تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
دانلود رمان مدال خورشید (قبایل حقیقی) - موبایل و PDF


دانلود رمان برای کامپیوتر (نسخه PDF)
دانلود رمان برای موبایل (نسخه پرنیان)
دانلود رمان برای موبایل (نسخه کتابچه)
دانلود رمان برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)
دانلود رمان برای اندروید (نسخه APK)

روزی روزگاری، در گوشه ای از این پایتخت بزرگ و تا حدودی زیبا، خانواده ی بزرگی زندگی می کردند. نام خانوادگی این افراد، شایسته بود و در عمارت بزرگ و باشکوهی به نام عمارت شایسته ساکن بودند. وضع مالی افراد این خانواده، یا بهتر است بگویم خاندان، حسابی رو به راه بود ودستشان نه تنها به دهان خودشان، بلکه به دهان خیلی های دیگر هم می رسید. به خاطر همین هم بود که چند مرکز خیریه زیر سایه ی شایسته ها کار می کردند. همان طور که هر خانواده یک سرپرست دارد، خاندان شایسته هم سرپرست و یا در واقع رئیسی داشت که همه از او حساب می بردند؛ نام این رئیس، اردشیر شایسته بود. همه ی خدمتکار ها موظف بودند او را ارباب شایسته ی بزرگ صدا کنند. فرزندان و نوه های ارباب هم لقب پدرجان را به کار می بردند. این ارباب شایسته، یک همسر داشت به نام منیره یزدانی؛ که البته، باقی عمر شما باشد، چند سال قبل از این داستان، در اثر سرطان ریه از این دنیا رخت بربست. همان موقع بود که لطف و رحمت ارباب، به صورت چند برابر، شامل مراکز حمایت از بیماران سرطانی شد؛ که البته آن بحث دیگریست و در این داستان جایی ندارد. بگذریم؛ از بانو منیره، نه فرزند به ارباب رسید؛ پنج پسر و چهار دختر. این نه فرزند هر کدام با شخصی از اشراف زاده های تهرانی ازدواج کردند و زیر سایه ی ارباب، در عمارت شایسته تشکیل زندگی دادند. به این ترتیب، هیچ کس از عمارت بیرون نرفت. پسر ها و عروس هایشان در اتاق های همان عمارت زندگی را شروع کردند و داماد ها هم، به وجود شغل مجزا و خانه ی شخصی، طبق دستور ارباب بزرگ، در همان عمارت ساکن شدند. همه از لطف و عنایت ارباب می خوردند و می آسودند که ناگهان، زندگی با ورود اولین نوه شیرین شد. به دستور ارباب، تعداد زیادی نیازمند را غذا دادند و جشن مفصلی گرفتند. این سور ها برای نوه های بعدی هم وجود داشت، ولی کمی کمرنگ تر. ولی وقتی دهمین نوه چشمانش را باز کرد، دنیای ارباب عوض شد. هنوز رخت سیاه و چشمان اشکبار ارباب و خاندانش در اثر فوت منیره از میان نرفته بود، که دهمین نوه به دنیا آمد. ارباب بلافاصله لباس عزا را دور انداخت و درست پس از به دنیا آمدن پارسا در دلش گفت:« خوب توی نام گذاریش دقت کن اردشیر. این پسر ارباب دنیاست. صاحب عصا و دوست قبایل حقیقی. اسمی روش بذار که توی ذهن ها حک بشه. » و این شد که هستی پیرمرد، پارسا نام گرفت…
منبع : نودهشتیا
کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام
دانلود رمان