close
چت روم
دانلود رمان کفش قرمز - موبایل و PDF
تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
دانلود رمان کفش قرمز - موبایل و PDF دانلود رمان کفش قرمز - موبایل و PDF

 

رمان عاشقانه

رمان

قسمتی از متن رمان : نگاه دوخت به گروه فیلمبرداری و شوق پر کشید بر قلبش از دیدن آن مرد مغرور و جذاب که می دانست داشتنش اگر محال نبود اما در هرگزها جولان می داد.اما دل بود و عشق و خواستن این هرگز! نسترن بهترین دوستش سقلمه ایی به پهلویش زد و گفت: قراره این لوکیشن عاشقانه باشه! اخم درهم کشید و قلب مچاله شد از این حسادت هایی که می دانست فقط خنجر است! نسترن با دیدن قیافه اش خندید و گفت: باز حسود شدی؟ خوبه حالا فقط فیلمه! بعدم طرف اصلا می دونه تو کی هستی چی هستی و عاشقشی که فورا اخم می کنی؟حالا ببین چند تا دوست دختر داره! قیافه اش معلومه از اوناس! طاقت تمام کرد از حرف های نسترنی که می دانست حقیقت داشتنش مانند طلوع هر روزه ی آفتاب است.پر از حرص گفت: -بس کن نسترن، کشتی منو با این موعظه های همیشگیت! نسترن بی خیال شانه ایی بالا انداخت و خندید.تپش نگاه دوخت به صحنه که با سروصدای کارگردان توجه اش به طرف چپ جلب شد. آریوبرزن وارد صحنه شد.با تمام غرور و شیفتگیش دستی برای مردم عادی که برای تماشای فیلم برداری دور و برشان جمع شده بودند تکان داد و با اشاره ی کارگردان در مقابل بازیگر زن ایستاد.تپش خیره خیره نگاهش کرد.این مرد زیادی جذاب بود.ناخودآگاه لبخندی روی لب هایش نشست.باز هم رویاهای همیشگی به سراغش آمده بود.عشق بود و تپش و آریو! دشت بود و گل بود و پروانه! دست های قفل شده، نگاه های عاشقانه و لبخندهای زندگی! نسترن سقلمه ایی به پهلویش زد و گفت:هوی کجایی کفش قرمز؟ داره بهش میگه دوست دارم. تپش نیش خندی زد و گفت:فیلمه، بی خیال! نسترن ابرویی بالا انداخت و گفت:نه بابا؟! تموم شد، رفت تو کانکسی که گریم داره. تپش چشم چرخاند و مرد رویاهایش را ندید.آهی کشید و منتظر شد تا دوباره از کانکس بیرون بیاید.نسترن با ذوق گفت: -هی دختر، تو چرا نمیری تو کانکس؟ -تو باز آی کیو شدی؟ با این همه آدم و محافظ من کجا برم؟ -خره من راهشو بلدم اما اول تو بگو دلشو داری بری بهش بگی عاشقشی؟ تپش نگاهش کرد آرزویش نزدیک بود؟ مردی پر از غرور در مقابل دختری عاشق! می توانست این شانس فقط برای همین یک بار بود! سرش را تکان داد و مصمم گفت:می تونم. -پس بسپرش به من.حالام باهام بیا. نسترن دستش را گرفت و او را از میان جمعیت مشتاقی که به صحنه چشم دوخته بودند بیرون کشید.تپش کنجکاوانه پرسید: -داریم کجا میریم؟

دانلود رمان

 

دانلود رمان عاشقانه

به دلیل نارضایتی نویسنده لینک های دانلود حذف شد

    کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام