادر گفته بود و شکایت می کرد که چرا به آنها سر نمی زنم و یا حتی با یک تماس کوچک و احوالپرسی ساده، جویای حالشان نمی شوم. آنقدر فکر و خیال داشتم و حجم کاری روزانه ام به قدری زیاد بود که مجالی برای دیگران باقی نمی گذاشت. که نام خودم را از پیچر شنیدم: -«دکتر شکوهی… بخش اورژانس…» و دوباره تکرار! با بی حوصلگی سرم را بلند کردم و چشمانم را با سرانگشتانم فشردم: -نه خدا.بازم؟. من خسته ام. از خودم، از زندگیم، از کارم! آه. افسوس… حیف که انتخاب خودم بوده! و با همان حال و روز، پشت میزم را ترک کردم و قبل از اینکه از اتاقم خارج شوم، دستی به میان موهایم کشیدم و مسیر را تارسیدن به اورژانس طی کردم. قدم از قدم برنداشته، برای لحظه ای سکوت نسبی سالن بخش با صدای «راه رو باز کنید» شکسته شد. بیرون کشیده شدم از خودم و بودنم. چند پرستار به سرعت تخت را هدایت می کردند. یک انسان بود ولی زن یا مردش را نمی شد تشخیص داد و برخلاف اکثر بیمارهای اورژانسی، زیادی آرام بود و این برمی گشت به بی حرکت بودن عجیبش! که یکی از همان پرستاران، مضطرب گفت: -دکتر! تشریف نمی یارید؟ سری به تایید تکان دادم و پرسیدم: -مشکلش چیه؟ - سوختگی… یه… یه سوختگی شدید!
منبع : نودهشتیا
کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام
دانلود رمان