تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
دانلود رمان نیایش - PDF و موبایل دانلود رمان نیایش - PDF و موبایل

دانلود رمان نیایش

  • نام رمان : نیایش
  • نویسنده : ندا۱۳۷۱
  • صفحات : ۳۸۴
خلاصه رمان : داستان در مورد دختری به اسم نیایشه که توی دانشگاه حقوق درس میخونه و در همون حین هم توی یه شرکت معماری و نقشه کشی ساختمان منشیه . رییس شرکت که یه پسرجوون به اسم برسام هستش عاشق نیایش ولی اون عشقشو به دلایلی قبول نمیکنه و از شرکت میاد بیرون و برای یه اگهی استخدام برای منشی گری توی یه دفتر وکالت میره اونجا که میبینه دفتر وکالت ماله استادش به اسم ارتانه و….

رمان عاشقانه

رمان

قسمتی از متن رمان : کیمیا-نیایش زودباش دیگه……….زودباش…اه -یه لحظه وایسا…الان میام….اومدم بابا کیمیا-بابازودباش الان بوفه رومیبندن اونوقت تادوساعت دیگه ازگشنگی تلف میشیم همونطوری که داشتم کیفموبرمیداشتم ومیرفتم سمت درکه کیمیا کنارش عین میرغضب وایساده بودگفتم -واسه یه کیک وآبمیوه انقدرنیایش نیایش میکنی؟…….کلافه ام کردی بااون صدات…….منم فکرکردم بااین همه عجله ات میخوای یه نهارمهمونم کنی کیمیا-اونوکه دعاکن عروس بشم شب عروسی میدم کوفت کنی ولی حالااینم که میدم بایدشکرت وکنی وچندکیلوگوشت وبرنج خیرات کنی -اولا اونی که شب عروسی میدن شامه ونهارنیست دومامنکه چشمم اب نمیخوره عروسیه توروببینم……..یعنی اگه کسیم عاشق قیافه ات بشه بعداز یه روز با شنیدن این صدای جیغ جیغوت به دیارباقی میشتابه….. باجیغ کیمیا یه مترپریدم هواووحرفموول کردموجونموبرداشتم ودبروکه رفتیم حالاندوکی بدواونم دنبالم میکردوباجیغ میگفت کیمیا- به خدامیکشمت نیایش صبرکن…. خدارو شکر تو سالن کسی نبود……یعنی دیگه تقریبا کلاساتموم شده بودواکثربچه ها رفته بودن…….تک وتوک ازبچه های کلاس خودمون بودن که اوناهم اکثرشون دختربودنو منوکیمیاروکه اکثرا باهم شوخی میکردیمو میشناختن……………..میون دویدن دیدم اگه اینطوری ادامه بدیم اون یه ذره ابرومونم میره جلوی بچه هاواسه این سریع وایسادمو گفتم -وای کیمی…بوفه بست…… کیمی هم عین برگرفته ها سرجاش سیخ وایسادودادزد کیمیا-نیایش دعاکن بوفه نبسته باشه…..اگه بسته باشه خودم میکشمت اگه ازگشنگی تلف شم بااین حرفش پقی زدم زیرخنده……اخه یکی نیست بگه ناقص چطوری بانخوردن یه کیک وابمیوه تلف میشی که تازه میخوای بعدازتلف شدنت منم بزنی ناکارکنی……. با پس گردنی که کیمیا زدبهم خنده هام جمع شدو بااخم خیره شدم بهش…….اونم بعدازاینکه مطمین شد خوب پس گردنیش اثرکرده دستموگرفت وکشون کشون منودنبال خودش برد….همونطوریم غرغرمیکردومیگفت کیمیا-زودباش ها……. الان میبنده ……….اونوقت من میدونمو تو….

دانلود رمان

دانلود رمان جدید

لینک های دانلود :
کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام
دانلود رمان