close
چت روم
رمان راهیل - mahsa76 | قسمت اول و دوم
دانلود Grand Theft Auto III v1.1

دانلود Grand Theft Auto III v1.1

ادامه مطلب " دانلود Grand Theft Auto III v1.1 " را بخوانید

بازی Modern Combat 3: Fallen Nation v1.0.0

بازی Modern Combat 3: Fallen Nation v1.0.0

ادامه مطلب " بازی Modern Combat 3: Fallen Nation v1.0.0 " را بخوانید

Talking Santa meets Ginger v1.0.1

Talking Santa meets Ginger v1.0.1

ادامه مطلب " Talking Santa meets Ginger v1.0.1 " را بخوانید

kartsharzh
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
الله لا اله إ لاّ هوَ الحیُّ القیُّومُ لا تَا خذُهُ سِنَهٌ وَ لا نَومٌ لَهُ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الأَرضِ مَن ذَا الَّذی یَشفَعُ عِندَهُ إلا بِإذنِهِ یَعلَمَ ما بَینَ أَیدِیهمِ وَ ما خَلفَهُم وَ لا یُحیطونَ بِشَیءٍ مِن عِلمِهِ إلا بِما شاءَ وَسِعَ کُرسِیُّهُ السَّماواتِ و الأرض وَ لا یَؤدُهُ حِفظُهُما وَ هوَ العَلیُّ العَظیم لا إکراهَ فِی الدَّین قَد تَبَیَّنَ الرُّشدُ مِنَ الغَیَّ فَمَن یَکفُر بِالطَّاغوتِ وَ یُؤمِن بِالله فَقَد استَمسَکَ بِالعُروَهِ الوُثقی لاَنفِصامَ لَها و الله سَمِیعٌ عَلِیمٌ الله وَلِیُّ الَّذین آمَنوا یُخرِجُهُم مِنَ الظُّلُماتِ إِلی النُّور وَ الُّذینَ کَفَروا أولیاؤُهُمُ الطَّاغوتُ یُخرِجُونَهُم مِنَ النُّور إِلَی الظُّلُماتِ أُولئِکَ أصحابُ النَّارِ هُم فِیها خالِدُونَ
دسته بندی ها
  • دانلود رمان
    • تفریح و سرگرمی
      • اس ام اس
        • دفتر اشعار
          • دانلود سریال خارجی دوبله
            • بیوگرافی بازیگرانی ایرانی
              • دانلود اهنگ شاد عروسی
                • دانلود اهنگ جدید
                  • بیوگرافی و عکس های بازیگران زن ایرانی
                    • دانلود فیلم
                      • دانلود موزیک ویدیو ایرانی
                        • دانلود موزیک ویدیو خارجی
                          • آموزشی
نظرسنجی
نظر شما در مورد سایت




چجور رمانی رو میپسندی




لینک دوستان
پیوندهای روزانه
اعضاء
ورود به سایت
نام کاربری :
رمز عبور :

رمز عبور را فراموش کردم ؟

______________________________

عضویت در سایت
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
آخرین پست ها
آمار
  • بازدید امروز : 914
  • بازدید دیروز : 1,822
  • بازدید هفته : 8,526
  • بازدید ماه : 41,688
  • بازدید سال : 234,511
  • بازدید کل : 7,973,741
  • تعداد پست ها : 1323
  • تعداد نویسندگان : 461
  • تعداد اعضاء : 660
  • افراد آنلاین : 6

پشتیبانی

رمان راهیل - mahsa76 | قسمت اول و دوم

سلام. مهسامقدم هستم تازه عضو این سایت شدم. امیدوارم از رمانم خوشتون بیاد. این رمان سوممه. اولی دریای محبت و دومی اجازه نمیدم... 

خلاصه: داستانی متفاوت... داستانی از زبان 2نفر... دختری از جنس شور و هیجان و پسری از جنس شیطنت های مردانه... راهیل دانشجوی دکترای روانشناسی؛ دختری که از اول تو ناز و نعمت بزرگ شده و هرچی میخواسته در اختیارش بوده اما برعکس بقیه ی بچه پولدارا مغرور نیست و خودشو نمیگیره. تمام عشق و تفریحش توی موتورش خلاصه میشه. تفریحی که شاید برای دخترا خاص باشه اما اون عاشق موتورسواریه... 
و اما مهراد... پسری که روی پای خودش وایساده... خونوادش انگلیس زندگی میکنن مهراد از 18سالگی توی ایران مستقل زندگی کرده... پسری که عاشق تفریح و ولخرجیه و غرور خاصی داره که بعضی جاها خودشو نشون میده... 
این دو تا شخصیت قصه ی ما با یه برخورد کوچیک باهم آشنا میشن اما زود همدیگه رو فراموش میکنن تا اینکه خانواده ی مهراد تصمیم می گیرن برگردن و ایران زندگی کنن... مهراد مامور میشه دوست قدیمی پدرشو توی ایران پیدا کنه که متوجه میشه...
--------------------------------------------------------
«فصل اول»
( راهیل ) 
_ راهیل ، راهیل... بیا پایین سرما میخوری دختر 
_ باشه مامان الان میام 
ای بابا اگه گذاشتن دو دقیقه بیایم نفس راحت بکشیم؟! 
شال بافتمو دورم پیچیدم و آروم از پله ها رفتم پایین. رامین داشت میرفت بیرون. همین طور که سریع داشت میرفت آروم پامو گذاشتم جلوی پاش و از اونجایی که خیلی عجله داشت نفهمید و گرومب خورد زمین. غش غش خندیدم که رامین بلند شد و با انگشتش برام خط و نشون کشید و گفت: حیف که عجله دارم وگرنه میدونستم چیکارت کنم. 
چشمکی زدم و گفتم: برو به قرارت برس آقا پسر دیرت میشه 
بعد از اینکه رفت منم آروم رفتم پایین. مامان توی آشپزخونه مشغول پخت و پز بود. نشستم روی صندلی کنار اپن و یه خیار برداشتم و همونطور که گاز میزدم گفتم: مامان میخوام برم پیست 
مامان یهویی برگشت و با کفگیری که دستش بود به طرفم اومد. کفگیر رو گرفت سمتم و من سرمو عقب کشیدم. 
_ بشین سر جات راهیل... حق نداری بری پیست 
_ اِ مامان یعنی چی؟ یک ماهه نذاشتی برم پیست. دلم تنگ شده برا بچه ها 
_ همین که گفتم... الان هوا سرده می چایی بچه جون 
بعدشم راهشو کشید و رفت سمت قابلمه غذا. منم پشت سرش راه افتادم و شروع کردم به وراجی: مامان جونم ، مامان خوشگلم، من که میدونم تو چقد منو دوس داری پس بیا بزار برم پیست دیگه. جون راهیل 
_ حرفشم نزن برو سر درس و مشقت 
_ مامانی بخدا درسامو خوندم... مرگ راهیل بزار برم دیگه 
_ زبونتو گاز بگیر دختر... 
با التماس زل زدم به مامان و هی چشمک میزدم یعنی برم؟ برم؟ 
نفس عمیقی کشید و گفت: من آخر از دست تو سر به بیابون میزارم. راهیل زود برمی گردیا. نری اونجا چشمت به دوستات بیفته تا نصفه شب اونجا بمونی که بخدا دیگه نمیزارم بری 
جیغ بلندی کشیدم و پریدم یه ماچ محکم از گونه ی مامان کردم و بدو بدو رفتم توی اتاقم. یه لباس کاموایی پوشیدم با یه ساق ضخیم زمستونی. روی اونا لباسای مخصوصمو پوشیدم. دستکشای چرممو برداشتم. موهامو محکم با کش بستم و بعد شالمو طوری بستم که از زیر کلاه بیرون نزنه. شال گردنمم دور گردنم محکم پیچوندم. سریع رفتم پایین. از ذوقم پله ها رو دو تا یکی می کردم. بوتای مخصوصمو پوشیدم و کلاه کاسکت رو از توی کمد جلوی در برداشتم. 
از دم در بلند داد زدم: مامانی من رفتم فعلا 
روکش موتور رو جمع کردم و بغلش کردم و بوسش کردم. 
_ سلام موتور جونم. عاشقتم دلم برات ارزن شده بود ... حاضری بریم دور دور؟ 
موتور رو از روی جک برداشتم و از در خونه بردم بیرون. سوارش شدم و استارت زدم. عاشق این صداش بودم. شیشه ی کلاهمو پایین دادم. زیپ لباسمو تا زیر گردنم کشیدم و گاز دادم. موتور با سرعت برق از جا کنده شد. توی خیابونا لایی می کشیدم و با سرعت میرفتم. هوا گرگ و میش بود. چون خودمو پوشونده بودم سردم نمیشد. از اونجایی که لاغراندام بودم با این لباسا شبیه پسرا میشدم و کسی نمی فهمید من دخترم. عاشق موتورسواری بودم. تمام زندگیم توی این موتور خلاصه میشد. از وقتی 16سالم بود موتورسواری رو به صورت حرفه ای شروع کردم. تقریبا ده ساله که موتورسواری میکنم. اوایل مامان اصلا نمیزاشت برم اما از اونجایی که آدم لجبازی هستم مجبوری رضایت داد. میدونم الانم همچین راضی نیست اما مجبوره دیگه. البته بابا بهم گفت درصورتی برم که به درسم لطمه نخوره. منم چون دختر حرف گوش کنی بودم درسامم مرتب خوندم. بابا هم پارسال این موتور یاماهای قرمز رو به عنوان کادوی تولد برام خرید. این مدل توی ایران تکه و وقتی سوارش میشم و گاز میدم صداش روحمو نوازش میده. همه ی بچه های پیست دنبال اینن یه دور با موتور من بزنن. اما میترسم یه خش روش بیفته و بهشون نمیدم. رسیدم دم در پیست و وارد شدم. صدای گاز دادن موتورا میومد. صدای کیانوش که گفت بچه ها راهیل ، باعث شد همه برگردن سمت من. تیک آفی کشیدم و کنارشون ایستادم و پامو گذاشتم روی زمین و شیشه ی کلاهمو بالا دادم. همه پریدن سمتم و کلی ذوق کردن. ما یه اکیپ بودیم توی این پیست. البته بازم بودن ولی ما ده نفر صمیمی تر بودیم و باهم مسافرت و بیرون شهر و کوه و... میرفتیم. چهارتا دختر بودیم و شش تا پسر که همگی شوخ و باحال بودن. بعد از کلی خوش و بش قرار گذاشتیم مسابقه بدیم و هرکی نفر آخر شد باید بقیه رو شام ببره پاتوق. همه با موتورامون پشت خط جاگیر شدیم. با سبز شدن چراغ همه گاز دادن و راه افتادیم. من و سیامک از همه جلوتر بودیم. هیچ کدوم از موتورا به گرد پای موتور من نمی رسیدن. آخر بازی من اول شدم و امیرحسین آخر شد. همه باهم به سمت پاتوقمون راه افتادیم. خیلی جالب بود. هفت تا موتور گنده توی خیابون پشت سر هم بودن. بعضی وقتا از هم سبقت می گرفتیم و بین ماشینا لایی می کشیدیم. صحنه ی جالبی بود. بالاخره رسیدیم پاتوقمون. موتورا رو کنار هم پارک کردیم و قفل زدیم بهشون و رفتیم تو. بین ما دخترا فقط من بودم تیپ پسرونه میزدم چون با موتور رفت و آمد می کردم. بقیه با لباس دخترونه میومدن و موتور شخصی نداشتن. همه کلاه به دست وارد رستوران شدیم. همه ما رو میشناختن. نشستیم روی یکی از تختا و گارسون اومد سفارش گرفت و رفت. فرید که خیلی پسر باحالی بود همه رو دست می انداخت. یهو برگشت سمت من و گفت: راهیل آخر سر نگفتی چرا چند وقت پیدات نبود؟! 
_ چیه دلتون برام تنگ شده بود؟ 
_ نه بابا فک کردیم عروس شدی گفتیم چه نامردی بود عروس شد ما رو خبر نکرد خسیس... 
یه دونه قند از توی قندون برداشتم و پرت کردم تو سرش و گفتم: تو بیجا میکنی از این فکرا میکنی. من هنوز جوونم. مغز خر نخوردم خودمو بدبخت کنم... 
_ خیلی خب بابا چرا زورت به من میرسه؟ ببین ما منتظر خوردن ترشی هستیم... دیگه نزدیکه ها... 
_ چشم عزیزم میگم بیارن دم خونتون... 
مثل این دختر لوسا پلکاشو چندبار پشت هم باز و بسته کرد و گفت: وا... میسی عجقم... 
همه زدن زیر خنده. شام رو با کلی شوخی و خنده خوردیم. بعدشم هرکسی راه خودشو رفت. بعد از مدتها رفتم پیست و خیلی بهم خوش گذشت.
رسیدم خونه. کلید انداختم و در رو باز کردم. موتورمو گوشه ی پارکینگ پارک کردم و جکشو زدم. روکششو انداختم و رفتم توی خونه. کلاهمو توی کمد گذاشتم و همونطور که از پله ها بالا میرفتم گفتم: سلام بر همگی 
یهویی رامین جلوم سبز شد. دست به سینه جلوم وایساد. سلام کردم و خواستم برم که مانع شد. 
_ برو اونور رامین 
_ نچ 
_ با زبون خوش برو کنار وگرنه... 
_ وگرنه چی؟ جون داداش بگو چیکار میکنی؟ 
_ رامین برو گمشو حوصلتو ندارم میزنم یه بلایی سرت میارم 
جلو اومد و دست انداخت بغلم کرد و گفت: تو بلا رو عصر سرم آوردی... حالا نوبت منه تلافی کنم 
جیغ کشیدم و گفتم: آی ولم کن دیوونه بزارم زمین. کمک ، کمکم کنین این دیوونه میخواد منو بزنه ، بابا ، مامان بیاین که این پسره دخترتونو کشت، آی... 
رامین جلوی دهنمو گرفت اما دیر شده بود. بابا از پله ها دوید بالا و وقتی دید رامین اینجوری منو بغل کرده و جلوی دهنمو گرفته اخمی کرد و گفت: ببینم اینجا چه خبره؟ 
دست رامینو گاز گرفتم و وقتی جلوی دهنمو ول کرد گفتم: نمیدونم بابا رامین یهویی جلوم سبز شد میخواست به زور منو ببره تو اتاقش اذیتم کنه. 
_ رامین بزارش زمین 
_ اما بابا... 
_ بزارش زمین گفتم 
رامین منو گذاشت روی زمین و منم دویدم پشت سر بابا و برای رامین زبون درآوردم. بابا گفت: دفعه ی آخرت باشه راهیل رو اذیت میکنیا ور پریده... 
_ اما بابا اون اول شروع کرد 
_ ای دروغگو من که کاری بهت نداشتم... خجالتم خوب چیزیه... 
_ من آخر سر حساب تو رو می رسم دختره ی پررو 
_ بابا ببین منو تهدید میکنه؟! 
بابا: نترس دخترم داداشت شوخی میکنه... 
نیشمو تا حد ممکن باز کردم و بعدشم لپ بابا رو بوسیدم و در رفتم. من و رامین همیشه توی خونه جنگ و دعوا داشتیم. البته خیلی باهم خوب بودیم. من و رامین از جیک و پوک هم خبردار بودیم. ولی خب این جنگ و دعواها بین همه ی خواهر و برادرا هست. رامین دو سال از من کوچیک تر بود. سال اول ارشد بود. منم برای دکترا میخوندم و سال اولم بود. از اول عاشق روانشناسی بودم برای همینم روانشناسی بالینی خوندم. برعکس من که از بچگی از ریاضی متنفر بودم رامین عاشق ریاضیات بود. برای همینم رفت مهندسی عمران. در کل باید گفت به نظر من رامین بهترین داداش و دوست دنیاست. یعنی من یکی که عاشقشم. البته اونم مثل همه ی پسرا شرارت میکنه البته از نوع پسرونش! از وقتی یادم میاد رامین بیشتر وقتش با دخترا می گذشت. البته هیز نبود و دنبال کارای بد نمیرفت. یعنی ما توی خانواده ای بزرگ شدیم که از اول آزاد بودیم ولی بابا و مامان جوری تربیتمون کردن که شأن خودمون رو با این کارا زیر سوال نبریم. ناگفته نمونه که منم همچین مظلوم و سر به زیر نیستم. تا حالا چندتایی دوست پسر داشتم. اما جدیدا یکم فکرم باز شده و به این نتیجه رسیدم تا وقتی درسم تموم نشده دور این کارا رو خط بکشم. 
بابا بهم قول داده دکترا که بگیرم بره دنبال کارام و برام مطب بزنه. یعنی من روی قول بابا حساب کردم. البته تجربه بهم ثابت کرده بابا سرش بره قولش نمیره. مثل موقعی که قول داد برام بهترین موتور رو بخره. و البته همینطورم شد. برای تولد 24سالگیم یه یاماهای خوشگل جیگر برام خرید. 
یهویی هندزفری از روی گوشم برداشته شد. باز این رامین بی خوابی زده به سرش کخ میریزه. بلند شدم و گفتم: اه رامین برو گمشو دیگه حوصلتو ندارم نصفه شبی 
رامین دستشو جلوی دهنم گذاشت و گفت: هیس راهیل چقد بلند حرف میزنی؟ مامان اینا بیدار میشن. میدونی ساعت چنده؟ 
_ نه چنده مگه؟ 
_ یک ونیم نصفه شب 
_ جون من؟ 
_ آره... میگم تو هم مث من بی خوابی زده به کلت؟ 
_ برو ببینم بچه پررو... باز میخوای درد دل کنی؟ 
_ اه اه اه نخواستیم اصن... چه طاقچه بالا میزاره واسه من... اصلا بگیر بکپ به درک. منو باش میخواستم خبر خوب بهش بدم 
جیغ زدم و گفتم: وایسا رامین 
دوباره پرید و دستشو جلوی دهنم گرفت و گفت: من نمیدونم چرا با این سنت هنوز این جیغ از سرت نیفتاده دختره ی لوس بچه ننه... 
_ مسخره ی خنک... خب بنال ببینم چی میخواستی بگی؟ 
_ وای راهیل با بچه ها قرار گذاشتیم آخر هفته بریم ... 
_ شمال؟ 
نیششو باز کرد و گفت: اوهوم... 
خواستم جیغ بزنم که از ترسش جلوی دهنم رو گرفت و گفت: ای خدا این جیغ جیغو چی بود خواهر ما کردی؟ 
_ خیلیم دلت بخواد... 
_ خب حالا نگفتی میای یا نه؟ 
_ معلومه که میام... مگه میشه شماها برین و من نباشم؟ تازه میخوای بگم گروه ماهم بیان؟ 
_ گروه موتورسوارا؟ 
_ آره 
_ بد فکری نیست. هرچی تعداد بیشتر باشه بیشتر خوش میگذره. بگو بیان 
_ باشه. میگم اون سپهر که نیست نه؟ 
_ نه برو خدا رو شکر کن سپهر رفته دبی 
_ خدا رو شکر. اصلا حوصله ی اونو نداشتم. 
_ راستی ویلای شاهینه 
_ جدی؟ چه خوب... اون دفعه ویلای علی اینا خوش نگذشت بهم یه جوری بود... 
_ آره... خیلی خب دیگه بگیر بخواب من رفتم 
_ باشه... شب عالی پرتغالی داداشی 
رامین از دم در برام بوس فرستاد و رفت بیرون. ای داداش دیوونه ی من... تو اگه نباشی من چیکار کنم آخه؟ حوصلم سر میره تو خونه که. آخ جون شمال. پوکیدم تو خونه. وای خدا دارن تو دلم بندری و عربی و ترکی و کلا همه جوره میرقصن بس که خوشحالم. بزن بریم جاده چالوس... ما داریم میایم

نظرات

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
x
با سلام آدرس چت روم عوض شده است برای ورود اینجا کلیک کنید !

اول چت

با تشکر مدیریت چت روم