تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
دانلود رمان بهای یک بهانه


دانلود رمان برای کامپیوتر (نسخه PDF)
دانلود رمان برای موبایل (نسخه پرنیان)
دانلود رمان برای موبایل (نسخه کتابچه)
دانلود رمان برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)
دانلود رمان برای اندروید (نسخه APK)

برای بار دوم زنگ در خونه رو زد اما خبری نشد ، پووووف صداداری کرد و کلیدشو از تو کیفش بیرون آورد و در رو باز کرد . نگاهش به درختایی افتاد که با شکوفه های رنگارنگ بهش چشمک میزدند اما خیلی وقت بود که دیگه از دیدنشون لذت نمی برد .آروم درو باز کرد و رفت تو ، با اینکه حدس می زد کسی خونه نباشه بازم با صدای بلند گفت : - کسی خونه نیست ؟؟ من اومدما … انگار منتظر بود تا مثل همیشه بهراد بیاد استقبالش یا شایدم از این که صداش تو خونه می پیچید لذت می برد. چادر و کیفشو پرت کرد رو یکی از مبلا و در حالیکه دکمه های مانتوشو باز می کرد رفت سمت تلفن که چراغ چشمک زنش خبر از پیغامایی میداد که ضبط شده بود . دکمه پخش ضبطو زد و رفت سمت آشپزخونه … اولی صدای هستی بود که پیچید تو فضای خونه : - الو بهانه هنوز نیومدی ؟؟ بابا اون گوشی بی صاحاب شده رو واسه چی خریدی وقتی همیشه خاموشه ؟ در حالیکه داشت به غرغرای هستی گوش می کرد در یخچال باز کرد و بطری آب برداشت ، همینکه در یخچال رو بست نگاش به کاغذ سفیدی افتاد که زیر عکس اونو بهراد چسبیده بود … آخ بهراد …. نوشته ی روی کاغذ رو خوند : «سلام دخترم من رفتم خونه ی خانوم مهدوی ، امروز سفره ی ابالفضل داشت . ناهارت تو یخچاله گرم کن بخور » لبخندی زد و با خودش گفت «خوبه این مهمونی بازیا هست که مامان سرشو با اونا گرم کنه وگرنه طفلی دووم نمیاورد» صدای بعدی که پیچید تو خونه بهانه لیوان آبو گذاشت رو میز و با سرعت خودشو رسوند به تلفن و شماره ی آقای صفایی رو گرفت . صفایی – الو خانوم محتشم . – سلام آقای صفایی خسته نباشین . صفایی– ممنون . خونه نبودین ؟ - نه دانشگاه بودم ، کاری داشتین ؟ صفایی – آره ، زنگ زدم در مورد دادگاه فردا باهاتون صحبت کنم .
منبع : نودهشتیا
کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام
دانلود رمان