تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
دانلود رمان هرگز به احساسم شلیک نکن (جلد 1) دانلود رمان هرگز به احساسم شلیک نکن (جلد 1)

دانلود رمان هرگز به احساسم شلیک نکن (جلد 1)

  • نام رمان : هرگز به احساسم شلیک نکن (جلد ۱)
  • نویسنده : نگار ۱۳۷۳
  • صفحات : ۱۹۹
خلاصه رمان : انتقام تنها چیزیه که به ذهن الهام میرسه ، انتقام تنها خواهرش الهه که به دست شوهر آمریکائیش به طرز وحشیانه ای به قتل رسیده . وقتی ماجرا به گوش همه میرسه ، یکی از دوستای صمیمیش پیشش میره و بهش میگه که میتونه روی کمکش حساب کنه . وقتی که الهام به فرودگاه میرسه اونجا با مرد جدی و قد بلندی مواجه میشه که خودشو کامیار معرفی میکنه و میگه که از طرف خواهرش که دوست الهام محسوب میشه اومده . الهام با اعصاب داغون میفهمه که کامیار حقیقتو میگه و اون مجبوره با کامیار به آمریکا بره . نمیتونه از دستش هم خلاص بشه یا کامیارو بپیچونه ، پس همونجا تو دلش قسم میخوره که رابرت ، شوهر خواهرشو خودش پیدا کنه و بعد از اینکه به حسابش رسیدگی کرد به پلیس تحویلش بده بدون اینکه به کمک کامیار نیازی داشته باشه . ولی اونجا اتفاقای زیادی انتظارشو میکشه که خودش به تنهایی از پس هیچ کدومشون بر نمیاد ، ولی کامیار به خاطر شغل خاصش که الهام ازش بی خبره قدرت اینو داره که همزمان هم از جون الهام محافظت کنه و هم به دنبال رابرت بگرده …

رمان عاشقانه

رمان

قسمتی از متن رمان : موبایلم از دستم سر خورد و روی زمین افتاد. صدای مامان هنوزم تو گوشم میپیچید که با هق هق میگفت: الهی بمیرم براش… میگن اون از خدا بی خبر رگای دستاشو زده بوده… بعد تو چشماش اسید ریخته بوده… بعد حلق آویزش کرده و تموم بدنشو با تفنگ سوراخ سوراخ کرده… الهی خیر نبینه… سرم گیج رفت و روی زمین ولو شدم. صدای جیغ کارمندام رفت آسمون: خانوم مالکی! احساس میکردم دود سیاهی که مقابل چشام به وجود اومده بود به مرور کنار رفت. صدای تلق تلق اعصاب خورد کنی از کنارم به گوش میرسید. دلم میخواست کسی که داشت سر و صدا میکردو بزنم. صدای منشیمو شنیدم که میگفت: انگار به هوش اومد… با زحمت ناله کردم: تو رو خدا اینقدر سر و صدا نکنین… صدای آبدارچی بلند شد: خانوم براتون آب قند آوردم. توش بهار نارنجم ریختم، برای اعصابتون مفیده. کسی لیوانو به لبم نزدیک کرد و منم که حسابی تشنه شده بودم و لب و دهنم خشک شده بودن با ولع آبو سر کشیدم. بعد نفس عمیقی کشیدم، به صندلی تکیه دادم و یاد حرفای مامان افتادم. آخه چرا؟ دختر به اون معصومی و ساکتی، آخه چطور دلش اومد این کارو با خواهر بیچاره م انجام بده؟ فقط دو ماه بود که الهه با رابرت ازدواج کرده بود. صحنه های ازدواج با شکوه و مجللش هیچ وقت از توی ذهنم پاک نمیشدن. هیچ وقت از خاطرم نمیرفتن… قیافه ی شاد و خوشحالش که مثل فرشته ها شده بود و عشق بی نهایتی که توی چشماش موج میزد برای همیشه تو خاطراتم باقی میموندن… مقابلم چرخ زد: چطور شدم الهام جون؟ با تعجب به خواهر کوچیک ترم نگاه کردم. مثل خواب بود، یعنی این همون الهه س؟ همون که وقتی بچه بود با زبون شیرینش بهم الهام میگفت؟ با حیرت زمزمه کردم: خدای من… حتی از فرشته ها هم خوشگل تر و خواستنی تر شدی عزیزکم.

دانلود رمان

دانلود رمان جدید

لینک های دانلود :
کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام
دانلود رمان