تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
دانلود رمان از کنار هم میگذریم | pdf , اندروید , جاوا دانلود رمان از کنار هم میگذریم | pdf , اندروید , جاوا

رمان از کنار هم میگذریم

  • نام رمان : از کنار هم میگذریم
  • نویسنده : Maht!sa
  • صفحات : 115
خلاصه رمان : افکار منفی به ذهن پادنا هجوم آورد. برای اولین بار حس کرد در زندگیش هیچکاره است . حس کرد اضافیست شاید هم نخودی . قدیما وقتی با دختر همسایه هایشان بازی میکردند هستی با اصرار از او میخواست تا او هم بازی کند. و پادنا چشمکی به دوستانش میزد و میگفت " تو نخودی باش " نخودی یا اضافی ! پوزخند زد حالا او در خانه اش نخودی شده بود و هستی اینقدر سریع پیش میرفت که او را کنار زده بود و با زبان بی زبانی به او میگفت " پادنا تو نخودی باش "

رمان عاشقانه

رمان

قسمتی از متن رمان : صدای خنده ی بلند صابر در گوش هایش طنین انداخت ـ این چیه درست کردین ؟ وبا دست به سالاد الویه ای که بیشتر شبیه جوجه تیغی بود اشاره کرد ، پادنا لبخند زد و به هستی نگاه کرد با چشمانش به خواهرک هنرمند و با سلیقه اش تحسین گفت. صابربا هیجان گفت: ـ پانی چه کردی تو امشب پادنا با شوق به چشمان هیجان زده ی صابر خیره ماند . صدای هستی نگاهش را مدتی از جوجه تیغی بانمکی الویه ای گرفت ـ من درست کردم صابر خان لبخند صابر عمیق ترشد ـ زخمیمون نکنه این چطوری باید بخوریمش هستی و پادنا هم زمان خندیدند. صابر به هستی نگاه کرد روی کانتر نشسته بود و از بالا به صابر لبخند میزد. چشمانش بدون اینکه بخواهد سمت اندام مورد توجه هستی کشیده شد. بالافاصله سرش را خم کرد تا چشمانش خطا نکنند. هستی خنده کنان گفت: ـ اهلیش میکنیم آقا صابر شما که مهارتشو دارین با چشم به پادنا اشاره کرد. پادنا اینقدر سرگرم چیدن گوجه های قاچ شده بود که خیلی به حرف هستی توجهی نکرد.صابر خندید و در دلش از حاضرجوابی های هستی لذت برد. بلند شد و ایستاد .لبخند هستی هنوز هم برقرار بود ـ شیطون نشو دختر پادنا به صابر نگاه کرد و وقتی متوجه شد مخاطب صابر هستی بوده است با خنده از هستی پرسید: ـ باز چی گفتی وروجک؟ صابر ریز خندیدو از آشپزخانه خارج شد. صدای پادنا و هستی را میشنید که باهم بحث میکردندو با صدای بلند میخندیدند. به هال رفت .چشمش به پسرک تپل و چشم ابرو مشکی اش افتاد که گوشی تلفن را برداشته بود و با شوق به زمین می کوبید و از اینکارش لذت میبرد. خم شد و پژمان را در آغوشش گرفت و قربان صدقه اش رفت .سنگینی نگاهی را روی خودش احساس کرد چرخیدو با دیدن هستی لبخند زد .هستی مدتی به چشمان صابر نگریست. صابراز این نگاه ها که گاها هستی غافلگیرش میکرد کلافه بود برای همین سعی کرد کمی خودش را از آن حال و هوا دور کند ـ پژمان دیدی خاله چی درست کرده .میخواد با جوجه تیغیش هممونو زخمی کنه .عجب خاله ی بدی داری تو .کی میشه عروسش کنیم از دستش یه نفس بکشیم پژمان همزمان به صورت صابر کوباند. هستی قهقه زد و دست کوچک پژمان را در دست گرفت و به صابر نزدیک تر شد ـ بچه با این سنش میدونه خاله آدم مثل مادرشه . من واسش با پادنا هیچ فرقی ندارم بلکه عزیزترم هستم .یادبگیر صابرخان یکسالشه و نگاهش را طوری به صابر دوخت که صابر حس کرد گفته هایش برای او هم صدق میکند. حس کرد حرف های هستی دو پهلوست ـ واسه ماهم عزیزی خانوم

دانلود رمان

دانلود رمان جدید

لینک های دانلود :
کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام
دانلود رمان