close
چت روم
رمان راهیل / mahsa76 - قسمت چهارم
تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
رمان راهیل / mahsa76 - قسمت چهارم

وارد ویلا که شدم با نگاه پر سوال سما و نگین روبرو شدم. همونطور که حدس زده بودم تا نفهمیدن ما اون بیرون چی می گفتیم ول کن نشدن. 
از صبح رفتیم دریا و کلی آب بازی کردیم. عاشق دریا بودم. کلی روی هم آب ریختیم و خندیدیم. کامران نیومد تو آب. با مایو رفت زیر آفتاب دراز کشید تا برنزه کنه. عینک مارکشم به چشمش زده بود و دراز کشیده بود. خدایا یعنی الان میخواد هیکلشو به رخ بکشه مثلا؟ آخه خدا وکیلی دیگه اونقدرام خوشتیپ نیست. فربد ( دوست پسر آخریم ) خیلی خوشتیپ بود. صد برابر بهتر از این کامران افاده ای بود. زودتر تموم بشه برگردیم. خسته و کوفته برگشتیم توی ویلا. ناهار پسرا جوجه سیخ گرفتن و روی منقل درست کردن. آخ خدا نکشه این فرید و کیانوش رو. اینقدر مسخره بازی درآوردن از خنده مرده بودیم. بعد از ناهار همه نشستیم کنار شومینه و شاهین و کیانوش اومدن وسط نمایش بازی کردن. نمایش لیلی و مجنون بازی کردن. وای اینقدر خنده دار بود که دیگه نمیتونستم خودمو کنترل کنم آروم بخندم و غش غش میخندیدم. آخرش مهران رفت نقش دوست پسر لیلی رو بازی کرد. اون توی تئاتر بازی می کرد برای همین بیشتر از بقیه بلد بود. آخرش مجنون دید لیلی و دوس پسرش توی بغل هم نشستن و دارن لاو می ترکونن. اونم همونجا غش کرد مرد. البته آخرش ما دخترا کلی اعتراض کردیم. چون در حقیقت پسرا همش دوست دختراشونو عوض میکنن. 
سما عاشق مهران بود. هرجور شده میخواست مخشو بزنه. اما خجالت می کشید. مهران پسر خوبی بود. یعنی توی این جمع جزو معدود پسرایی بود که دنبال اون کارا نیستن. وضع مالیشون متوسط بود و بیشتر سرش توی کتاب و دفترش بود برای همینم شاگرد اول دانشگاهش میشد. من و سما و نگین از سال اول دانشگاه باهم بودیم. نگینم دختر باحالی بود منتهی چون یه بار با یکی دوست شده بود و عاشقش بود و اونم بهش خیانت کرد دیگه دنبال این جور کارا نرفت. یه مدتی فرید هردفعه منو توی پیست می دید باهام حرف میزد تا شماره ی نگین رو ازم بگیره و باهاش دوست بشه اما من زیر بار نرفتم. از فرید مطمئن بودم اما بالاخره اونم پسره و میدونم بعضی وقتا توی این خطام هست. نگین خیلی احساساتی بود برای همینم نخواستم دوباره قلبش بشکنه. اونم پیگیرش نشد اما نمیدونم چرا حس میکنم فرید به نگین علاقه داره. راستش بالاخره هرچی نباشه دارم واسه دکترای روانشناسی میخونم یه چیزایی حالیمه. از نگاهش به نگین میفهمم. 
در تمام طول نمایش خودمو زدم به بی خیالی تا حواسم به کامران نباشه. هنوز دست از دید زدناش برنداشته. دیگه واقعا خجالت می کشیدم. آمارمو داشت. حتی دستشویی هم می رفتم با نگاهش تعقیبم می کرد. بالاخره بعدازظهر شد و همه چمدون به دست سوار ماشینا شدیم. دوساعت طول کشید تا با همه خداحافظی کردیم. به کامران که رسیدم خواستم ازش رد بشم که گفت: خوشحال شدم از آشناییتون راهیل خانوم. امیدوارم بازم همدیگه رو ببینیم.
منم در کمال پررویی و وقاحت پوزخندی زدم و گفتم: ببخشید آقاکامران اما با دعای گربه کوره بارون نمیاد. من امیدوارم دیگه هیچ وقت افتخار زیارت کردنتونو نداشته باشم... با اجازه
سنگ روی یخ شد. قیافش دیدنی بود. از حرصش دستاشو مشت کرد و با عصبانیت نشست توی ماشینشون. لبخند پیروزمندانه ای زدم و به خداحافظیام ادامه دادم. خوب شستم گذاشتمش کنار. مرسده – دوست دختر شاهین- کنار کامران بود. اون شاهد تمام حرفایی که بین ما رد و بدل میشد بود. وقتی خواستم ازش خداحافظی کنم گفت: راهیل جون بخدا کامی پسر خوبیه. اون به هرکسی اینجوری توجه نمیکنه ولی اینطوری که من متوجه شدم این دو روز بدجور تو نخ تو بود. دربارش فک کن...
زدم به شونش و گفتم: مرسده جون خوب یا بدش برای من مهم نیست. من الان حال و حوصله ی این کارا رو ندارم...
چشمکی زد و گفت: باشه عزیزم هرجور راحتی...
_ بی زحمت هروقت خواستیم اکیپی بیایم اینم بود بهم خبر بده من نیام
_ اگه نمیخوایش بهش توجه نکن. چون این کامی خیلی بدپیله اس. مطمئنم تو همه ی مسافرتا و بیرون شهرا میاد. نمیتونی خودتو از همه چی محروم کنی که...
_ باشه ببینم چی میشه... دستت درد نکنه عزیزم خوش گذشت می بینمت فعلا
_ قربونت...
روبوسی کردیم و از بقیه سرسری و با کلی مسخره بازی خداحافظی کردم. در کل اگه هیزبازیای کامران رو بزاریم کنار مسافرت خوبی بود. بعد از مدتها یه هوایی به کله ام خورد. برای روحیم خوب بود. با وجود بچه ها علی الخصوص شاهین و کیانوش و فرید مگه میشه خوش نگذره؟وارد ویلا که شدم با نگاه پر سوال سما و نگین روبرو شدم. همونطور که حدس زده بودم تا نفهمیدن ما اون بیرون چی می گفتیم ول کن نشدن. 
از صبح رفتیم دریا و کلی آب بازی کردیم. عاشق دریا بودم. کلی روی هم آب ریختیم و خندیدیم. کامران نیومد تو آب. با مایو رفت زیر آفتاب دراز کشید تا برنزه کنه. عینک مارکشم به چشمش زده بود و دراز کشیده بود. خدایا یعنی الان میخواد هیکلشو به رخ بکشه مثلا؟ آخه خدا وکیلی دیگه اونقدرام خوشتیپ نیست. فربد ( دوست پسر آخریم ) خیلی خوشتیپ بود. صد برابر بهتر از این کامران افاده ای بود. زودتر تموم بشه برگردیم. خسته و کوفته برگشتیم توی ویلا. ناهار پسرا جوجه سیخ گرفتن و روی منقل درست کردن. آخ خدا نکشه این فرید و کیانوش رو. اینقدر مسخره بازی درآوردن از خنده مرده بودیم. بعد از ناهار همه نشستیم کنار شومینه و شاهین و کیانوش اومدن وسط نمایش بازی کردن. نمایش لیلی و مجنون بازی کردن. وای اینقدر خنده دار بود که دیگه نمیتونستم خودمو کنترل کنم آروم بخندم و غش غش میخندیدم. آخرش مهران رفت نقش دوست پسر لیلی رو بازی کرد. اون توی تئاتر بازی می کرد برای همین بیشتر از بقیه بلد بود. آخرش مجنون دید لیلی و دوس پسرش توی بغل هم نشستن و دارن لاو می ترکونن. اونم همونجا غش کرد مرد. البته آخرش ما دخترا کلی اعتراض کردیم. چون در حقیقت پسرا همش دوست دختراشونو عوض میکنن. 
سما عاشق مهران بود. هرجور شده میخواست مخشو بزنه. اما خجالت می کشید. مهران پسر خوبی بود. یعنی توی این جمع جزو معدود پسرایی بود که دنبال اون کارا نیستن. وضع مالیشون متوسط بود و بیشتر سرش توی کتاب و دفترش بود برای همینم شاگرد اول دانشگاهش میشد. من و سما و نگین از سال اول دانشگاه باهم بودیم. نگینم دختر باحالی بود منتهی چون یه بار با یکی دوست شده بود و عاشقش بود و اونم بهش خیانت کرد دیگه دنبال این جور کارا نرفت. یه مدتی فرید هردفعه منو توی پیست می دید باهام حرف میزد تا شماره ی نگین رو ازم بگیره و باهاش دوست بشه اما من زیر بار نرفتم. از فرید مطمئن بودم اما بالاخره اونم پسره و میدونم بعضی وقتا توی این خطام هست. نگین خیلی احساساتی بود برای همینم نخواستم دوباره قلبش بشکنه. اونم پیگیرش نشد اما نمیدونم چرا حس میکنم فرید به نگین علاقه داره. راستش بالاخره هرچی نباشه دارم واسه دکترای روانشناسی میخونم یه چیزایی حالیمه. از نگاهش به نگین میفهمم. 
در تمام طول نمایش خودمو زدم به بی خیالی تا حواسم به کامران نباشه. هنوز دست از دید زدناش برنداشته. دیگه واقعا خجالت می کشیدم. آمارمو داشت. حتی دستشویی هم می رفتم با نگاهش تعقیبم می کرد. بالاخره بعدازظهر شد و همه چمدون به دست سوار ماشینا شدیم. دوساعت طول کشید تا با همه خداحافظی کردیم. به کامران که رسیدم خواستم ازش رد بشم که گفت: خوشحال شدم از آشناییتون راهیل خانوم. امیدوارم بازم همدیگه رو ببینیم.
منم در کمال پررویی و وقاحت پوزخندی زدم و گفتم: ببخشید آقاکامران اما با دعای گربه کوره بارون نمیاد. من امیدوارم دیگه هیچ وقت افتخار زیارت کردنتونو نداشته باشم... با اجازه
سنگ روی یخ شد. قیافش دیدنی بود. از حرصش دستاشو مشت کرد و با عصبانیت نشست توی ماشینشون. لبخند پیروزمندانه ای زدم و به خداحافظیام ادامه دادم. خوب شستم گذاشتمش کنار. مرسده – دوست دختر شاهین- کنار کامران بود. اون شاهد تمام حرفایی که بین ما رد و بدل میشد بود. وقتی خواستم ازش خداحافظی کنم گفت: راهیل جون بخدا کامی پسر خوبیه. اون به هرکسی اینجوری توجه نمیکنه ولی اینطوری که من متوجه شدم این دو روز بدجور تو نخ تو بود. دربارش فک کن...
زدم به شونش و گفتم: مرسده جون خوب یا بدش برای من مهم نیست. من الان حال و حوصله ی این کارا رو ندارم...
چشمکی زد و گفت: باشه عزیزم هرجور راحتی...
_ بی زحمت هروقت خواستیم اکیپی بیایم اینم بود بهم خبر بده من نیام
_ اگه نمیخوایش بهش توجه نکن. چون این کامی خیلی بدپیله اس. مطمئنم تو همه ی مسافرتا و بیرون شهرا میاد. نمیتونی خودتو از همه چی محروم کنی که...
_ باشه ببینم چی میشه... دستت درد نکنه عزیزم خوش گذشت می بینمت فعلا
_ قربونت...
روبوسی کردیم و از بقیه سرسری و با کلی مسخره بازی خداحافظی کردم. در کل اگه هیزبازیای کامران رو بزاریم کنار مسافرت خوبی بود. بعد از مدتها یه هوایی به کله ام خورد. برای روحیم خوب بود. با وجود بچه ها علی الخصوص شاهین و کیانوش و فرید مگه میشه خوش نگذره؟

کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام