تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
رمان راهیل / mahsa76 - قسمت سوم

*****

قبل از اینکه بریم شمال مسئول تماس گرفتن با بچه ها من بودم. سما و نگین دوستای دانشگاهمم گفتم بیان. البته چون خانوادشون اجازه نمیدادن زنگ زدم و اجازشون رو گرفتم. تازه منم اگه رامین باهامون نبود عمرا مامان و بابا میزاشتن با دوستام تنها برم شمال. نگین و سما با ماشین ما میومدن و بقیه هم با ماشینای خودشون. برای اینکه مامان و بابای این دوتا شک نکنن مجبور شدم رامین رو سر کوچه پیاده کنم و خودم با ماشین برم دنبالشون. آخه خانواده ی اینا زیاد حساس بودن و اگه رامین رو می دیدن نظرشون برمی گشت. این کار همیشه ی ما بود. نگین سوار ماشین شد. تا آخرین لحظه مامانش بهش نصیحت میکرد و آخرشم سپردش دست من و خداحافظی کرد. گازشو گرفتم و سر کوچه رامین رو سوار کردیم و رفتیم خونه ی سما اینا. دوباره همین پروسه تکرار شد و بالاخره بعد از چند ساعت رفتیم اتوبان تهران کرج. قرارمون بعد از عوارضی بود. از ماشینا پیاده شدیم و با هم سلام و علیک کردیم. تقریبا همه بودن. یه نفر جدید بین جمعیت دیدم. یه پسر خوشتیپ و جیگری بود که نگو. باز این هیزبازیای من شروع شد. شاهین که از دوستای رامین بود جلو اومد و پسر رو معرفی کرد.

_ بچه ها این کامران پسرخالمه. تنها بود گفتم بیاد از تنهایی دربیاریمش...

رامین و دوستاش کامران رو میشناختن اما بقیه نه. با تک تکمون سلام کرد. وقتی معارفه تموم شد فرید ، کیانوش ، سپیده ، سهند و شادی هم رسیدن. همه سوار ماشینا شدیم و راه افتادیم. برای صبحانه وسط راه نگه داشتیم. یه رستوران بین راهی بود. همه نشستیم روی تخت. همه حرف میزدیم و شلوغ کاری میکردیم. این وسط کامران ساکت نشسته بود و نظاره گر بود. ازش خوشم نیومد؛ اه اه پسره ی نچسب. داشتم نگاهش میکردم که برگشت و نگاهم کرد. نگاهمون بهم گره خورد. سریع رومو برگردوندم. تا آخر صبحانه فقط سنگینی نگاهش رو روی خودم حس میکردم. دلم میخواست جفت پا برم تو چشماش. وقتی میخواستیم سمت ماشینا بریم نگین و سما منو محاصره کردن و گفتن: وای راهیل دیدی این پسره کامران چقد نگات میکرد؟

_ آره... اه مرده شورشو ببرن نفهمیدم چی خوردم...

نگین: ای دیوونه عقل تو مخت نداری... معلومه از اون آدم حسابیاست... قیافشم که بد نیست به نظر من برو تو کارش

_ خفه شو نگین میفهمی چی میگی؟ من هنوز اینو نمیشناسم معلوم نیست از کدوم قبرستونی یهویی پیداش شده...

رامین که بهمون رسید حرفمو قطع کردم و سوار ماشین شدیم. مرده شور اون چشمای هیزتو ببرن پسره ی نکبت. از دست اون سپهر راحت شدیم حالا نوبت تو شد؟

رسیدیم ویلای شاهین اینا. قبلا اومده بودیم ویلاشون. همه ی ماشینا رو بردیم تو و پیاده شدیم. اتاقا که مشخص شد همه دور هم جمع شدیم و تصمیم گرفتیم بازی کنیم. دو گروه شدیم و قرار شد گل یا پوچ بازی کنیم. ای خدا من چجوری میخوام اینو تحمل کنم؟ راست اومد نشست روبروی من. بازی رو شروع کردیم. سعی کردم بی تفاوت باشم. بازم سنگینی نگاه واموندش رو حس می کردم. اما از اونجایی که توانایی بالایی در طاقچه بالا گذاشتن داشتم به روی خودم نیاوردم. دور آخر بود. مساوی بودیم. گل دست ما بود. از پشت دست به دستش کردیم و توی دست چپ من جا گرفت. همه صاف نشستیم سر جامون. کامران به بقیه گفت: شماها بشینین سر جاهاتون من گل رو میگیرم.

پوزخندی زدم و گفتم: مطمئنی یه تنه میتونی؟

_ شما نگران نباش خودت میبینی.

دورای قبل دیدم خیلی به بقیه کمک میکرد تا گل رو پیدا کنن اما به حساب شانس گذاشتم. حالا نمیدونم چرا اینقدر با اطمینان حرف زد. اما فهمیدم. یکی یکی همه رو با یه نگاه به دستشون اوت کرد. رسید به من. زل زد به دستام. بعدشم خیره شد تو چشمام و گفت: دست راستت...

من که میدونستم گل تو دست چپمه پوزخندی زدم و خواستم حرف بزنم که گفت: دست راستتو باز کن گل تو دست چپته

نگاهی به دستام کردم. پسرا و دخترا با هیجان زل زده بودن به ما دوتا. پوزخندم محو شد. دستامو که باز کردم فریاد پسرا سر به فلک کشید. از کجا فهمید؟ علم غیب داره نکنه؟ بی خیال بابا همش شانسی بود...

شام پیتزا سفارش دادیم و رفتیم لب ساحل. یکی از دوستای شاهین آلات لهو و لعبشو آورده بود. رامینم گیتارش همراهش بود. با هم زدن و خوندن. آتیش روشن کردیم و همه دورش نشستیم. هوا کمی تا قسمتی سرد بود. جمعیتمون زیاد بود. صدای زنگ ویلا که اومد شاهین رفت و پیتزاها رو گرفت. برگشتیم توی خونه و شاممون رو خوردیم. بچه ها داشتن چرت و پرت میگفتن. حوصلم سر رفت. رفتم لب ساحل قدم بزنم. همینطوری که توی عوالم خودم بودم حس کردم یه نفر پشت سرمه. برگشتم که با کامران روبرو شدم.

_ مزاحم نیستم؟

تو دلم گفتم: مگه میتونم بگم مزاحمی ابله؟

_ نه

بی حرف کنارم راه افتاد. یکم که به سکوت گذشت گفت: راهیل خانوم میشه یه چیزی بپرسم؟

_ بفرمایین

_ راستش... ام... میترسم ناراحت بشین

_ نخیر بفرمایین. من با کسی تعارف ندارم اگه ناراحت بشم مطمئنا به روش میارم...

خندید و گفت: خوبه که اینقدر بی شیله پیله هستین...

_ ممنون... خب میشه حرفتون رو بزنین؟

_ آها بله... راستش از صبح حس کردم شما از من خوشتون نمیاد... میشه دلیلشو بدونم؟

بخاطر اینکه اون چشمای ورقلمبیده ات دست خودت نیست از صبح همش داری هیزبازی درمیاری مرتیکه.

_ راستش... از طرز نگاهتون خوشم نیومد

_ راستش شما اینقدر جذابین که آدم نمیتونه نگاهتون نکنه...

_ خیلی ممنون از تعریفتون ولی در اون حدی که شما میگین هم نیستم

_ چرا اتفاقا هستین... راستش... من تا حالا با دخترای زیادی بودم ولی هیچ کدوم به اندازه ی شما منو محو خودشون نکردن

خب به سلامتی. الان مثلا میخواستی بگی من با دخترای جورواجور رابطه داشتم؟ خیلی خب فهمیدم...

وقتی سکوت کردم ادامه داد: راستش من 27سالمه. تک پسرم و مامان و بابام وقتی 6سالم بود جدا شدن و الان مستقل زندگی میکنم. توی کارخونه ی بابام کار میکنم و معاونشم. اوضاع مالیمم خوبه. خیلی دختر دور و برم ریخته منم با بعضیاشون دوست بودم مثل هرپسر دیگه ای. بعضی وقتا یه ناخونکم میزدم. شما چی؟ تاحالا دوست پسر داشتین؟

به توچه مرتیکه ی ...؟ استغفرا...

_ بله منم چندتایی دوست پسر داشتم ولی درحال حاضر نه دارم و نه میخوام داشته باشم

_ جواب قانع کننده ای بود

_ بله... خب من باید برم تو فعلا

بدون اینکه منتظر باشم جواب بده برگشتم توی ویلا. من گفتم این از صبح مشکوک میزنه. دیدی گفتم؟ از این واضح تر دیگه؟ یارو داره زنجیر پرت میکنه. میخواست بگه بیا با من دوست شو.

عمرا. مردک پولدار افاده ای...

اصلا درباره من چی فک کرده؟ فک کرده الان بگه بیا با من دوست شو من با کله میدوام دنبالش؟ نخیر یارو اشتباه به عرضت رسوندن... من از اون دخترایی که بعضی وقتا بهشون ناخونک زدی نیستم... اه اه اه

کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام
دانلود رمان