تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
دانلود رمان هانیا - PDF و موبایل دانلود رمان هانیا - PDF و موبایل

دانلود رمان هانیا - PDF و موبایل

  • نام رمان : هانیا
  • نویسنده : مژگان.س
  • صفحات : 499
خلاصه رمان : بارون سختی میبارید.... هنوز صدای مشاجره شون به گوش میرسید. دیگه رورو گذاشته بود کنا روعلنا میگفت تحمل بودن منو نداره چقدربدم میاد ازخودم .ازاین بارون حتی که امشب شده بود قوزه بالا قوز. پاهای کرخت شدمو حرکتی دادم اگر یکجامیایستادم بدون شک یخ میزدم تموم تنم یکپارچه میلرزید. قدرت نگه داشتن دندونامو که جرینگ جرینگ میخورد روهمو نداشتم. انتظارطولی نکشید انگار شامه اش کشید وفهمید دارم بسمت اتاقشون نزدیک میشم. هنوز پام نرسیده زیر شیرونی توی حیات عینه دیگی خروشان ترکید. نگاهم بق کرده چرخید سمت پنجره...

رمان عاشقانه

رمان

قسمتی از متن رمان : بارون سختی میبارید.... هنوز صدای مشاجره شون به گوش میرسید. دیگه رورو گذاشته بود کنا روعلنا میگفت تحمل بودن منو نداره چقدربدم میاد ازخودم .ازاین بارون حتی که امشب شده بود قوزه بالا قوز. پاهای کرخت شدمو حرکتی دادم اگر یکجامیایستادم بدون شک یخ میزدم تموم تنم یکپارچه میلرزید. قدرت نگه داشتن دندونامو که جرینگ جرینگ میخورد روهمو نداشتم. انتظارطولی نکشید انگار شامه اش کشید وفهمید دارم بسمت اتاقشون نزدیک میشم. هنوز پام نرسیده زیر شیرونی توی حیات عینه دیگی خروشان ترکید. نگاهم بق کرده چرخید سمت پنجره... عصمت:ببین بهم ربطی نداره جای رو نداری یا همه دکت میکنن منم طاقتم طاق شده تو چندمترجا سختمه نگهت دارم تا حالام واسه برادرت دندون روی جیگر گذاشتم به ماهاچه جورتو بکشیم بروسراغ خواهرجونت یه شب که هزارشب نمیشه بهم برنخورد . دلم شکست. اومدم دهن پرکنم بگم اونجام جام نیست که جلال کشون کشون بردش داخل و پنجره رو تلقی بست اونقدرسردم بود که نیاستادم تا جلال بیاد و بخواد حرفهای زنشو ماست مالی بکنه دیگه اگر خودمم میخواستم گوشام چفت بودن.. جلال:کجا این وقته شب؟ پشتم بهش بود چفته درو باز کردم صدای قدمهاش ازپشت سرم بلند شد همون دفعه اول باید میرفتم تا به این خفت نرسم.اومد کنارمو دروبست. جلال: بارو کن نمیشه کاریش کرد چندشبو که خونه ندا سرکنی قول میدم ازفردا بیافتم دنبال فروش خونه .توکه سرتوحسابه میدونی تواین بازارکساد کسی نیماد اون خونه قدیمی روبخره. -ببین فکر نکن خرم نمیفهمم داری سرم شیره میمالی تواگر مردی بسپارش به خودم دوروزه واسش مشتری جور میکنم الان دوماهه داری همین حرفارو پشت رو میکشی.. عصمت:راست میگه خواهرت بده به خودش اینکه اگه بگی ماست سفیده باور نمیکنه.بده دست خودش هم دختره هم برورو داره صددرصد دوروزنشده مشتری واسش پیدا میکنه. دوباره دور برداشت اومدم یورش ببرم سمتش که جلال جلومو گرفت نذاشتم نون تو دهنش خیس بخوره: جواب حرفاتو میزارم زمانی که دنبال دخترات توالونک هرسگی گشتی میزنم تو صورتت عوضی. اوه سرخ شد وعینه خروس جنگی هرچی لایق خودش بود بارم کرد جلالم عین بز وایستاده بود تا زنش عقده هاشو خالی بکنه بعد هلش داد تو ودرو بست و از جیبش دوسه تا هزار تومنی درآورد وگرفت جلوم . جلال:همینو بیشتر نداشتم گفتم دوشب خونه ندا سرکنی پول سهمتو میذارم کف دستت. چندشم شد.

دانلود رمان

دانلود رمان جدید

لینک های دانلود :
کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام