X
کیان برنا
دانلود رمان رویای عاشقانه | PDF , اندروید , جاوا
تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
دانلود رمان رویای عاشقانه | PDF , اندروید , جاوا دانلود رمان رویای عاشقانه | PDF , اندروید , جاوا

رویای عاشقانه

  • نام رمان : رویای عاشقانه
  • نویسنده : بهناز احمدی
  • صفحات : 275
خلاصه رمان : وبالاخره آمد..آن مردی که در تمام این سال ها تمامی کارهایش در ذهنم تکرار می شدند..آمد..لحظه های نابی که مرا می بوسید..لحظه های نابی که نوازشم می کرد..لحظه های ناب با هم بودنمان..باز هم از مقابلم مانند فیلمی گذشتند..این مرد همسرم بود!این مرد نامرد همسرم بود!همسری که تکه ای از وجودم بود..تغییر کرده بود..موهای روی شقیقه هایش کمی سفید شده بودند..ته ریشی گذاشته بود که داخل آن هم تارهای موی سفید دیده می شد..قطره اشکی که روی گونه ام لغزیده بود را پاک کردم..دروغ بود اگر می گفتم دلتنگش نبودم..دلتنگش بودم..به اندازه ی تمام نامردی هایش!!

رمان عاشقانه

رمان

قسمتی از متن رمان : صدای زنگ موبایلم را شنیدم سریع از خواب بیدار شدم و تلفن را جواب دادم صدای نفیسه توی گوشی پیچید: -صبح بخیر مانیا نمیای فرودگاه؟ -وای نفیسه خوب شد زنگ زدی یادم رفته بود...راستی سلام! -سلام خانوم خوابالو!نمیای دخترخالتو ببینی؟دارم میرما! -چرا عزیزم الان میام کیااومدن؟؟ نفیسه-خانواده ی خودم با پارمیس و پارسا...بقیه تو راهن. -باشه نفیسه منم الان میام.حالا چرا صبح به این زودی! نفیسه-ببین من الان برم دیگه تا چند سال نمی تونی منو ببینی پس غر نزن پاشو بیا!...ارمان هم الان رسید. نام آرمان را که شنیدم توی دلم غوغا به پاشد سعی کردم جلوی خوشحالیم را بگیرم: -باشه باشه منم تا1ساعت دیگه فرودگاهم نفیسه-پس تا یک ساعت دیگه خداحافظ -خداحافظ از روی تخت برخواستم.پس از شستن دست ورویم راه افتادم به طرف اشپزخانه تا چیزی بخورم میز صبحانه را مریم خانوم چیده بود لیوان شیر را برداشتم با یک کیک کوچک خوردم واز آشپزخانه خارج شدم که مانی را دیدم..محال بود صبح به این زودی بیدار شود گفتم: سلام صبح بخیر..چه عجب صبح زود بیدار شدی!خبریه؟ در حالی که خمیازه می کشیدگفت: سلام صبح توام بخیراره دیگه دارم میرم فرودگاه مگه تو نمیای؟ -چرا منم دارم میرم همون جا ولی فکر نمی کردم تو بیای خندید وگفت: دارم میرم دشمنمو بدرقه کنم -مگه بیچاره چیکار کرده؟... مانی نگذاشت حرفم را ادامه بدهم و سریع گفت: این دشمنی از وقتی که بچه بودیم نشات گرفت همون موقع هایی که توپ پلاستیکی هامو برمی داشت وپارشون می کرد..در عوض منم عروسکاشو خراب می کردم..برو حاضر شو وروجک خندیدم: -باشه من یک ربع دیگه اماده ام. به اتاق رفتم وآماده شدم..یک ساعتی در راه بودیم تا اینکه بالاخره به فرودگاه رسیدیم با چشم دنبال ارمان گشتم ویافتمش.طبق معمول دستانش را به آغوش گرفته بود و داشت به همه نگاه می کرد.عاشق همین جذبه اش شده بودم... نفیسه بر روی شانه ام زدوباخنده گفت: انقدر تماشاش نکن الآن تموم میشه ها!خوردیش با چشمات خواهر من!یه نگاه حلاله -من که اونو تماشا نمی کنم!! -نگو که به درِ سرویس بهداشتی علاقه پیدا کردی!!واقعا خیلی خونسرده ها!نگاش کن چند دقیقست مثل قورباغه زل زدی بهش بس کن دیگه خواهر من!! -نخیرم اصلا خونسرد نیست..فقط ساکته..باز تو می خوای حرص منو در بیاری؟ با نفیسه درباره ی ارمان صحبت می کردیم که بالاخره وقت پروازش رسید همه بغض کرده بودیم !!بالاخره رفت تا به ارزویش برسد.همیشه از کودکی میگفت باید به من بگویید خانوم دکتر!!امیدوارم بتواند به راحتی با مشکلات کنار بیاید!!میدانم که مشکل های بسیاری انتظارش را می کشند..دوریه پدرومادر..دلتنگی وخیلی چیزهای دیگر!!امیدوارم موفق شود

دانلود رمان

دانلود رمان جدید

به در خواست نویسنده لینک ها برداشته شد
 
 
کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام
دانلود رمان