تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
رمان کاش تو زندگیم نبودی دانیال رمان کاش تو زندگیم نبودی دانیال

امروز اولین جلسه از ترم تابستانه ی دانشگاه بود,من و چندتااز دوستام ترم تابستونی برداشته بودیم که زوردترواحدارو پاس کنیمتوفکراین بودم که چه لباسی بپوشم

که یهو در اتاقم مثله چی باز شد و آیلین دیونه مثله ... اومدتو اتاق ؛آیلین دخترخالم بود بایک سال تفاوت سنی با یه چهره ی فوق اعلا زیبا جذاب

...,مثله دوتاخواهربودیم شباهتمونم خیلی زیاد بود اخه جفتمون به مادرامون کشیدبودیم همه فکر میکردن خواهریمتنها تفاوتمون رنگه چشمامون بود من سبز و اون قهوه ای ..فقط آیلین یکم توپرترازمن بود... عاشقه همدیگه بودیم .

-روانی هزاربارگفتم مثله آدم بیا تواتاق مگه در کجارو میخوای بازکنی ..؟

آیلین- علیک سلام ننه غرغرو بذاربرسم بعد شروع کن,

-زهرمار چه رویی ام داری ساعت 10 صبح اینجا چه کارمیکنی ؟,من میخوام برم دانشگاه برو وقتمو نگیر میخوام حاضرشم

 آیلین-اااا یعنی چی من اومدم بریم خرید تو میخوای بری دانشگاه

نه آبجی خانوم میخوای بری دانشگاه عشقو حال میریم خرید اونجا طوطیاش باحال تره!!

 - چرا چرتو پرت میگی دارم میرم دانشگاه عشقو حاله چی؟؟ طوطی چی بیشور؟؟

آیلین- خودتی خوبه همیشه میگی خیلی خوش میگذره حالا شددانشگااااااااااااااااااه!!پس بذارمنم بیام اینجوریم که نمیشه که!! پس چی کارکنم  خیلی حوصلم سررفته جونه آبجی بیا بریم خرید بعدشم اولین جلسه اون توتابستون استاد که نمیاد بیا دیگه/؟

-انقد مظلومانه اینارو میگفت دلم براش سوخت گرچه میدونستم داره خرم میکنه ولی گفتم,خیله خب کم ناله کن بذار بزنگم به هستی ببینم چی میگه.سلام هستی خوبی چه خبر؟ میری دانشگاه امروز ؟؟

هستی-قربونت نه امروز نمیرم حال ندارم دیشب اس دادم بهت گفتم ساعت 4با داش اردلان قرار دارم تو نمیای؟؟

-نه بابا میخوای دانیال بکشتم ؟؟باشه حله منم نمیرم دانشگاه مزاحم نمیشم  کاری نداری؟؟

هستی-نه عزیزم توام بااون دانیالت مراحمی قربونت بای

-خدافظ.

آیلین- حله؟؟

- متاسفانه بله.

آیلین -قربونه آبجی گلم برررررررررررررم ممممن بزن بریم

-ااگه شما اجازه بدین حاضرمیشم که بریم البته بازم اگه شما اجازه بدین

 آیلین- اختیاردارین اجازه ی شماام دسته ماست

- با گفتن این جمله ازاتاق فرارکرد و در رو هم بست

-زهرماربیشوررر منم بلند دادزدم:میام که پایین...

آیلین- لازم به اجازه نیس عزیزم بیا...

-بچه پرووو؛یه مانتو سرمه ای نسبتا بلند با یه شلوار لی یخی پوشیدم با ی شاله آبی آسمانی  ؛کیفموبرداشتمو رفتم  پایین,باخاله نسیم (مامان آیلین)سلام وعلیک کردم بعد با آیلین از مامی و خاله خدافظی کردیم ظاهرا آیلین مامان رو راضی کرده بود چون چیزی نگفت. از خونه اومدیم بیرون.اون روزخیلی خوش گذشت کلی هم خرید کردیم واسه تابستون ساعت نزدیکای 8بودرسیدیم.

-سلام به همگی

 آیلین -سلااام

مامان نگین-سلام به روی ماهتون خسته نباشید؛

کیان-این دو تاباهم باشن مگه خسته میشن اوونم کجا ؟ خرررریدد؟سلام(.کیان برادرم بود عاشقش بودم همیشه مثله یک کوه تو مشکلات کنارم بود؛اون به بهترین برادر روی زمین بود که باهمه ی وجود خواهرکوچولوشو درک میکرد )

-به ببین کی اینجاست آقا کیان پارسال دوست امسال آشنا؟؟؟

کیان-بیا بروبچه کم زبون بریز خوبه همش 2هفته بود که نبودم ودر عوض همش تلفونی حرف میزدیم.

-باشه بابا توراس میگی من برم بالا لباسلمو عوض کنم,

آیلین- وااای بازاین دوتا شروع کردن ...

کیان-وااای دوباره ما آیلین کوچولو رو ناراحت کردیم...آیلین جیغ بلندی کشیدو افتاد دنباله کیان.خیلی بدش میاد بهش بگی خانوم کوچولو.

مامان نگین- بسه بچه ها خونه رو گذاشتین رو سرتون...اونا تو حالو هوای خودشون بودن که من رفتم بالا تا لباسامو دربیارم.

-واییییییییی 5 تا میس کال از دانیال!!!حالا چی کار کنم ؟؟؟ چه جوری بهش بفهمونم که گوشیمو گذاشته بودم رو سایلنت تازه نبایدم بفهمه رفتم خرید که دیگه هیچی....دانیال پسرداییم بود یه جورایی اسممون از بچگی رو هم بود او 26سالش بود همسن کیان 5سالم از من بزرگ تر هم درس میخوند هم تو شرکت پدرش کارمیکرد رشتش معماری بود به عنوان مهندس تو شرکت مشغول بود(مهندس ههههه بزار لیسانس بگیره بعد حداقل بابا اا)؛قیافه ی جذاب ودوستداشتنی داشت قد بلند؛ هیکلی ؛بوست برنز(البته باسولار )چشمای عسلی؛موهای قهوه ای در کل خیلی قیافه ی اوکی داشت هر دختری ازخداش بود داشتن یه همچین پسری.همینم درده سر بودهمیشه ازاین موضوع ناراحت و نگران بودم بهش گیر میدادم اخرشم دعوامون میشد.هر جفتمون همدیگه رو دوستداشتیم یعنی اینجور به نظرمیرسید ولی با زیادی حساس بودنمون همه چیزو خراب میکردیم همیشه  تو دعوا بودیم.

-اس دادم که تو کلاس بودم نشنیدم  زنگیدی رو سایلنت بود. بعد 10 دیقه دیدم خبری نیس زنگ زدم.جواب نداد اول نفس راحت کشیدم گفتم واسه چند دیقه دعوا بحث افتاد عقب.لباسامو عوض کردمو رفتم پایین.خبری ازکیان نبود.

 آیلین- نیکی جونم کاری نداری من دارم میرم؟؟؟

/-کجا واااا؟مگه نمیخواستی شبو بمونی؟شام؟

آیلین-چرا ولی عممینا اومدن مامانم واسه اینه رفته زنگ زد گفت بیا منم دارم با کیان میرم اگه میای توام بیابریم مهتابیناناا؟

-اامهتابینا؟؟یعنی مهرداد ام هست دیگه؟؟.اینو جوری گفتم که مامانم نشنوه.مهرداد برادر مهتاب بود یعنی دخترعمه و پسر عمش بودن که آیلین رو واسه مهردادخواستگاری کرده بودن. ولی آیلین کیان داداشه گله  منو دوسداشت یعنی اینجوری به نظرمیرسید

آیلین- برو گمشو بیشور؛نمیای حالا؟؟ زود باش کیان منتظره پایین؟

- نه برو به سلامت.

آیلین- باشه پس خدافظ؛خاله جون خدافظ.

مامان نگین-خدافظ عزیزم یه همشون سلام برسون.

آیلین-ببخشید یکم منتظرشدی نیکی رو که میشناسی تااز همه چی خبردارنشه بیخیال نمیشه...

کیان-مهم نیست...

 آیلین-پس چرا یدفعه انقدر ناراحت شدی؟؟!!من فکر کردم ازای..ن

کیان-نه ازاین ناراحت نشدم..

 آیلین-چراینجوری میکنی کیان چرا وایسادی؟؟؟!!زل زده بود تو چشمام جو سنگینی بود ..نمیخوای بگی معنی این کارا چیه؟؟؟

کیان-عمتینا چرا اومدن؟؟!!

آیلین-وا خب مگه باید دیلیلی باشه که بیان همینجوری!!

کیان-آیلین من همه چی رو میدونم خودتو به اون راه نزن ؟؟!!

آیلین-سرمو انداختم پایین منظورش مهرداد بود..هیچ دلیلی نیست کیان واونجور که تو فکر میکنی نیست

کیان-پس چجوریه؟؟!!آیلین من!!من دوستدارم میخوام بدونم تو به مهرداد ...

آیلین-نه من به مهرداد هیچ علاقه ای ندارم وتو کیان من هیچ وقت فکرنمیکردم تو ..بیخیال کیان بهتره رابیفتی....

کیان-نه .من چی؟؟امشب باید تکلیفم روشن بشه بگو دوسمداری یانه ؟؟!!!

آیلین-دارم ولی نه اون جوری که تو فکرشو میکنی من تورو مثله برادری که همیشه دوستداشتم داشته باشم ولی متاسفانه ندارم دوستدارم نمیتونم روت حسابه دیگه ای ..کیان بیخیال ازت خواهش میکنم ..به چشماش نگاه کردم برقه خاصی داشت..

کیان-ولی اگه بخوای میتونی جوره دیگه ایم دوسمداشته باشی..نمیخوای که نمیتونی باشه من حرفی ندارم وقتی تو دوستنداری اسرارنمیکنم..

آیلین-من دوستدارم هم تو هم خانوادتو ولی نمیتونم هیجوره تورو بهچشمه.. کیان من از بچگی تورو برادرم دونستم مثله نیکی خیلی دیر ازحست بهم گفتی ازت میخوام بیخیال بشی و این موضوع بین خودمون بمونه باشه؟؟

کیان-باشه...نگاهش کردم غمگین بود خیلی ولی خب ازدستم کاری برنمیومد چون من اصلا نمیتونستم به این فکر کنم که کیان بشه شوهرم ..خیلی غریب بود احساس میکردم برادرم داره بهم پیشنهاده ازدواج میده..کاش اینجوری نبود حسم چون کیان خیلی خوب بود خیلی از هر لحاظ که فکرشو کنی..خوش بحال همسرش..تواین فکررابودم که کیان گفت رسیدیم...

آیلین-ممنون کیان جان؛ اگه ناراحتت کردم معذرت میخوام امیدوارم درکم کرده باشی...

کیان-مهم نیست بیخیال به همه سلامبرسون..خدافظ.

بعدازگفتنه خدافظ پاشو گذاشت رو گازو رفت منتظر نشد که من خدافظی کنم و برم تو...حتی یه لحظه ام نگام نکرد تمامه این مدت که داشت حرف میزدفقط به روبهرو خیره بود..یعنی انقدر ناراحتش کردم ..چاره ای نیست دیر یازود باید ازحسم خبردار میشد ..کیان قوی ترازاین حرفاس ازپسش برمیاد..

+++++++

 

 

 بعد ازنشون دادنه خریدام به مامان رفتم بالا تو اتاق.میترسیدم برم سمته گوشیم.باترس ولرز رفتم

-شاخ درآوردم نه زنگی نه اسی از دانیال نداشتم نزدیک 1ساعتی بود که بهش هم اس دادم هم زنگیدم تعجب کردم هیچ وقت امکان نداشت جواب زنگ و اس منو نده حتی وقتایی ام که قهربودیم!!!!!!یعنی چی؟؟؟دوباره زنگ زدم.مشترک مورده نظر دردسترس نیست

- یعنی چی مگه کجاس ساعت 9 همیشه این موقع خونه ست پس چرا دردسترس نیس؟؟؟؟گوشی رو پرت کردمو دراز کشیدم روتخت. داشتم  دیونه میشدم خیلی عصابم خورد بود همیشه از انتظاربیزاربودم . یه اس دادم بااین متن:چرامسخره بازی درمیاری دوباره میخوای شروع کنی خب گوشیم رو سایلنت بود تو کلاس بودم اینم روش جدیدته واسه حرص دادن؟؟ میخوای مثلا تلافی کنی؟؟؟ بازم خبری نشد.همچنان منتظربودم که صدای کیان رو از پشته درشنیدم؛

کیان-نیکی میشه بیام تو؟؟!!-اره بیاتو..اومدتو خیلی ناراحت بود ترسیدم به دانیال ربطی داشته باشه این حالش..منتظرشدم بیشنه ولی رفت جلوی پنجره وایساد.. بلندشدم رفتم پیشش.. کیان...چی زی شد ه ؟؟!! نمیدونم چجوری ای سوال رو ازش پرسیدم که تو اوج ناراتیش خندیدو بغلم کرد...

کیان-نترس خواهره گلم چیزی نشده..فقط این داداشه احمقت...

ادامه حرفشو نگفت سرموبالا گرفتم..

 -داداشه احمقم چی؟؟؟؟!! انگار حرفی که میخواست بگه سخت بود گفتنش.. منو اوم از خودش جداکرد نشست رو تخت منم نشستم کنارش ..

بایکم مکث گفت ...

کیان-امشب فهمیدم که تمامه احساسه کسی که بهش علاقه دارم پوچه واین علاقه یک طرفه بوده..

-تعجب کردم علاقه به کی؟؟!! یعنی چی نکنه آیلین ؟؟!!ولی اون که..منظورت آیلینه؟؟؟

کیان-امشب بهم گفت که منو مثله برادر دوسمداره وو نمیتونه جوره دیگه ای بهم فکر کنه...-نمیدونستم چی بگم.. راستش کیان چندباربه شوخی بهش درمورده تو گفتم همین حرفو بهم زد ولی من فکرمیکردم الکی به من اینجوری میگفت!نمیدونم داداشی بهم یگو چی کارکنم هر کاری بخوای برات میکنم که تو ناراحت نباشی باهاش حرف بزنم؟؟!! دستمو گرفت گفت؛

کیان-نه عزیزم لازم نیست کاری کنی همین که به حرفم گوش کردی ودوستداری ارومم کنی ممنون..بهاش حرف زدم فایده ای نداره باید زودترازاینا بهش میگفتم اون تقصیری نداره...ازم خواست به کسی نگم ولی نتونستم ..فقط به تو گفتم قول بده به داداش که بهش چیزی نگی نه بو خودش نه به کسه دیگه..-باشه کیان..ولی چراانقدر زودتسلیم میشی؟؟!!یکم سماجت بدنیست..کیان- از تو چشماش خوندم که نمیتونه ..هیچ علاقه ی به این موضوع نداره.. سماجت الکی بی فایدس بیخیال ابجی گلم من میرم بیرون توام به کارت برس مزاحم شدم..-نه داداشی این چه حرفیه ..قول میدی به ابجی که ناراحت نباشی؟؟!!!

کیان-اره عزیزم نگران نباش فرشته ی من..

-توبغلش خیلی اروم میشدم من عاشقه کیان بودم..گونشوبوسیدمو رفت.خیلی ناراحت شدم ازاین که ایلین داداشمو نمیخواست همه دوستام عاشقش بودن اون وقت آیلین!!نه من نباید ازش دلخورباشم خب راست میگه ادم که نمیتونه بابرادرش ازدواج کنه من میتونم الان با کیان..وای نه درسته عاشقشم ولی نه این که ...نمیدونم واقعا چی بگم..صدای زنگ اس ام اسم من به خوم آورد کلا دانیالو فراموش کرده بودم دانیال بود باز کردم ولی..  

-میشه بگین شما؟؟؟

-شاخ درآوردم؟؟!!!!!یعنی چی؟؟زنگ زدم اشغال بود.چند بارگرفتم اشغال بود.اس دادم دیونه شدی دانیال بسه این مسخره بازی روتمومش کن.یه دفعه گوشیم زنگ خورد خونه دایی یوسف بود نگران شدم یعنی چی شده؟؟!!جواب دادم دانیال بود.

دانیال- سلام خوبی نیکی جون؟؟

-سلام تو کجایی؟/چرا جواب  زنگامو نمیدی؟؟چرادسترس نیستی اصلا چرا باخونتون زنگ زدی داشتم حرف میزدم که پشت خطی شماره ی دانیال بود نمیدونم چجوری یه حسی بهم گفت نگم بهش .

دانیال- نیکی ؟؟؟؟کجایی؟؟باتوام؟؟

-دانیال پشت خطی دارم یه لحظه زنگ میزنم الان.

-الو؟؟

-سلام.

-داشتم سکته میکردم صدای یه دختربود.تمامه توانمو جمع کردم گفتم ببخشیدمیتونم بپرسم گوشیه دانیال دسته شماچی کامیکنه؟؟ اصلا شما؟؟!!!!!!!!؟!؟!؟!

-من میتونم بپرسم چی از جونه شوهر من میخوایین؟؟!!میشه بگین ؟؟

-شاخ درآوردم شوهر ؟؟یعنی چی امکان نداره ؟د..ان...ی

-دانیال چی؟؟ چی امکان نداره ما1 ساله که باهمیم میشه حالا شمابگین؟؟

-1سال؟؟!!!چی میگین؟من نمیفهم یعنی چی؟؟

- یعنی این که دیگه بهش زنگ نزنین من دانیال همدیگرو میخواییم حاضر شدیم تن به ازدواج مخفی بدیم به خاطره تو مزاااحم خواهشا مزاحم زندگیم نشو دست از شوهرم برداررر بفهم.

-الوووو الووو قطع کرد.انگار توکمابودم نفهمیدم چی شد الان کجام یه لحظه انگار دنیا دوره سرم داشت میچرخید.اس ام اس دادم:شما منو نمشناسین ؟؟ توهمین حین دانیال هی زنگ میزدکه ریجکتش میکردم.

-چرا نیکی خانوم میشناسم دختر عمه ی دانیال.

-میشه یه قرار بذاریم من خیلی حرفا وسوالا دارم میشه قبول کنید؟؟؟

-باشه کجا؟؟

-بیاین کافه تهران ساعت5.

-باشه قبول.

-میشه ازتون بخوام به دانیال چیزی نگین؟؟

-باشه نمیگم ولی چرا؟

- فردا بهتون میگم.دانیال زنگ زد.جواب دادم

 دانیال-چرا ریجکت میکنی ؟؟باکی حرف میزدی ؟؟خیلی مشکوک شدی یااا جدیدا؟فکر نکن یادم رفته 5 بار زنگ زدم؟؟!

-داشت حالم ازش بهم میخورد اشغال عوضی (البته هنوزچیزی مشخص نبود ولی باااااازم...). بادوستم حرفمیزدم کارت دارم فردابیا کافه یه جوری حرف زدم که شوکه شد.

دانیال-چت شده تو حالت خوبه صدات چرا اینجوری شده نممیخوای بگی کدوم دوستت بود؟چی بهت گفت؟؟

-میای یانه؟؟؟

دانیال-پوووووووووووووووف؛خیله خب ساعت چند؟؟؟

-6/7بهت خبرمیدم.حتی نذاشتم حرفی بزنی بی معطلی قطع کردم داشتم خفه میشدم یعنی چی ؟؟؟خدا یعنی ...حتی از فکراین که حرفایه دختره یک درصد درست باشه روانی میشدم ولی ولی اون منو خوب میشناخت نه خدا اصلا طاقت شکست ندارم نه توروخدااااااااااا ننننننننننننننه دستمو جلوی دهنم گرفتم که صدام پایین نره از ته دلم زار زدم تموم اون دوستدارما تمامه اون حرفا قولو قرارا نه نه نه امکان نداره ازدواج مخفی؟؟/ .....صدای اس ام اس گوشیم اومد دیگه وحشت داشتم از گوشیم میترسیدم برم سمتش یه خبر دیگه از دانیال... همیشه  هستی میگفت که دانیال به حرف خانواده منو رو انتخاب کرده ولی من احمق .... ولی نه کاراش؛رفتاراش ؛حرفاش این موضوع رو اصلا نشون نمیدادو منم همیشه زبونم جلو ی این حرفا درازبود ولیییییییییییییییییی.....انقد گریه کردم وبا خودم کلنجار رفتم  که نفهمیدم کی خوابم برد.خداروشکر یه خصلت خوبی که داشتم این بود که وقتی از چیزی ناراحتم خواب میاد سراغم و انگار قرص خواب خوردم کامل 24ساعت راحت میخوابم اگه کسی مزاحم نشه.

مامان نگین-نیکی خانوم نمیخوای پاشی؟؟ساعت 3بعدظهر ازساعت 9 دیشب تاالان خوابیدی پاشو بسته هیچی نخوردی فشارت میفته ها پاشو یه چیزی بخور دختر!!!

-باشنیدن ساعت 3 مثله چی ازجام پاشدم اخه ساعت 5 قرار داشتم خیره سرم نشستم رو تختو با یاداوری قرار؛ حرفای اون دختره اومد تو ذهنم: یک ساله ازدواج کردیم مزاحم زندگیم نشووووو.من؟!!!! من نه دانیال یعنی تمامه این سالا منوخانوادموهمرو بازی دادی بااین فکرا یه قطره اشک از چشمام پایین اومد.مامان بانگرانی نشست پیشم اصلا حواسم نبود که مامان تو اتاقه  انقد داغون بودم که زمان ومکان ازدستم خارج بود.

مامان نگین-واییی دخترم چت شده چرا گریه میکنی چرا چشمات انقد پف کرده هان؟؟

-مامان فعلا ازم هیچی نپرس تورو خدا ازت خواهش میکنم جون نیکی هنوز هیچی معلوم نیست.

مامان نگین-چی میگی نیکی اینجوری که من دق میکنم اخه از چی حرف میزنی ؟؟؟چی معلوم نیست؟؟ یعنی چی باز بادانیال دعوا کردید شما 1سال دیگه میخواین برین زیره یک سقف اینجوری که نمیشه.

مامان وزنداییم ازرابطه ی من دانیال خبرداشتن مامانم قبول نمیکرد که بادانیال یه همچین رابطه ای داشته باشم ولی واسه زندگیم بود باید ازجزبه جزش ,خصوصیات اخلاقیش ,کلا همه چیزش خبردارمیشدم؛ باکمی اسرا قبول کرد که رابطمونوشروع کنیم تقریبا 5/1, 2 سال میشه درست بعدگرفتن دیپلمم وحالام ترم3کامپیوتر بودم _باشنیدن اسمه دانیال وحرفاش دیونه شدم مامان ازت خواهش کردم فقط تنهام بزار ازت خواهش  ممممممممممممیکنم.

مامان نگین-باشه ولی آخ..

-خواهش کردم مامان.

مامان نگین-خیله خب الان یه چیزی میارم بخوری

-نه مامان نه به تنهایی بیشترازهرچیزی احتیاج دارم .تو چهرش نگرانی موج میزد کاملا مشخص بود ولی با التماسای زیادی وبی قراریام باناچاری قبول کردو رفت.

-مامانمو چه خوش خیال حالا 1سال دیگه زیره یک سقف ؟؟؟؟!!هه ناخوداگاه خاطرات از جلوی چشمام رد شدنو اشکامم به خوبی همراهیشون میکرد.گوشه  ی تخت زانوهامو بغل کرده بودم چونمو روزانوهام گذاشته بودم داشتم فک میکردم که اگه دروغ باشه چی ولی پس گوشی دانیال دسته دختره چی کار میکرد ؟؟شاید دزدیده باشن؟؟اره شاید.. اره همینطوره حتما یکی میخواد بین مارو خراب کنه میدوننن من رو این موضوع حساسم دارن اینجوری میکنن ولی اگه...گوشیم زنگ خورد دلشوره سرتاپاموبرداشت با ترس رفتم سمتش .خیالم راحت شد آیلین بود بیخیال اصلا الان حوصلشو نداشتم.راستی دیشب برام اس اومد ولی من نخوندمش.دانیال بود.

-دانیال:معلوم هست تو چته جدیدا اصلا انگار نمیشناسمت کم کم دارم فک میکنم که تو انتخابم یکم ...بیخیال.فردا ساعت دقیق بگو لطفا بیام بین 6تا7 یک ساعت فرق هست من نمیتونم الاف بشم.راستی گوشیمم خونه ی یکی از بچه هاجامونده نه زنگ بزن نه اس بده به هیچ عنوان یه وقت دوستام اذیت میکنن.کاری داشتی به این خط زنگ بزن.شبخوش.

.باخوندن این اس گفتم ..اصرارش برای زنگ نزدن 2تادلیل بیشترنداره اولیش همونی که خودش  گفت دومی .... نه ولی از حرفی گفت احتمالا دومی درسته ..(کم کم فک میکنم تو انتخابم ..) ولی.. خداکنه دلیله اولیش درست باشه...ساعت تقریبانزدیک 4بود پاشدم تاحاضرشم..وای ازدیدنم توآینه وحشت کردم.دست وصورتمو شستمو یکم کرم زدم که رنگ کچمو عوض کنه یکمم ریمل زدم که پوف بد چشمامو کمتر کنه یه رژه کم رنگم زدم رفتم سمته کمد یه مانتو مشکی بایه شلوارمشکی بایه شال مشکی سرتاپامشکی پوشیدم ..نزدیک 5 بود رفتم پایین خداروشکر مامان نبود یه یادداشت نوشتمو زدم بیرون.با شماره ی دانیال تماس گرفتم دختره جواب داد.

-الو

-سلام قراره امروز که یادتون نرفته؟؟

-نخیر من منتظرتون هستم تشریف بیارین قطع کرد..

-وا دختره درگیره چرااینجوری حرف زد..خب معلومه دیگه سوال کردن داره مثلا مزاحمه زندگیش شدما ولی من؟؟؟من مزاحم شدم...دوباره گریم شروع شد به سختی خودموکنترل کردم به سرخیابون که رسیدم یه دربست گرفتو رفتم.سعی کردم مثله خودش حرف بزنم..با سردی تمام گفتم.کجایین من جلوی کافم؟؟

-اونم بدترازمن ..بیاتو من ته سالن رو یه میزه دونفره نشستم یه مانتو قرمز تنمه.

-باشه اومدم.رفتم توداشتم دنباله یه مانتو قرمزمیگشتم که تهسالن دیدمش تاوقتی که برسم پیشش مشغول ورنداز کردنش بودم موهای رنگ کرده و آنچنان تیپ...خفن..بایک من آرایش ولی بهش زیاد نمیخورد فک کنم 2و3 سال ازمن بزرگ تربود درکل خوشگل بود ولی نه مثله من هه ...اونجامنتظربود..رفتم سمتش مطمئن بودم خودش بود چون جز اون هیچ دختری نبودبااونمشخصات.

-سلام,... دستشوآوردجلو خودشومعرفی کرد..

-سلام من ساحل هستم ازاین که شماروازنزدیک زیارتتون میکنم خوشحالم

-حرفاش بوی تنه میداد دست دادم .. منم همین طور ظاهرا لازم به معرفی نیست شمامنوخوب میشناسین!!!

ساحل -بله چجورم دانبال جونم همیشه ازشما خوصوصیات اخلاقیتون میگه نه مثله این که بی راه نمیگی قیافت همچین بدم نیست

- با شنیدن این حرفا انگار یه سطل آب یخ ریختن روسرم خشک شدم ولی خیلی خیلی خودمو کنترل کردم که از درونم باخبرنشه امیوارم موفق شده باشم..صندلی کشیدم کنارونشستم.

ساحل -چی میخوری؟؟

-ممنون میل ندارم فقط بی مقدمه بهم بگین که از کی باهم رابطه دارین؟چه جوری شد که...از.. د.. ازدواج کردین؟.....چجور شد که اصلا باهم آشنا شدین؟؟

ساحل -.پدرم باپدره دانیال توی پروژ شریک شدن یه روز من بابامو رسوندم شرکت آقای یوسفی جلوی شرکت که بابام پیاده شد دانیال  رو دید بعد از سلام واحوال پرسی با بابا؛

بابام متوجه شد که دانیال منتظر آژانس بود که از من خواست سر راه دانیال رو برسونم دانیالم با یکم اصرار بابام درخواستشو قبول کرد...توماشین یکم ازباباشو بابام گفت بعدم یکم درمورد کارشو برنامه ی زندگیشواینا گفت وگفت میخوادبره کانادا ولی پدر ومادرش به هیچ وجع راضی نیستن

-باگفتن کانادا دلم ریخت ..همیشه آرزوش بود ولی نمیگفت که میخواد..

ساحل -حواستون هست؟؟

-بله ادامه بدین..

ساحل-منم سعی کردم منصرفش نکنم بهش گفتم خوب کاری میکنی تومیخوای آیندتو بسازی نباید به خواسته ی پدریا مادرت عمل کنی احترام لازمه ؛لازمه نظرشونو بگن ولی حق ندارن تصمیم بگیرن معلوم بوداز حرفام خوشش اومد.. پیاده شدنی کارتشو داد راستشو بخوای منم مثله دانیال دوستداشتم برم ولی پدر مادرم اجازه نمیدادن میگفتن باید برای این کار ازدواج کنم این موضوع باعث شد من و دانیال بیشترو بیشتر بهم نزدیک بشیم دانیال ازشمامی گفت ..میگفت یه قرارایی بینتون هست ولی شمااصلا راضی نیستید و به اجبار با دانیال کنارمیاید..بعد یه مدت ازم خواست به ازدواج باهاش فکرکنم الان نزدیک یک ساله صیغه ایم  چون اون نمیتونست بیاد خواستگاری  وازدواج رسمی... قرارشد که مخفی این کارو کنیم البته خانواده ی من میدونن,بعدشم دوتایی بپریم بهم گفت یجوری رابطتتونو قطع میکنه ولی الان 1ساله امروز و فردا میکنه ولی من دیگه طاقت نیوردمو خودم این کارو کردم...

-بابدبختی جلوی خودمو گرفتم که گریه نکنم ولی بغضی که تو گلوم بود باعث شد صدام بلرز..یعنی دانیال تمامه این مدت بازیم داده؟؟

ساحل- تو یعنی دانیال دوستداشتی ؟؟ولی حرفات کارات دعواهات ...

-دیگه مهم نیست ممنون که بهم خبردادید من از زندگیت میرم بیرون ولی هیچ وقت دانیال رو نمیبخشم ..

ساحل- نمیدونم چی بگم ولی فقط یکم منصفانه فک کن بعد هر تصمیمی که دوسداری بگیر اگه دانیال رو میخوای من میرم تو حقت بیشتراز من و..

-نذاشتم حرفش کامل شه .. به هیچ وجه دانیال خودش شمارو انتخاب کرده  واسه منم دیگه هیچ ارزشی نداره حتی اگه شماام باهاش نمونید من دیگه باهاش کاری ندارم نه بخاطره این که منو نمیخواد نه ..واسه این ازش متنفرشدم که منو خانوادموبازی دادبهم دروغ گفت منواحمق فرض کرد ..ساعت 6:30دیقه بود..دانیال زنگ زد..-

دانیال-..سلام خوبی عزیزم؟

- عزیزم؟؟هه سلام مرسی من تو کافم منتظرت نمیای؟

دانیال- مطمئنی خوبی؟؟

- اره دیگه؟!حالا چی شده انقدحاله من واست مهم شده پاشو بیا زود من کاردارم!

دانیال-.. توهمیشه برام مهم بودی و هستی ..خیله خب 5 دیقه دیگه اونجام.

-..بدون هیچ حرفی قطع کردم اره جونه خودت مرتیکه ی پست.

ساحل -منم باشم باورم نمیشه که نخوادت؟؟راستش منم دارم کم کم ..

-نه موضوع خواستن نیست اون میدونه من خیلی حساسم اینجوری نقش بازی میکنه از روی علاقه نیست ..دلم میخواست هرچی زودتربیادو همه چی تموم شه منم ازدسته این بغض لعنتی راحت شم که داره خفم میکنه..میشه شما برین میزبغلی که دانیال نبینتتون؟؟

ساحل -باشه ..

-من حرفام که تموم شد بهتون زنگ میزنم که بیاین باشه؟؟

ساحل -.. باشه..

دانیال-سلام عزیزم چقدر دلم واست تنگ شده بود..نیکی جونم چرااین شکلی شدی چراگریه کردی چرا هان تو چته دختر؟؟

-خواست دستشو بذاره رو دستم که دستمو کشیدم..ازاین کارم یکم تعجب کرد.. زل زدم تو چشماش خدایا یعنی دیگه این چشما مال من نیست یعنی ..تازه فهمیده بودم که چقدردوستشداشتم میدونستم ولی نه انقد تازه انگارقدرشو دونسته بودم ..دیگه نتونستم جلوی اشکامو بگیرم ..

دانیال- ..توچته چرااینجوری نگام میکنی؟؟چرا داری گریه میکنی اخه منو که کشتی چرانمیگی چی شده ؟؟نیکی جونه من بگو چی شده کسی ناراحتت کرده؟؟

-آره

دانیال- خب کی به من بگو عزیزم..

-تو

دانیال- مممممممممن؟؟؟!!!

-چرااز اول بهم نگفتی دانیال چرا بازیم دادی چرا منو احمق فرض کردی چراااااااااااا لعنتی چرااا؟؟؟دیگه تقریبا به هق هق افتاده بودم..

دانیال-..چی میگی نیکی از چی حرف میزنی چی بهت نگفتم چرااحمق فرضت کردم؟؟؟؟؟

- ساحل نزدیک بود واسه همین صداش کردم .. ساحل..میشه بیای

دانیال- . ساحل تو ساحل...

-اره من ازوجودش خبردارشدم ..خیلی پستی دانیال چرااااا فکر میکردم آدمی با بقیه پسرا فرق داری دانیال تو ازدواج کردی ومنو خانوادمو بازی میدادی واای خدای من..ولی توازهمشون پست تری ازت متنفرم برو به درک..رافتادم که دستمو گرفت ..تقریبا همه به ماخیره شده بودن

دانیال – نیکی زشته تو کافه توازهیچی خبرنداری  رابطه منو ساحل اونجور که تو فک میکنی نیست باورکن من..

ساحل - پس چجوری غیراز اینه که من و تو صیقه دائم کردیم و میخوایم بریم اون ور؟؟؟دانیال چرا راستشو نمیگی؟؟چرانمیگی منو میخوای؟؟

دانیال-بس کن ساحل..

 -دستمو کشیدم گفتم دیگه سمتم نیا نترس بکسی نمیگم که بام چی کارکردی خیالت راحت ولی هیچ وقت نمی بخشمت .. از کافه زدم بیرون شروع کردم به دوئیدن

دانیال - نیکی صبر کن چرا نمیزاری من حرفامو بزنم .. وایسا ..

-سریع یه دربست گرفتمو رفتم خیلی تلاش کرد سوارنشم ولی حریفم نشد تو تاکسی که بودم تمامه حرفا اتفاقای امرورز رو مرور کردم دیونه شدم زدم زیره گریه آهنگی که توتاکسی بود خوب همدردی میکرد باهام رفیقه نیمه راه بهنام صفوی بود دیگه نورالانور

 

برای قلبه عاشقم لاف صداقتو نزن خودت

میدونی که دیگه رو شده دستت واسه من

فک کردی این بار میتونم که بگذرم از اشتبات

وقتی پرازدو روایه تواون دوتاچشمه سیات

فک کردی این بار میتونم که بگذرم از اشتبات

وقتی پرازدو روایه تواون دوتاچشمه سیات

&&

بااون همه خاطره بازمیخوام فراموشت کنم

میشکنم اماایندفعه برنده ی بازی منم میخوام

ازت جدابشم یه ذره تنها بمونی

رفیقه نیمه راهه من دیره واسه پشیمونی

&&

فک میکنی نمیدونم چشات پراز دورنگی ایه

میخوای بگم که این روزا دلت کجاس پیشه کی

اگه میبینی ساکتم چیزی به روت نمیارم

بدون که ارزش نداری مردی دیگه

تو باورم

داشتم باتمام وجودم از ته دلم بی صداگریه میکردم این  آهنگم که داشت دیونه ام میکرد بالاخره از ترافیک راحت شدیم ومن رسیدم خونه موقع حساب کردن راننده تاکسی یه مرده موسن بود بهم گفت

 

–دخترم بعضی از آدما هستن که ارزش ندارن و این موضوع رو باید به یه نحوی بیان کنن حالا که مشخص شد بی ارزشن مثله یک وسیله ی بی ارزش باهاش تا کن نه گریه امیدوارم به پایه دخالت نزاری فقط خواستم یکم ارومت کنم آخه مثله دخترم میمونی.

-ممنون لطف کردی سعی خودمو میکنم .. دعا میکردم کیان خونه نباشه میدونستم بابا نمایشگاه ولی از دانیال مطمئن نبودم بابا ؛بیشتر اوقات 9 ,10 میومد.ولی  کیان چون درس میخوند تا 6 کناره بابا بود بعدش یا بیرون بود یا که خونه مشغوله درس خوندن(الکی هههه.) باکلی استرس رفتم تو.درسالن رو باز کردم  یه نگاه دزدکی کردم کسی نبود یه نفس راحت کشیدم

 مامان-کجایی تو دختر؟؟

-با تعجب چشمامو باز کردم ..نه خداجون اصلا الان حوصله ی تعریف کردن این داستانو ندارم نننننننننننه ولی نمیشه دانیال حتما میاد اینجا بزارمامان بدونه حداقل این پشتم باشه این دانیالی که من میشناسم اینارو زود خام میکنه..

مامان- باتوام نیکی چی شده چرااینجوری میکنی ؟چرا چیزی نمیگی؟ چه اتفاقی افتاده که دانیال زنگ زده بود به من بانگرانی سراغ تورازمن میگرفت مگه پیشش نبودی؟؟؟میخوای منو دق بدین شما دوتا چرا هیچکدومتون چیزی نمیگین؟؟

-مامان میگم همه چی رو ..وقتی فهمیدم دانیال چیزی نگفته تصمیم گرفتم یچیزی الکی بگم...هرچی جز حقیقت

مامان- خیله خب برو لباسات عوض کن منم الان میام بالا..

 

دانیال

 

چرا بهش گفتی چرا ساحل مگه قرارنبود خودم بهش بگم چرا همه چی رو خراب کردی لعنتی ؟؟؟

ساحل -برای این که دیگه خسته شدم چرا نمیای جلو این ماجرارو تمومش کنی مطمئنم اگه نمیگفتم باید شاهد عقدتون میشدم ببین دانیال مثله این که تو نیکی دوستشداری من نمیخوام باعث جداییتون  بشم اگه این کارو کردم فکرمیکردم که تو دوستشنداری دیگه حرفی نیس همه چی تمومه فقط میمونه این بچه که فردا میریم صقدش میکنم ..

دانیال-بچه ؟؟!!چی داری میگی؟؟ ساحل ؟؟؟!! بس کن ساحل اعصابم به انداره کافی خوردهست بدترش نکن چرانمیفهمی چی میگم ما فامیلیم من چجوری تو رویه عمم نگاه کنم تو چرااینارو نمیفهمی لعنتی بچه چیه ؟؟

ساحل - چرادادمیزنی اره بهونه ی خوبی واسه پهنون کردن عشقت به نیکی واقعا که دانیال دیگه همه چی تموم شد یادت رفته اون شب مست تشریف داشتی ....

ساحل - باگریه رفت منم هرکاری کردم برم جلو نزارم بره نتونستم اونم منتظربودبرم سمتش ولی نرفتم داغون بودم نمیتونستم بفهم بچه یعنی من اون شب؟؟1!!خدای من نه من چی کار کردم؟؟ چشمای گریونه نیکی یلحظه هم ازجلوچشمام کنار نمیرفت اشتباه کرده بودم برای اولین بارتوزندگیم احساس کردم شکستم خیلی بدم شکستم من نیکی رو دوستداشتم ولی امروز که گفت همه چی تموم یه لحظه فکرکردم دنیا دوره سرم چرخید هیچ وقت به این محکمی نگفته بود من احساس نمیکردم اینقدر دوستشدارم ولی امروز قبول کردم فقط به خواست خانواده بانیکی نبودم دوستشداشتم ولی دیر بهم ثابت شد هرکاری کنم نیکی دیگه برنمیگرده هیج وقت از طرفی داستان بچه....

نیکی

سعی کردم باارامش به مادرم بگم که من و دانیال تصمیم گرفتیم که بیخیال هم بشیم اصلادوست نداشتم چیزی بفهمه ازاین موضوع میدونستم که اگه بگم ساکت نمیمونه به دایینامیگه و بالاخره یجوری به گوش فامیل میرسه دلم نمیخواست اینجوری بشه

-باارامش تمام شروع کردم  :دانیال بامدل لباس پوشیدنم با درس خوندنم با کارکردنم در اینده وخیلی ازموضوعا یی که واسه من اهمیت خاصی داره موافق نیست مامان  دلیل این تلفن هارفت امدهای زیاد واسه شناخت هم بود حالا به این شناخت رسیدیم فهمیدیم اصلا باهم جورنیستیم نمیتونیم باهم کناربیاییم خودت که میبینی بیشتراوقات باهم دعوا جروبحث میکنیم نه من نه دانیال دلمون نمیخواد بریم تو زندگی مشترک وبعد ازهم جدابشیم سکوت کردم دیگه بیشترازاین نمیتونستم ادامه بدم ..مامان با تعجب وسردرگمی به من خیره شده بود

مامان- یعنی چی این همه گریه پس واسه چی بود چرا دانیال سراغتور ازمن میگرفت چراااشما ها اینجوری شدین من سردرنمیارم یعنی چی؟؟؟

-مامان من راستش دانیال رو دوستندارم این موضوع بهش دیشب گفتم اونم خیلی ناراحت شد وگریه کردمنم عذاب وجدا گرفتم (هه اره اونم چه گریه ای داشت حالم ازخودم بهم میخوردازاین همه دروغ هر لحظه ممکن بود گریه کنم ..) اگه سراغمو ازشماگرفت این بود که من خودم اومدم خونه جواب تلفنا شو نمیدادم احتمالا نگران شده بود.. یکم انگار باور کرده بود

مامان- باید بادانیال حرف بزنم شاید بشه متقاعدش  کرد..

-چی میگی مادرمن مثله این که یه عمره هاچی رو متقاعدکنی ؟؟ چرا شما انفدر گیردادین به این دانیال بدبخت ..منتظره بهونه واسه گریه بودم که اومد دستم ..اگه ازدستم خسته شدین بگین چرا بذور میخواین ردم کنین برم من دانیال دوستندارم نمیخوامش ازش خوشم نمیاد زوره مگه اخه ..تمامه اینارو باهق هق میگفتم تمامه این حرفا دروغ محض بود من عاشقش بودم دوستشداستم ولی..

مامان- الهی قربونه دختره گلم برم چرااینجوری میکنی اخه من غلط کنم بخوام ردت کنم تو یدونه دخترمی تمامه دنیامی این چه حرفیه باشه گلم تو اروم باش همه چی تموم دیگه اجازه صحبت به هیچ کس نمیدم تو اونو نمیخوای پس دیگه حرفی نیس اروم باش دخترم اشکاتو پاک کن

-توبغله مامان ارامشه خاصی گرفتم واسه همین شدته گریم بیشترشد تمام خستگیامو دلشکستگی ها موتوبغلش زار زدم خیلی دلم گرفته بود نیازداشتم  به اغوشه مهربونش محتاجش بودم خیلی حالم بدبود دردم نه درمون داشت نه حتی میتونستم باکسی درمیون بزارم یکم اروم شدم خوابیدم مامانم رفت پایین.قبله خواب تمام موضوعی که به مامان گفته بودمو به دانیال اس ام اس کردم بااین که دلم نمیخواست ولی حوصله دردسرنداشتم یه وقت مامان زنگ میزد داینال سوتی  راحت باشم.

.3هفته ازاین اتفاق سخت گذشته همچنان داغون تنها کارایی که میکردم دانشگاه رفتن منتظره برگشته دانیال مرور کردن خاطراتو یه گوشه کز کردنوفکر کردن کوش دادنه اهنگ محسن یگانه وگریه کردن فقط بااهنگ محسن یگانه تسکین میگرفتم وخالی میشدم

گذشتن ازجلوی چشمام دارن ردمیشن آهسته؛ تورویام تورو میبینم یه رویایه پرازقصه باچشمای پرازاشکم بهت راهونشون دادم خودم گفتم برواما به پاهایه توافتادم تواسون ردشدی رفتی توکورانه غموسختی منم رفتم پی کارم توام دونباله خوشبختی

کی تویه قلبت جایه من اومد اسممواز توخاطره توبرد کی بودانقد انقده راحت باعثش بودکه خاطراتمون مرد چی شده حالا که ازاین دنیا زندگی رو بدونه من میخوای چه چوری میشه چه چوری میتونی میتونی باخودت کناربیای

یه جوری ریشه هام خشکید که انگار کاره پاییزه خزونه رفتنت انگار داره برگاشومیریزه یه جوری گریه میکردم که بارون بینشون گم بود کاش این رویا ازآغازش فقط خوابو توهم بود کی توی قلبت جای من اومد....

 

 

 

ساعت تقریبا12بودکه باصدای آیلین بیدارشدم

آیلین- کجایی تو دخترچرا جواب زنگامونمیدی چرا همش خاموشی ؟چراهمش تواین اتاقه لعنتی اخه تووو.

.-توصورتش یه غمه خاصی بود هرلحضه منتطربودم که بگه چی شد ولی بعدزدن این حرفا سکوت کرد...حوصله ندارم آیلین..منتظربودم بگه چرا ولی نگفت شک کردم ..چرانمیگی چرا بی حصله ام این حالو روزم شده؟؟

آیلین- چون همه چی رومیدونم

-تودلم گفتم هه ارو همه چی ..خب خوبه مامان نذاشت یه یه هفته ام بگذره

آیلین- چطور؟

-چی چطور؟

آیلین -این که خاله نذاشته ک یه هفته بگذره..

-تعجب کردم..خب همین موضوع دیگه به توام گفت..

آیلین- مگه خاله ام میدونه نه به من چیزی نگفته دیشب دانیال بهم زنگ زد وهمه چی رو گفت ..

-یه لحظه کپ کردم ..دانیال به توهمه چی رو گفت اره؟؟

آیلین اره دو روز دیگه ساعت 5صبح پرواز داره به داییناهمون چیزی که توبراش فرستادی رو گفت که حرفاتون دوتانشه ..

-واااای داره میره یعنی همه چی تموم باورم نمیشه توقع نداشتم انقدراحت حتی تلاش نکرد که منو قانع کنه تواین سه هفته که من داشتم جون میدادم اقا داشته .. یعنی تمامه مدت من براش یه سرگرمی بودم ..باگفتن این حرفاتودلم اشک رو گونه هام نشست..

آیلین- الهی قربونت برم میدونم سخته ولی خب دانیال عاشقه توبودهست خودش بهم گفت که ساحل یه وسیله واسه رفتن به اون وربود ازمن میخواست تورو راضی کنم که باتوبره ولی من گفتم نه تومیری نه خاله وعمومیزارن.. نیکی ازبچگی بزرگترین آرزوی دانیال این بود مگه یادت رفته تواین سه هفته کلی باخودش کلنجار رفته که بهت چجوری حرفاشو بگه...

از حرفای آیلین فهمیدم که همچین همه چی رو هم  بهش نگفته تقریبا هیچی نگفته جزاین که اون مقصر نه من ..

-مهم نیس آیلین دیگه درمورده این موضوع حرفی نزن تورو خدا ازت خواهش میکنم..

آیلین-..باشه, نیکی ؟؟

-بله؟؟

آیلین- نمیخوای بری فرودگاه؟؟؟

-سکوت کردم نمیدونستم چی کار باید میکردم..نمیدونم ولی احتمالا نه نمیخوام نبشه قبر کنم ...

آیلین- ولی دانیال ازم خواهش کرد اونم باگریه باورت میشه نیکی دانیال جلوی من گریه کرد من مطمئنم تورو دوستداره اگه خودتم اونجابودی حال و روزشومیدیدی میفهمیدی ..بهم گفت راضیت کنم که بیای توروخدانیکی بیابریم باشه؟؟

-داشتم دیونه میشدم نمیخواستم باورکنم که این دیدارواسه آخریین باره اخه چرااااااا؟یعنی انقد خارج براش اهمیت داره که نه خانوم خارج چیه اقا تشکیل خانواده داده باید بره ....باشه میام ..ازخدام بودبرای اخرین بارببینمش ولی بهش نگو ...

آیلین- هههه باشه نمیگم آفرین دخترگل

 

دانیال

 

ازوقتی که باآیلین حرف زده بودم سبک ترشدم درست حقیقتو نگفتم ولی خب حداقل نیکی پیشه اون مقصرنبود من چی کارکردم نمیدونم...من عاشقشم وبهش گفتم امیدوارم باورش بشه گندی  که زدم هیچ رقمه نمیشه پاک کرد تواین سه هفته دنبال این موضوع بچه بودم متاسفانه حقیقت داشت آیندمو خراب کردم حالا باید به اجبار زندگی کنم با کسی که نه به خودش نه به بچش حسی ندارم....حالم خیلی بده ای کاش همه چی همونی میشد که من میخواستم .. خداکنه آیلین بتونه راضی کنتش بیاد برای اخرین بارببینمش تواین سه هفته که ندیدمش داغونم بیین بعدازاین چی میشه میدونم که دلم براش خیلی تنگ میشه ..میدونم اگه ببینمش بیشتر دلتنگه اون چشمایه سبزه خوش رنگش میشم ولی میخوام واسه یه لحظه ام که شده بادیدنش به تسکین برسم ..

ساعت تقریبا 11بود

نمیدونم دیشب کی بود که خوابم برد یه دفعه یاده نیکی افتادم بذاریه بار بهش زنگ بزنم شاید جوابمو داد

بوق بووق بوووق بووووق

نیکی -الو ...

باشنیدن صداش دیونه شدم فکر نمی کردم جواب بده خشک شدم بعد سه هفته... وقتی بااون صدای ناز وقشنگش گفت الو ولی توصداش غم موج میزد مطمئن بودم به خاطره منه ازاین بابت خیلی خوشحال شدم چون مطمئنه مطمئن شدم بخاطره منه...

نیکی- الو چراحرف نمیزنی؟؟یعنی میخوای بگی خجالت میکشی نه راحت باش بگو شروع کن دوباره بگو که عاشقمی ونمیتونی فراموشم کنی بگو اصلاتارف نکن ..بهت اصلا قول نمیدم که این سری خربشم حرفاتو باورکنم ولی قول میدم گوش کنم بگوو

-نیکی جان این چه حرفیه که میزنی بخدا م..

نیکی- بس کن دانیال بس کن من منظوره کارتو فهمیدم تومیخوای بری پی سرنوشتوآرزوهات تومیخوای خودت باشی خودت فقط خودت جزخودت به هیچی هیچ کس فکرنمیکنی خیلی راحت ازدواج کردی؟؟ اگه جوابتو دادم خواستم بگم حلالت کردم فقط همین..

-ولی نیکی من

نیکی- گفتم ادامه نده کاری نداری؟

-حلالم کردی یعنی دوستمداری؟

نیکی- نه سوئتفاهم نشه برعکس برام ارزش نداشتی موفق باشی همیشه..به سلامت..

بووووو بوووق بووق

-الو الوالو نیکی الو...لعنتی قطع کرد اااااااه خدااااا چرااااااااا اخه چرااااااااا... داشتم دیونه میشدم زنگ زدم به آیلین...

بووق بووق

 آیلین- الو

-سلام بانیکی حرف زدی

 آیلین- اره ولی نذاشت حرفاتوبهش بگم

-خب چرا؟چرانذاشت د آخه؟

آیلین- گفت که فراموشت میکنه واسه همیشه همین گفت مهم نیس گفتنیارو شنیدم دیدنیاروام دیدم نبشه قبربی فایدس

-گفت که براش اهمیت ندارم دوستمنداره؟؟

آیلین- توکه نیکی رومیشناسی مغروره تویه همچین شرایطی هیچ موقع حرفه دلشونمیگه .._

-فرودگاه چی نمیاد؟؟

آیلین- معلوم نیس شاید نیاد.._

-پووف باشه بابته همه چی ممنون خدافظ

آیلین- شرمنده ولی تمامه تلاشموکردم اما نیکی اجازه نداد..

-میدونم عزیزم تاوان کاریه کردم چاره ایم ندارم

 آیلین- ایشالا هرچی صلاحه همون بشه برات آرزوی موفقعیت دارم

 -ممنون خدافظ

 آیلین- خدافظ

نمیدونم خداتومیدونی چقد دوستشدارم ولی من باید برم باید مجبورم کاری کردم که باعثه ابرو بری کله خاندانمونه ازدواج مخفی بچدار شدن؟اگه بمونمم فایده ای نداره عمه اگه ابن موضوع رو بفهمه هیج وقت قبول نمیکنه من با نیکی...بیخیال.../ دارم کم میارم خدایا کمکم کم

 

 

 نیکی

 

. ساعت 11 بود که باصدای گوشیم بیدارشدم..ای کاش بیدارنمیشدم داشتم خواب دانیال میدیدم ااااه..وای باورم نمیشد دانیال بود نمیدونستم بایدچی کارکرد بالاخره زنگ زد نمیدونم باید جواب بدم یانه خدایا چی کارکنم نه جواب میدم خب اون زنگ زده مشکلی نیست..

-الو

نیکی- الو چراحرف نمیزنی؟؟یعنی میخوای بگی خجالت میکشی نه راحت باش بگو شروع

 

کن دوباره بگو که عاشقمی ونمیتونی فراموشم کنی بگو اصلاتارف نکن ..بهت قول نمیدم خربشم حرفاتو باورکنم ولی قول میدم گوش کنم بگوو

-نیکی جان این چه حرفیه که میزنی بخدا م.

.نیکی- بس کن دانیال بس کن من منظوره کارتو فهمیدم تومیخوای بری پی سرنوشتوآرزوهات تومیخوای خودت باشی خودت فقط خوده خودت جزخودت به هیچی و هیچکس فکرنمیکنی تو خیلی راحت ازدواج کردی ؟؟؟ اگه جوابتو دادم خواستم بگم حلالت کردم فقط همین..

-ولی نیکی من

نیکی- گفتم ادامه نده کاری نداری؟

-حلالم کردی یعنی دوستمداری؟؟

نیکی - نه سوئتفاهم نشه برعکس برام ارزش نداشتی موفق باشی همیشه..به سلامت..

بووووو بوووق بووق

-الو

..داشتم دیونه میشدم که باهاش اینجوری حرف زدم ولی خب چراداره اینجوری میکنه مگه نمیگه دوستمداره مگه نمیگه عاشقمه پس چرا داره میره اخه چراااااااا ازدواج کرده بابا من دوستشدارم چرا نمی فهمه هااان به درک به خدا دیگه اسمشم نمیارم حالا که داره انقد راحت بیخیاله همه چی میشه انقدر بد بهم خیانت کرد وبازیم داد به درک منم مثله خودش تا میکنم راحت ترازخودش ازکنارش ردمیشم دیگه گریه وناله بسه نیکی غرورت کجاس پس دختر پاشو ولی ..رفتم جلوی آیینه وای چقد زشت شده بودم موهای مشکی ولختم ژولیده پولیده شدبودن توهم گره خرده بودن بد... زیره چشمامم گود رفته بور خیلی... چشمای سبزمم دیگه مثله همیشه برق نمیزد پوسته گندومییمم زرد زرد...! تواین دوهفته که خوابو خوراک درستی نداشتم اصلا..ولی بسته زانوی غم تا کی بغل بگیرم؟؟!! اون اقاداره باساحل جونش  میره عشو حال اون وقت من باید..... عمررررناااش هنوز نیکی رو نشناخته پس...ازهمین الان میخوام عشقی که از نوجونی توخودم به وجود آورده بودمو سرکوب کنم ولی مگه میشد ...

******

ساعت 7 بود رفتم حموم موهامو باسشوار خشک کردم تواین مدت همش لباسای تیره میپوشیدم به عزای دله مردم نشسته بودم ولی دیگه بسه یه تاپ بنفش با یه شلوارک همرنگ خودش پوشیدم موهام لخت بود شونشون کردم فرق کردم  با کش ازپایین بستم بهم فرق خیلی میومد یکمم ارایش ملایم کردم صورتم خیلی بی روح بود داشتم به چشمام ریمل میزدم بعدش که تموم شد توایینه به خودم نگاه کردم یاده حرف دانیال افتادم (هیچ وقت این چشمای قشنگتوازم نگیر,منم درعوضش کاری میکنم که هیچ وقت غمگین نباشه )ناخداگاه اشک ازچشمام اومد سریع پاک کردم خودمو زدم به اون راه باید فراموش میشد رفتم پاییین تارسیدم کیان باخوشحالی ازجاش بلند شد وگفت

کیان-به به ابجی خانوم خودم چه ناز شدی ینی بودیااابیشتر شدی بدو بیا بغله داداشی ک دلم برات یه ذره شده وروجک

-رفتم توبغلش خیلی دلم براش تنگ شده بود تواین مدت حال بدیم اینا فک میکردن من عذاب وجدان دانیالو دارم چون همه چی روانداخته بودم گردنه خودم  سخته ن ...!!!؟؟؟

مامانم توچشماش برق خاصی بود معلوم بود خیلی خوشحال شده بود .. دادشه گلم خیلی گشنمه میشه برم یه چی بخورم؟؟

کیان- باشه پس برو حاضرشو

-واسه چی ؟؟

کیان -مگه نمیگی گشنته؟؟

-چرا ولی خب این چه ربطی به حاضرشدن داره؟؟!!

کیان- خنگول خانوم میخوام ببرمت بیرون هم یه بادی به اون کلت بخوره هم شکمت شاااام..حالا ربطشوفهمیدی؟؟

- اهان بله متوجه شدم ..مامان شماام میاین ؟؟

مامان نگین- نه نیکی جون شما برین من منتظره باباتونم دارم شام درست میکنم..

کیان- به این میگن زن وفاداراااا ..یدونه ای مامان جونم

 مامان- قربونه پسرم برم ..

-اینا داشتن قربون صدقه هم میرفتن که من رفتم بالا تا حاضربشم حوصله شلوغی نداشتم مثله گذشته ..خودم یه پایه واسه شلوغ بازی بودم ولی حالا ... یه مانتو مشکی باشلوار لی ابی روشن پوشیدم با شال مشکی و تقریبا کلا مشکی بود بجز شلوارم یه نگاه به خودم انداختم خوب بود بدنبود ...-

-من حاضرم

کیان- بریم عزیزم

–کاری نداری مامان جونم؟ ..

مامان- نه عزیزم فقط.... دختره گلم چقدر حالم خوبه که حالت خوبه ..

- الهی قربون مامانه گلم برم ..

کیان -بسته بابا فیلم هندیش نکنید خدافظ مامان جون

مامان – ازدسته تو .. خدابه همرات مادر

–خدافظ مامان جون

 مامان- خدافظ گلم مراقب خودتون باشید خوش بگذره

– توماشین کیان خیلی تلاش کرد که بخندونتم واز دهنم حرف بکشه از علت بهم خوردن این موضوع متلع بشه ولی ازاونجایی که زیاد گیر نبود بیخیال شد

-کیان خب حالا تو نمیخوای ازخودت بگی بسه فوضولی درمورده من؟

کیان- اخه نه خیلی جواب سوالامو دادی!!

-کیااااان بگو دیگه...

کیان-چی بگم؟؟!

-ازآیلین؛ چیزی بهت نگفته تو کاری نکردی؟؟

کیان-نه هیچی,ازاون شب سعی کردم تاجایی که میشه نه فکرکنم بهش نه ببینمش

-بالاخره که چی توبازم میبینیش دیر یا زود, مشکلت رو باید اساسی حل کنی

کیان-دارم همین کارو میکنم..تاالان که یک ماه گذشته طاقت اوردم به هرسختی باشه فراموش میشه

-چراانقدر که تلاش میکنی فراموشش کنی نمیخوای کاری کنی که به دستش بیاری؟؟!!

کیان-چون من دلم میخواد طرفم مثله من عاشق باشه نه این که با اسرارهای من بخواد قبول کنه که دوسمداشته باشه من فکرمیکنم هرانسانی یه ارزشی داره, منم این ارزشم رو حفظ میکنم خودمو به کسی تحمیل نمیکنم حالا اگه اون کس عشقم باشه وقتی میگه نه تمومش میکنم .....

حرفایه کیان مثله همیشه درست و قشنگ بود دیگه چیزی نگفتم به خودمو دانیال فکر کردم به این که من خودمو به دانیال تحمیل کرده بودم تواین فکرابودم که آهنگی که تمامه زندگیم بود به گوشم خورد

-ءاءاءاءا این اهنگه میشه زیادش کنی؟؟

کیان –باشه بابا چرااینجوری میکنی بیا..................................................................................تااومدم که پاک کنم اشکاتو از روگونه هات گفتی بزار گریه کنم سربذارم رو شونه هات گفتم نترس گفتم بمون شبونه ها سحرمیشن رویامو از شبم نگیر ستارهام پر پر میشن ...همه جا هستمو نیستم باهمه هستمو تنهام منو از خودم رهاکن یه هوای تازه میخوام خسته و زخمیه زخمی ابریه ابری چشمام باتوام باتو ام اما خیلی وقته خیلی تنهام...  تا اومدم ک پاک کنم اشکاتو از روگونه هات گقتی بذار گریه کنم سربذارم رو شونه هات عطری که مونده یادگار تن پوش پیرهنه منه کجا میخوای سفر کنی جایه تو آغوش منه همه جا هستمو نیستم باهمه هستمو نتهام منو ازخودم رهاکن یه هوایه تازه میخوام خسته و زخمیه زخمی ابریه ابری چشمام باتوام باتوام اماخیلی وقته خیلی تنهام...

باشنیدن این اهنگ انگار دنیا باتمام بدبختیاش ریخت رو سرم .. دسته خودم نبود اشکام بی اختیار اومد داشتم خفه میشدم  رومو کردم اون سمت که کیان متوجه نشه  داشتم میمردم به هربدبختبی بود خودمه کنترل کردم..این اهنگو همیشه وقتی ازدسته هم  ناراحت بودیم میرفتیم بام وگوش میدادیم همراهش باهم میخوندیم گریه میکردیم البته من نه دانیال بعدشم همودیگرو اروم میکردیمو برمیگشتیم  خدااااا چرااا چرا دانیال ....

کیان –رسیدیم حواست هست؟؟؟؟!!!!

– اره ..

کیان –مطعئنی ؟؟!

- ا خب اره دیگه !!!

کیان-خب میتونم بپرسم دلیله پیاده نشدنت چیه؟؟!

- خیله خب بابا اره حواسم نبود.

.کیان- کجابود حواست؟

-مثله این که امشب تو نمیخوای به ماشام بدی؟؟پیاده شوآقا فوضوله..

کیان- به پایه شما که نمیرسیم قربان....

________

بالاخره رسیدم خونه همه خواب بودن سریع رفتم تو اتاق دربستمو همونجا نشستم زدم زیره گریه نمیتونستم فراموش کنم نمیتونم دسته خودم نیست خدایاا خودت کمکم کن توروخدا نزا نابود بشم امشب داشتم سکته میکردم خودت که از حالم باخبر بودی خدایا من نمیتونم نقش بازی کنم خدایااا یه کاری کن حالم خوب بشه

  ساعت 11 بود چرا مامانینا انقد زود خوابیدن!!!؟ صدایه اس ام اس گوشیم اومد از توکیفم در اوردم ..دانیال بود سریع باز کردم( شبت بخیر ...ساعت 5 پرواز دارم عمه سرشب زنگ زد وگفت که میان امیدوارم توام اونجاباشی  میخوام برای اخرین بارم که شده ببینمت) چشمامو بستم اشک گونه هامو خیس کرد زبونم بند اومده بود هیچی نتونستم بگم  هیچی .. ( نیکی چیزی نمیگی ؟؟..باشه دوستندارم بشتر از این اذیت بشی ولی تورو به همون روزا قسمت میدم بزار واسه اخرین بار ببینمت )..(امیدوارم ببینمت....) حالم که بد بود دیگه باباین اس ام اسا دیگه هیچی ...یه ساعتی بود که همنجوری نشسته بودم ساعت تقریبا 12 بود بلند شدم لباسامو عوض کردم رفتم یه دوش گرفتم اومدم ساعت 1 بود ..دیر شد ساعت 5 میخوام بلندشم ..ولی ..یعنی برم ؟؟خب اره میرم دراز کشیدم به سقف ظلع زده بودم دوباره خاطراتو اشک اومدن سراغم همیشه فکر میکرم هیچ چیز منو از پا در نمیاره ولی امشب فهمیدم میشه امشب دانیال میره برای همیشه من میمونمو یه مشت دردو بدبختی ....

دانیال

مامان مریم-دانیال جان مطمئنی از رفتنت پشیمون نمیشی؟؟

-نه مامان مطمئنم اینجا بمونم که چی؟؟.....یاده نیکی افتادم!!

مامان-دانیال چراماتت برد چی شده/؟-

- نگاه مامان به پیرانی که تودستم بود افتاد ..

مامان -دانیال پسرم بغض نکن حتما صلاح نبود ناراحت نباش از نیکی بهترشو پیدا میکنم ...

-مامانشما برو به کارات برس من خودم وسایلمو جمع میکنماز دلداریتون ممنون ..با حالتی غمگینی بهم نگاه کرده رفت بیرون ...حالم بد بود نمیدونستم نیکی میاد یانه نمیدونم ولی دلم میخواست بلوز شلوازی که واسم خریده بوده بپوشم باهمون ساعتی به سلیقه ی اون خریده بودم .. شاید از نظره اون همه چی تموم شده بود ولی واسه من نه ....

 بابایوسف-دانیال حاضری پسرم بریم اخرین نگاهم به اتاق همه چیزای لازم و برداشته بودم که بیشترشونم عکس و یادگاریا نیکی بود ویه سری وسایل شخصی که همش شد یه چمدون ..یه نگاه تو اینه ..اولین باری که این لباسو پوشیدم با نیکی رفتیم چالوس کلی ام عکس گرفتیم یادش بخیر.. دلم گرفت ولی کاری نمیشه کرد...

بابا- پسرم باتوام حاضری؟؟!!!

- بله پدر بریم

 مامان-ولی دانیال همه چی برداشتی /؟؟

-بله چطور؟؟

مامان مریم-اخه یه چمدون !!

بابا- ولش کن خانوم قرارنیست واسه یه عمربمونه زود برمیگرده به امیده خدااین طور نیست پسرم؟؟

..تودلم گفتم من واسه نرفتن آبروم دارم میرم واین رفتن مساوی با ازدست دادنه عشقم پس برگشتی وجود نداره..

-چرا همین طوره بریم ..

تو فرودگاه که رسیدیم عمه نسیم و دایی یونس با خانواده هاشون اونجا بودن همه بودن بجز خانواده عمه نگین سریع باهمه سلاملک کردم رفتم پیش ایلین..

- چی شدعمه نگینینا نمیان؟؟!!

ایلین- نه گفتن نمیان چون نیکی نیومد خاله نگین وعمو گوروشم نمیان>...

-واقعا اخه چراا؟؟

ایلین-پشت سرتو نگاه کن شاید نظرشون عوض شده باشه؟؟؟!!

- سریع نگاه کردم اومدن ولی نیکی؟؟؟...دلم ریخت صدای ضربان قلبمو میشنیدم خودشه نیکی اومده همون مانتوای که من براش خریده بودم همون کیف همون کفش همون شال؟؟؟!!!!! خدای من چرااا نیکی باهام این کارو میکنی چرااااا..

ایلین- دانیال بیا بریم پیششون خالینا منتظرتن...

-باصدای ایلین به خودم اومدم..بریم

 ...

سلام عمه جون سلا عمو سلام کیان سلااامم نیکی همگی سلامو احوال پرسی کردن نیم ساعت زودتر رفتیم که یکم عکسو وحرف بزنیم همه داشتن باهم حرف میزدن حواسشون نبود نیکی رفته بود یه گوشه باگوشیش حرف بزنه منم نتها نشسته بود رفتم پیشش..همون لباسای پوشیدی که م..ن ..

نیکی- شما واسم خریدن گفتم برای اخرین بار بپوشمش  شماام ظاهرا این کارو کردین؟!!

-شماا؟؟!! اخرین بار؟؟؟!!چرا؟؟!!چه زود غریبه شدم؟؟!

نیکی- زود نیس خیلی وقته..

- هیچی نمیتونستم بگم فقط سعی کردم تمامه حسو حالمو حرفایه نگفتمو با چشمام یه جمله بهش بگم ظلع زدم تو چشمای سبزخوشگلش..نیکی همیشه دوستداشتمو دارم .التماست میکنم باور کن و فراموشم نکن تا دمه مرگم دوستدارمو فراموشت نمیکنم من!!!من مجبورم که برم ..بغض بدی گلومو گرفت نتونستم ادامه بدمو نگاش کنم سرمو انداختم پایین داشتم میرفتم که با صدای اهسته گفت

 نیکی-موفق باشی منم دوستدارمو داشتم دلم میخواد خوشحال باشی پس برو..

اونم بغض کرده بود تودید نبودیم رفتم سمتش خواستم بغلش کنم اما دستا مو گرفت خیلی سرد بود خیلی بغضم شکست  اشکم گونمو خیس کرد نگاه نیکی به اشکایی که  پایین میومد بود اشکامون باهم سرازیرشدن دستمو ول کردو باگریه رفت...

****

  بابا – خب بابا همه ی مسافرای کانادارو پیج کردن حاضری

-بله بابا, باهمه گرم خدافظی کردمو رسیدم به نیکی خیلی خلاصه خدافظی کردم سعی کردم تو چشماش نگاه نکنم اخه قول داده بودم چشمای قشنگشو نزارم ابری بشه ولی  مجبور بودم هیچ کس از دردم خبرنداشت ..

نیکی- کاش همه چی بهم میگفتی مراقبه خودت باش..

-چیزی نتونستم بگم فقط بهش لبخند زدم که تلخ بودنش باعث شد اشک تو چشماش جمع بشه...

 ..از پشت شیشه دست تکون دادمو رفتم برای همیشه ولی خوشحال بودم نیکی گفت دوستمداره همین بس بود ولی چشماش خدایا من واسه غلطی که کرده بودم مجبور بودم ..امیدوارم روزی بشه برگردمو به تنها عشقه زندگیم برسم

ساحل-بالاخره حرفاتون تموم شد بانیکی جونت ؟؟فکرکنم اگه 5 دیقه دیگه میموندی از اومدن منصرف میشدی چرا نمیفهمی تو نصبت به من واین بچه مسئولی؟؟

- حرف نزن ساحل که اصلا حوصله ندارم اون بچه ام بچه من نیس ناخواستس واسم هیچ ارزشی نداره همین طورخودت.. انقد بد حرف زدم که ساکت شد هیچی نگفت مثلا که قهره میدونه الان اگه ادامه اون رویه من بالامیاد همه چی بهم میریزه به هر حال..خدافظ خوشبختی خدافظ نیکی .. خدافظ

نیکی

نگاه به ساعت کردم داشت آلارم میداد خاموشش کردم نشستم توجام نمیدونم کی خوابم برد ولی خیلی دیربود دوستنداشتم بیدارشم خوابم میومد تواین فکرا بودم درباز شد

مامان-بیداری؟؟

-بله مامان..

مامان-دیشب دیراومدین نشد بگم ماداریم میریم فرورگاه توام میای؟؟؟

- بله میام

-پس بجنب دیر نشه ...

-باشه خدایا کمکم کن فقط همین..تصمیم گرفتم لباسایی که واسم خریده بود بپوشم مانتو شلوار شال میخوام برای اخرین بار بپوشمشون بعد بریزم بیرون نه فقط اونا تمام چیزایی که به اون مربوط میشه نمیخوام هیچ اثری ازش تو زندگیم باشه شاید باعث بشه بتونم راحت تر فراموشش کنم اما مهم ترین جا ذهنم که نمیتونم ازاون جا درش بیارم ...

ایلین-کجایین نمیاین؟؟

-چراتوراهیم.

ایلین-دانیال چشماش از کاسه دراومد از بس که اینورو اونورچرخید

-باشه الان میایم.....هرچند که اون  اقا الان باید چشماش دونبال زنش باشه ... خدایا زنش یعنی دانیال من؟؟؟خیلی حسه غریبیه یعنی من چجوری یکی دیگه رو کناش تصور کنم !!! امکان نداره ولی متاسفانه .......

رسیدیم قلبم به تور فجیهی میزد یه جورایی  احساس میکردم الان که قلبم ازجاش دربیاد نگران بودم ...نه !! میترسیدم ..نه!! اصلا نمیدونم چه حسی داشتم فقط بیتاب بودم اصلا توحاله خودم نبودم که یه دفع مامانم صدام کرد سرمو بلند کردم دانیال روبه رو ایستاده بود سریع خودمو جمع وجورکردمو جواب سلامشو دادم بعدم باهمه سلاملک کردم ..وای همون لباسای که من واسش خریده بودم ووای نکنه اونم نیته منو داره میخواد واسه اخرین بار اینارو بپوشه ؟؟!!1بیخیال دیگه چه اهمیتی داره ...حوصله جمع رو نداشتم همه مشغول بودن آیلین خانوم که دوباره این داداشه منو دید من از یادش رفتم همچین سرگرمه حرفه که نگو ,یکم نگرانه کیان بودم میگفت که دارم فراموشش میکنم پس چرا!! بیخیال فعلا به درده خودم باید برسم فوضولی بعدا...مامانمو زندایی مریم داشتن باهم حرف میزدن فکر کنم درمورده منو دانیال ,خاله نسیمم با زندایی سحر (زن دایی یونس) حرف میزد,دایی یونس و دایی یوسف وباباکورش با عمو محسن(شوهر خاله نسیم) گرم مشغول حرف زدن بودن شمین و شیدا که دوقلوهای دایی یونس بودن ,مشغول بازی ؛انقدشیطون بودن که این وقت شب بجای این که خوابشون بیاد شیطنت میکردن داشتم به اونا نگاه میکردم که انقد شادو راحت میخندن یه دفعه دلم خواست منم مثله اونا 6 سالم باشه ..بیخیال به خودمو دانیال نگاه کردم فقط منو اونیم که ساکت نشسته بودیم بلندشدم گوشیمو گرفتم تو دستم به بهونه ی تلفن حرف زدن رفتم اون سمت سالن تودید نبود نشستم گوشیمو گذاشتم تو کیفم ... 10 دیقه ای میشد که رفته بودم که دیدیم دانیال داره میاد سمتم خیلی ذوق زده شدم ولی نه نیکی اون دیگه زن داره حواست باشه دیگه دانیال ثابق نیست...

همون لباسای پوشیدی که م

.نیکی- شما واسم خریدن گفتم برای اخرین بار بپوشمش  شماام ظاهرا این کارو کردین؟!!

-شماا؟؟!! اخرین بار؟؟؟!!چرا؟؟!!چه زود غریبه شدم؟؟!

نیکی- زود نیس خیلی وقته ..سرشو انداخت پاییین چن ثانیه بعد ظلع زد توچمشام دلم ریخت تو چشماش پراز حرف بود که احساس میکردم نه نمیتونم بخونمشون نه به حرفاش شک کنم یه غمه بزرگی تو چشماش بود احساس کردم یه چیزی هست ولی نمیتونه بگه ...

دانیال- نیکی همیشه دوستداشتمو دارم .التماست میکنم باور کن و فراموشم نکن تا دمه مرگم دوستدارمو فراموشت نمیکنم من من مجبورم که برم ..

بغض تو صداش موج میزد!!حرفشو قطع کرد حالشو کامل درک میکردم  داشت میرفت که طاقت نیاوردمو صداش کردم با  صدای اهسته و بغضی که توگلوم بود گفتم ..موفق باشی منم دوستدارمو داشتم دلم میخواد

خوشحال باشی پس برو..اومد سمتم میخواست بغلم کنه یه لحظه خوشحال شدم ولی یادم اومد دیگه این اغوش ماله من نیست دستاشو گرفتم ازاین دیگه نمیتونستم بگذرم سخت بود من عاشقش بودم اونم همینطور توچشماش خوندم چشماش بهم دروغ نمیگفت ..نتونستم جلوی خودمو بگیرم اشکم گونه هامو خیس کرد ..باورم نمیشه دانیالم همین طور به اشکاش نگاه میکردم نمیتونستم دیگه اون جو سنگین رو تحمل کنم دستاشو ول کردمو رفتم بیرون.. تو محوطه بودم مامانم زنگ زد ...

مامان- کجایی نیکی جون دانیال داره میره؟؟؟

-باشه مامان اومدم

..

سعی کردم قوی محکم برم به بدرقه عشقم واسه ی زندگی بدونه من ...باهمه خدافظی کرد بامن یکم خلاصه ..نتونستم چیزی نگم فقط گفتم ..ای کاش همه چی رو میگفتی با یه لبخند که پراز معنی بود نگام کرد دوباره اشکام خواست بیاد که به هربدبختی بود جلوشونوگرفتم....ودانیالم رفت رفت واسه همیشه ...

بعداز رفتنش دایی یوسف و زندایی یکم سرد رفتار کردن دایی یوسف  بلند روبه هم گفت از رفتنش خوشحال نبودیم واسه همین دعوت نکردیم بیاید خونه اگه مزاحم خوابتون شدیم شرمنده بعداین حرف دایی یوسف زندایی با گریه تو جمع گفت خدا از باعث و بانیش نگذره که پسرم اینجوری راهی غربت شد...منظورش من بودم داشتم میمردم من منی که هیچ تقصیری نداشتم چرا چرا باید اینجوری در موردم فکر کنن...ولی به خاطره آبرو ی دانیال من از خودمم میگذرم مهم نیست بزار هرجور که میخوان فکر کنن

++++++++

سه ماهی ازرفتن دانیال گذشته بود من همچنان غمگینو داغون ولی نمیذاشتم مامانمیا چیزی متوجه بشن نمیدونم تو این کار تاچه حد موفق بودم ..بالاخره اون ترمو بانمره های درخشان پاس کردم ..ترم جدید که شروع شده بود دوستای هستی ام ماهان واردلان باما بودن..تواین مدت کلی بهم از دانیال زخمه زبون زد حالا فکر میکرد رفته و برمیگرده نمیدونست که همه چی تموم شده.. ماهان  ترم پیش یه بار که با اردلان اومده بودن دونبال هستی من حالم خوب نبود به اسراره هستی باهاشون رفتم خیلی حالم بدبود متوجه حالم بودن پیداه شدنی ماهان گفت به امید دیداره دوباره هرچه زودتر..من توحال خودم نبودم متوجه منظورش نشدم تشکرکردمو پیاده شدم. چن روز بعد هستی بهم گفت که ماهان ازمن خوشش اومده پیشنهاده دوستی داده...منم ازاینجور رابطه ها متنفربودم یعنی در حال حاضر..بدونه هیچ مکثی گفتم نه..هستی ام دیگه ادامه نداد همچین علاقه ایم نداشت که من قبول کنم اخه قبلا با ماهان دوست بود خیلی دوستشداشت اما ازاونجایی که هستی یکم به فکر مادیاته بادوستاش دوست شد سراین موضوع ماهان باش تموم کرده بود حالا با دوست ماهان اردلان بود ...امروز 5شنبس چقد دلم تنگه واسه اون روزایی که دانیال بود همیشه 5شنبه ها میرفتیم درکه یه باغچه بود که خیلی باصفا بود همیشه میرفتیم تواون باغچه ..به ساعت نگا کردم (4:30) خوبه تاحاضرشم میشه 5 میرم ولی ماشینم که خرابه حالا چی کارکنم نمیخوام باکسی برم میخوام تنها باشم ای خدا حالا چی کارکنم...هرچی فکر کردم به نتیجه ای نرسیدم تصمیم گرفتم با اژانس برم پس زنگ زدم تا 20 مین دیگه میاد باید زود حاضرشم...تلفنم زنگ خورد..هستی!!چیکارداره یعنی؟؟

-جانم؟؟

 هستی-سلام خوبی عزیزم؛

-سلام مرسی توخوبی؟

 هستی-ممنون کجایی میای بریم بیرون؟؟

-نه عزیزم دارم میرم جایی کاردارم.

هستی-خب بیا بریم کارتو انجام بده بعدش میریم بیرون

-نه هستی جون حالم خوب نیس تو ک غریبه نیستی راستش دلم گرفته میخوام برم درکه همونجایی که با دانیال میرفتیم یاده ته هر5 شنبه ..

هستی- بله یادمه نیکی نمیخوای تمومش کنی دختر تاکی میخوای انقد عذاب بکشی..باشه منم میام باهات

-نه هستی جان میخوام تنها باشم ناراحت نشو باشه میفهمی که چی میگم..؟؟

هستی- باشه ولی نیکی واقعیت قبول کن باور کن دانیالم دیگه برنمیگرده توباید خاطراتشو پاک کنی نه مرور..    --باشه سعی میکنم کاری نداری؟؟

هستی- کی رامیفتی ؟؟

-20 مین دیگه چطور؟؟

هستی-همیجوری مزاحم نمیشم عزیزم برو حاضرشو مواظبه خودتم باش بهشم زیاد فکرنکن..

-مراحمی عزیزم توام همین طور فعلا خدافظ.

هستی-خدافظ.

-تلفنش مشکوک بودولی بیخیال الان اژانس میاد من هیچ کاری نکردم..یه آرایش مختصر کردمو لباسایی که دانیال برام خریده بودو پوشیدمودلم نیومد بندازمشون بیرون.. به خودم تواینه نگا کردم یه لحظه حس کردم بادانیال قرار دارم یه لبخنده بزگ رولبم نشست ولی یکم دقیق که فکر کردم ...ناخوداگاه اشکم دراومد...سریع پاک کردم رفتمن پایین...

مامان-به به خوشگل کردی کجا بسلامتی بالاخره غاره تنهایی شکستی؟؟

-دارم میرم با هستی بیرون با اجازه شما.

مامان-تو که حاضرشدی نیاز به اجازه نداری ..باشه برو ولی زود برگرد..

-باشه.

مامان-نیکی؟؟؟

-بله مامان؟؟

مامان-گریه کری؟؟؟

-نبابا گریه واسه چی؟؟

مامان-باشه مراقبه خودت باش زود برگرد.خوشبگذره

-چشم ممنون خدافظ.

مامان- خدابهمرات..

نزدیک 45 مین بود که هنوز خبری از آژانس نبود دوباره زنگ زدم ..سلام اشتراک 313 هستم پس ماشینی که قراربود بیاد چی شد؟؟

-سلام خانوم ببخشید همین الان میخواستم تماس بگیرم  یه مشکلی براشون پیش اومد نتونستن بیان الان ماشین نداریم تا 1 ساعت دیگه ...

-باشه ممنون قطع کردم ااااه حالا چی کارکنم من باید برم هرچور شده ..رفتم سرخیابون که دربس بگیرم که یه پرشیا وایساد توجه ای نکردم ولی بیخیال نشد ..تااین که پیاده شد..سلام نیکی خانوم ماهانم ..

-سلام ببخشید نشناختمتون

ماهان- خواهش میکنم عیبی نداره جایی تشریف میبرین برسونمتون؟؟

-نه ممنون مزاحمه شما نمیشم بفرمایید..

ماهان-مزاحم نیستین راستش حوصلم سر رفته بودم اومدم بیرون یه چرخی بزنم که از شانس خوبم شمارو دیدم خواهش میکنم بفرمایید هرجابرین میرسونمتون..

بایکم اصرارش سوارشدم هم بدبود جلو مردم چون ولکن نبود هم این که من عجله داشتم باید زود برمیگشتم خونه..

ماهان-خب کجا میرین؟؟

-من میخواستم برم درکه ولی حالا شما منو تاجایی که باهم هم مسیرهستیم ببرید لطف کردید.

ماهان- تا اخرش همسیریم چون منم میخوام برم اونجا..

-بهش یه نگا کردم منظورمو گرفت زیادی تیز بود؟؟

ماهان-خب مگه همیشه قراره دسته جمعی بری اینجورجاها؟؟/

-نه خب ولی اینجور مکانا اوصولا دسته جمعی خوشمیگذره..

ماهان-اگه اینطوره پس تو چرا تنها میری؟؟؟

-از کجا میدونی نتهایی میرم؟؟؟

ماهان-هاا؟خب .. الان نتهایی من فک کردم اونجام تنهایی..

-درست فکردین ..

ماهان- یعنی تنهایین اونجام؟؟

-بله

 ماهان-به قول خودتون اینجور مکانا اوصولا دسته جمعی خوشمیگذره پس چراتنها؟؟؟

-چون واسه خوشگذرونی نمیرم....نگاه مشکی کردو پرسید..

ماهان-پس چرا میرین؟؟

اهنگی که داشت میخوند اهنگ جدیده مرتضی پاشایی و گلزاربود.. بی توجه به سوالی که پرسیده بود گفتم میشه این اهنگو ازاول بزارین و صداشم یکم زیاد کنید؟؟؟

ماهان-با حالت متعجب بهم نگاه کرده بعد یکی دو ثانیه همون کارایی گه گفتمو انجام داد با دقت به اهنگ گوش داد

چشامو میبندم میخوام هرچی غصس بمیره که تو خواب یکی عطرتو ازتنم پس بگیره نمیشه ..نمیشه

عزیزم نمیدونی عشقت چقدرسینه سوزه چه سخته ادم چشم به تاریکی شب بدوزه همیشه ..همیشه

شبا بیدارو روزا خیره به عکست این شده کارم دیگه طاقت ندارم..دلم میخواد یه جایی اون وره دنیا خودمو جا بزارم

اخه عادت ندارم تو که نباشی خواب نمیره خیلی دلم میگیره.. فراموشم نمیشه خاطره هامون واسه من خیلی دیره

یه ادم.. چقدر طاقته غصه داره.. چجوری میشه خنده رو لبام پابذره دوباره ..دوباره

به جایی رسیدم که باهیچ کی حرفی ندارم نباشی من هیچ حسی به روزه برفی ندارم نمیخوام.. بباره..

 شبا بیدارو روزا خیره به عکست این شده کارم دیگه طاقت ندارم..دلم میخواد یه جایی اون وره دنیا خودمو جا بزارم

اخه عادت ندارم تو که نباشی خواب نمیره خیلی دلم میگیره فراموشم نمیشه خاطره هامون واسه من خیلی دیره

روموبرگردونده بودم اون سمت که اشکامو نبینه دسته خودم نبود تک تکه حرفای اهنگ حرفایه دلم بود خیلی حالم بد بود دلم بدجور گرفته بود ..اهنگ که تموم شد از تو داشبرد دوتا دستمال کاغذی دراور یکیشو داد به من گرفتمو اروم تشکر کردم سرم پایین بود بهش نگا نکردم ولی نفهمیدم چرا دوتا برداشت..جلویه همون باغچه ای که من میخواستم برم وایساد با تعجب نگاش کردم تعجبم بیشتر شد چشماش قرمز بود انگار گریه کرده بود..انگا ازچشمام همه ی سوالایی که توذهنم بودو خوند..

ماهان-بهت توضیح میدم ولی برو به کارت برس من اینجا منتظرم بعد میگم که از کجا فهمیدم که اینجا میخواستی بیای و چرا چشمام قرمزه ...صداش میلرزید..سرمو به نشونه ی باشه تکون دادمو پیاده شدم رفتم تو باغچه بیشتر کارکنانش منو میشناختن توسط دانیال باهمه سلاموعلیک کردمو رفتم سمته تخت خودمون همیشه 5شنبه ها رضرف شده بود واسه ما یه دوماهی بود که نمیومدیم ولی همچنان جایه ما بود..-

سلام دخترم کجایین شما چرا دیگه سری به عمو اکبرنمیزنین؟؟؟ببینم دانیال پسرم کوو؟؟

-سرم انداختم پایین ..عمو اکبر ازکارکنان خوب و قدیمیای اون باغچه بود واسه همین منو دانیالم خوب میشناخت همیشه وقتی میومدیم اینجا کلی از جونیاشو برامون میگفت یا وقتایی که دعوامون میشد آشتیمون میداد کلا باهم خیلی راحت بودیم مثله عمو ی واقعییم دوستشداشتم.....

اومد نشست رو تخت .

عمواکبر-نیکی ؟؟دخترم چیزی شده؟؟

-بهش نگاه کردم چشمام پراز اشک بود..بغض گلومو گرفته بود با یه صدایی که از شدت بغض میلرزید گفتم عمو اکبر دانیال واسه همیشه رفت ونتهام گذاشت..

عمواکبر-سرشو انداخت پایین اروم گفت بالاخره کاره خودشو کرد...خیلی ناراحت شد ولی تعجب نکرد ازش پرسیدم دانیال به شما ازاین موضوعی چیزی گفته بود ؟؟

عمواکبر-اره دخترم همه چی ...نیکی دخترم سعی کن همه چی رو فراموش کنی دونبال زنگیت باش دیگه اینجا نیا تو گذشته سیر نکن تو تازه اوله راهی خیلی فرصت داری هنوز..این کارو باخودت نکن سرنوشت دسته ما نیست خودتو اذیت نکن..

-با هق هق گفتم چجوری عشقی که از بچگی تو وجودم رشد کرده تو نوجونی شدت گرفته و توسط دانیال محکم ترشد الان سرکوبش کنم سخته به این راحتیا نیست..

عمواکبر- سکوت کرده رفت  بعد چن دیقه یه شیرموزاورد مثله گذشته ولی من نخوردمش برعکس گذشته

.. نسشتم ظلع زدم به حوضی که روبه روم بود

ماهان-گوشیت خیلی زنگ خرد نمیخواستم بیام ولی دیدم مادرته گفتم نگران میشه واسه همین اومدم..

-حواسم به ساعت نبود اصلا حتما کلی دیرشده بود سریع جواب دادم..

جانم مامان؟؟

-کجایی دختر چرا گوشیتو جواب نمیدی؟؟

-ببخشید حواسم نبود جانم کاری داشتی؟؟

-ماداریم میریم خونه دایی یونس نمیخوای بیایی؟؟ساعت 8 هاا.

-میشه من نیام؟؟ماداریم شام میخوریم یه ساعت دیگه ام میایم خونه شمابرین

-باشه ازدسته توو مراقب خودت باش خدافظ

-.شماام همین طورخدافظ.خیالم راحت شد..سنگینی نگاه ماهانو حس کردم ..ظلع زده بود بهم ..ببخشید حواسم نبود خسته شدین شما برین ..همینجوری نگام میکرد..باشما بودماا چرااینجوری نگا میکنین؟؟..اومد نشست روتخت و گفت ..

ماهان-نیکی من..من عاشقتم دوستدارم از دوماه پیشه دونبالتم همه چیزم میدونم از هستی خیلی خواستم باهات صحبت کنه اما نکرد به اجبارخودم یه بار باهات حرف زد که اونم به درده عمش میخورد.امروزپا رو غرورم گذاشتمو خودم اومد جلو چون دیگه طاقت نداشتم ازش خواستم بهت زنگ بزنه بخواد بیای باهامون بیرون که نیومدی تلفن رو ایفون بود حرفاتو شنیدم از هستی ادرس اینجارو گرفتمو اومدم سمته خونتون که دیدمت تو ماشین وقتی داشتی با اون اهنگ کریه میکردی حالم خیلی بد شد دلم گرفت ازاین که من عاشقه توام اما توبخاطره یکی دیگه اینجوری ....نتونستم جلوی خودمو بگیرم تابحال هیچ وقت غرورمو جلو هیچ دختری نشکونده بودم بخاطره هیچ دختری گریه نکرده بودم ولی نیکی نمیدونم جلوی تو انگار که ماهان مغرور نیستم نیکی بهم فرصت بده بزار کنارت باشم بخدا من مثله دانیال نیستم من قول میدم تاتهش باشم هر جور تعهدی ام لازم باشه میدم من تورو واسه زندگیم انتخاب کردم از هر لحاظم که بگی بهت اعتماد دارم بیشتره اوقات دنبالت بودم دختره خوبی هستی ازت مطمئنم توروخدا بیخیال گذشته شو بیا آیندمونوباهم بسازیم ..

–بااگریه نگاش کردم حرفاش اشنا بود خیلی ام اشنا غذابم میداد..

 گفتم ماهان من نمیتونم دوباره اعتماد کنم دانیالو دوسدارم نمیتونم جایگذین کنم توروخدا بس کن ..

ماهان-یه بار فقط یه بار به من فرصت بده قرار نیست که ادم تو اولین شکست پاپس بکشه ,اون رفته پی زندگیش اون وقت تووو چرا بامنو خودت اینجوری میکنی نیکی ؟؟

-نمیتونم ماهان بفهم ادامه نده من نمیتونم....سکوت کردو چیزی نگفت فکر کنم حس کرد که چقدر اذیت میشم از شنیدن این حرفا..

میشه منو برسونی میخوام برم ..؟

ماهان-وایسا شام بخوریم بعد ..

-نه ممنون من اصلا میل ندارم  خواهش میکنم بریم خواهش میکنم..

ماهان-پوووووف باشه ..

-اینم مثله دانیال وقتی کلافه میشه دست میکشه تو موهاشو بلند میگه پوووووف .

ازعمو اکبرخدافظی کردم که گفت ..نیکی پسره خوبیه بهمم میاین اذیتش نکن.. بابغض گفتم یاده اون سری با دانیال دعواکردیم اینو گفتین؟؟؟سکوت تلخی کردوخدافظی کردو رفت. یه نگاه به ماهان کردم اون سمت منتظرم بود پسره خوبی بود قدبلند هیکلی جذاب خوش قیافه ولی هیچ حسی نداشتم بهش بااین که خیلی خوب بود ولی من .....اونجا که منتظره من بود چند تادختر بودن که با نگاهشون داشتن میخوردنش نمیدونم چی گفتن من که رسیدم فقط صدای ماهانو شنیدم که گفت خجالت نمیکشین جلو ی زن ادم  حرف مفد میزنین من اگه شما اویزونارو بخوام کورنیستم میبینمتون نیاز به حرف مفد زدن نیست بدبختای هول... روبه من کردو درو واسم باز کردو وگفت بشین عزیزم منم که توشک بودم نشستم ..نگاه پر نفرت و حسرته  دخترا رو من بود که تو دلم بهشون خندیدمو گفتم ماله منم نیست اینجوری نگام نکنید...ماهانم نشست ..دراین موضوع چیزی نپرسیدمو اونم چیزی نگفت تا خونه ساکت بودیم ...

6ماهی ازاین جریان گذشت اوایل اسفندماه بودیم هنوز خبری از دانیال نداشتم فقط دوسه بار به باباش زنگ زده بود..تواین مدت ماهان خیلی رفت اومد تااین که منو به خودش وابسته کرد دقت کردین وابسته فقط همین...تواین مدت اردلان و هستی بهم زده بودن واسه این که هستی بازم با یکی دیگه بودو اردلان فهمید دوسه بار ایلین باهامون اومده بود که اردلان ازش خوشش میاد وایلینم همین طور شدبودیم 4 تا که همش باهم بودیم به هم عادت کرده بودیم البته من عادت کرده بودم ایلین و اردلان همدیگرو دوسداشتن ماهانم اینجور به نظر میرسید من بودم که... خلاصه یکم حالم بهترشده بود چند وقت بعدبهترین دوستم که مثله خواهر دوسشداشتم با عشقه بچگیش پسرعموش سینا نامزد میکنه خیلی خوشحال بودم اخه اونم مثه من عاشقه سینا بود بااین تفاوت که سیناام عاشقه فرشته.نه یه بی معرفت مثله دانیال...شده بودیم 6تا کلی خوشگذرونی بیخیال دنیا...

بسه دیگه ازگذشته گفتن..

امشب قرار بود ماهان بیاد خواستگاریم بالاخره راضیم کرده بود که بذارم بیاد ..حالم خوب نبود استرس داشتم نمیدونستم کاری که دارم میکنم درسته یانه تواین مدت که باهاش بودم چندبار گفتم تموم کنیم حسه عذاب وجدان اذیتم میکرد ولی نمیتونستم بازم میرفتم سراغش اون بیچاره ام خوشحال میشد که دوسشدارم نمیدونس که باوجوده اون فقط میتونم به گذشتم فکر نکنم...

یه نفس عمیق کشیدمو بلند شدم که برم حموم...از حموم که اومد گوشیم زنگ خورد..

-الووو.

ماهان- سلام عزیزم من کارم تقریبا تموم شده الانم دارم از کارواش رامیفتم برم سمت خونه یک ساعت دیگه رامیفتیم توچی کار کردی؟؟

-منم حاضرم کارام تموم شده همه منتظرن تاشمابیاین .

ماهان- باشه عزیزم میبینمت مراقب خودت باش دوستدارم فعلا.

-توام همین طور فعلا.

مامان-حاضری دخترم ماکارامون تموم شده؟؟

-منم الان میام پایین.

مامان- دخترم ازش مطمئعنی پسره خوبی هست؟؟

-تااون جایی که من میدونم اره خوبه همکلاسیمه دیگه من که چیزه بدی ازش ندیدم.

مامان-دوستشداری؟؟بیشتراز دانیال؟؟اینم نشه مثله اون؟؟

-بااین حرفه مامان دلم لرزید ..نه مامان مطمئنم ازش...

مامان-ایشالا که هرچی صلاحه همون بشه زودبیا منتظریم.

-باشه..

با حرفای مامان استرسم بیشتر شد احساس کردم واقعا دارم اشتباه میکنم ولی چاره ای نداشتم بالاخره این اتفاق باید میفتاد یا نه ؟؟من که نمیتونستم تا اخره عمر تنها بمونم بخوامم مادرمینا قبول نمیکنن پس بزار بااین باشم که به گفته ی خودش دوسمداره...

بسه فکروخیال داره دیرمیشه بیاید حاضربشم...

یه بلیزه طلایی با یه جلیغه مشکی کوتاه که تا کمرم بود باشلواره مشکی و یه سندل طلایی پوشیدم....موهامم شونه کردم انقد لخت بود که هیچ حالتی نمیگرفت مخصوصا الان که از حموم اومده بودم .از وسط فرق کردو ریختم دورم رفتم سمت ایینه تا خودمو نگا کنم مثله میتا بودم یکم کرم برنزه زدم با ریمل و یکم سایه طلایی و روژلب نارنجی  ارایشم کامل شد به خودم نگاه کردم خوب بود گونه های برجسته ای داشتم دلم خواست بیشتر به چشم بیاد یکمم روژگونه طلایی دیگه عالی میشد..

ساعت 7:30 رو نشون میداد قرار بود 8 بیان نمیدونم چقد خوش قول بودن سر قرار که همیشه  به موقع میومد فکر کنم این سری ام همین طور باشه .

.شاله مشکی نازکمو انداختم سرم توایینه موهامو که از شال بیرون بودنو مرتب کردم اخرین نگاهمو به اینه انداختم تو دلم گفتم کاش امشب دانیال قرار بود جایه ماهان باشه....از فکری کردم بدم اومد سریع رفتم پایین...

بابا- به به دختره گلم چه خوشگل شدی قربونت بره بابا  که انقد بزرگ شدی که میخوان ازم بگیرنت امیدوارم لیاقتتو داشته باشن بیا بغل بابایی..

- توبغلش ارامش خاصی گرفتم یه لحظه یاده اغوش گرمه دانیال افتادم اشک تو چشمام جمع شد..منو ارو از بغلش جداکردو گفت دخترم من ارزوم خوشبختی تو امیدوارم از پسه شرط من بربیان و از همه نظره درسطح وهم طبقه ی خودمون باشن.

.یه لبخند تحویل بابا دادمو اروم نشستم رو مبل که مامان بایه ظرف پراز میوه اومد پیشمون..گوروش جان به فکراینا نباش اولین چیز که مهمه شعور و این که واقعا دخترمونو دوستداشته باشه وگرنه پول اینجورچیزا به دست میاد ...

بابا- بله خانوم اون که بله ولی دختره یکی یدونه من از اول تو پره غو بوده باید تااخرشم همین طور باشه به هیچ عنوان حاضر نیستم سختی بکشه..

- بابا کم بود کیانم از راه نرسیده شروع کرد..

بابا نمیدونه که من چه غصه هایی که نخوردم هههههه بااین حرفای بابا فکر نکنم این خواستگاری به سرانجام برسه چون ماهان از نظره طبقاتی از ما پایین تر بود ایفون به صدا دراومد که باعث شد بحث مسخره بابامینا و فکر وخیالای من تموم بشه

.بابا- چه خوش قول نه مثله این که میشه یه 20%روشون حساب کرد درحال حاضر...

-به ساعت نگاه کردم راست میگفت دیقیقا ساعت 8 بود که اومدن..

بابا-به سلام خیلی خوش امدین بفرمایین.

خانوم یوسفی (مامان ماهان)سلام خیلی ممنون مچکرم .

مامان-سلام عزیزم خیلی خوش اومدی بفرمایین داخل.

خانوم یوسفی-  سلام مچکرم عزیزم بعدازاون نوبت خواهرکوچیکه ماهان بود که 20 سالش بود خیلی ناز بود یه جورایی شبیه خوده ماهان به اسمه ملیکا و بعدشم باباش و بعد خوده اقا داماد..

بابا- به به چه پسری خوش اومدی پسرم بفرماداخل

-اومدن تو باهمشون سلام علیک کردم  گل دسته مامانش بود که بم داده گفت

 خانوم یوسفی–وای جه جواهری فکر کنم این سبدگل خیلی ناقابل باشه ..حقا که خوش سلیقه ای پسرم همون پس حق داشته پسرم که هوش حواس از سرش با دیدنه تو بپره..

-نظرلطفتون خوش اومدین .

خانوم یوسفی- فدایه توبشم حقیقتو گفتم عزیزم.

مامانش خیلی از من خوشش اومده بود خیلی تابلو بود خداروشکر از دسته مادرشوهر بد درامانم بااین وجود از نظره  خواهرشوهرم همین طور بود چون خیلی مهربون دوسداشتنی نگاهم میکرد.

بایه سینی چای اومدم تو سالن به همه تارف کردم خواست رو مبل تکی بشینم که مامانش گفت که برم پیشش بشینم.

بابا و اقای یوسفی مشغول حرف زدن بودن که مامانش گفت بریم سراصل مطلب..

بابا- بله درست عرض کردین ..خب پسرم از خودت بگو ..

ماهان- من دوسه ترم دیگه فوق لیسانس مدیریت بازرگانیم رو میگیرم 26 سالمه و یه مغازه لباس فروشی تو ونک دارم ..

بابام- پس شماام مثله من شغلت ازاده خب درامدت خوب از کارت راضی هستی؟؟

ماهان- بله خداروشکر همه چی خوبه .

اقای یوسفی- نگران نباشید اقای خرسند پسرم از هرلحاظ دخترتونو تامین میکنه خوشبخت.. منم کمک دستشم تواین پاساژنصف بیشترش ماله منه که بعدشم ماله یدونه پسرم و دخترم.. از لحاظ مالی خیالتون تخت ..

بابا- خب مادیات مهم ولی خیلی نه در حد این که از پس این روزگار بربیاد بیشتراز هرچیز انسان بودن و معرفت داشتن مهم این که کم پیدامیشه..

اقای یوسفی- اون که صدالبته من ازاین لحاظم میتونم بهتون قول صدرصد بدم پسرم محشره..

خانوم یوسفی- خب نظرتون چیه عروس گلم باپسرم برن صحبت کنن؟؟

مامان- منم موافقم.

بابا- بله بفرمایید دخترم اقا ماهان راهنمایی کن ..

-با ماهان رفتیم بالا تو اتاق ...

ماهان- چه اتاق قشنگی داری..خیلی دوستداشتم ببینم اتاقت چه مدلی ...حدس میزدم باید تواین مدلا باشه.

- تو چه مدلا؟؟

ماهان- لوس و ناز نازی بودن!!

- ااتاقم دیواراش صورتی بود با پرده بنفش که با رو تختیم ست بود,تخت و میزتوالتمم بادیواره اتاقم ست بود کمدمم با پرده اتاقم فقسه ام که 2طبقش پراز عروک چیزایه تزئینی بود به رنگ صورتی و بنفش بود خیلی اتاقم ناز بود خیلی دوستشداشتم شاید یکم بچگونه بود ولی برام مهم نبود چون احساسها رامش بهم مید....باشه نمیخوای بشینی فوضولی بسه .

ماهان- حواسم نبود..خب ..واای نیکی نمیدونی چقدخوشحالم ازاین که داری مال خودم میشی این که دیگه هیچ کس نمیتونه توروازم بگیره..توچی خوشحال نیستی؟؟

-من !!چرا خوشحالم ...

ماهان-نیکی ؟؟

-بله؟!!

ماهان- امیدوارم اندازه من خوشحال باشی ...

-هستم ماهان هستم..

.ماهان- خداکنه..خب ماکه حرفامونو زدیم چی بگیم؟؟

-یکم میشینیم میریم پایین دیگه...

ماهان-بنظرت خانوادهامون ازهم خوششون اومده؟؟

-اره فکرکنم ..

ماهان-نیکی چراانقد بی حوصله ای؟؟؟

-ماهان تو خوشت میاد الکی به من گیر بدی ؟؟پاشو پاشو بریم پایین تا پشیمون نشدم و ...بااین حرفی ک زدم انگار ناراحت شد محکم دستمو گرفت..

ماهان-یعنی چی تا پشیمون نشدم؟؟؟یعنی تو میخوای سریه همچین چرت و پرتایی نظرتو عوض کنی؟؟!!!

چته ماهان چرااینجوری میکنی؟؟!1توشوخی سرت نمیشه؟؟

دستموازدستش کشیدم بیرونو دربازکردمو رفتم تو سالن و منتظرشدم تابیاد بیرونو بیریم پایین...

اون شب به خوبی خوشی گذشت بر عکس تصورمن ...یه هفته مونده بود تا عید قرار شد عقد کنیم عقدو ساده و محضری گرفتیم و فقط خاله دایی عمه و عمو دو طرف رو دعوت کردیم ...یه کت دامنه خیلی شیک خریده بودم به رنگ آبی لاجوری که با پوستم خیلی همخونی داشت موهامم لخت کردمو ریختم رو دوشمم یه ارایشه ملایمم کردم .. توایینه نکاه کردم عالی شده بوم .ولی تو چشمام غمه بزرگی بود چرا ؟؟؟چرا نمیتونستم فراموشش کنم اخه چرا ماهان که خیلی خوبه ...احساسه عذاب وجدان این قلبممم که عاشقه دانیال داره دیوونم میکنه من دارم ازدواج میکنم باید شوهرم رو دوستداشته باشم ..شوهرم!!چقدر احساسه غریبی دارم برام سخته کسه دیگه ای جایه دانیال .. خدایا مگه من چی کار کردم که مستحقه این همه دردم ..

آلیلین-نیکی؟؟!!! دیوونه شدی چرا داری گریه میکنی پایین همه منتظرتن؟؟!!چی شده اخه عزیزم ؟؟

- هیچی بریم پایین..

آیلین-به من نگاه کن؟؟!

-..............

ایلین-دانیال؟؟!!

- بیخیال آیلین بریم پایین...اشکامو پاک کردمو رفتیم پایین دیگه دلم نمیخواست کسی بدونه که من هنوزم ...عاشقه دانیالم و از نبودش پریشون .. حتی آیلین چون من دیگه مثله قبل مجرد نبودم ......از پله ها که اومدم پایین ماهان اومد به استقبالم ودستم رو گرفت ..خوش تیپ شده بود و با من همرنگ.. کت شلواره مشکی با پیراهن ابی لاجوری کروات

 

مشکی که خط های آبی توش داشت..باهم از بینه مهمونا عبور کردیم همه برامون دست زدن نگاه های سنگین زندایی عذابم میداد نمیتونستم سرم رو بالا بگیرم شرمنده بودم ولی چرا چرا من ؟؟ من که خودم ازاین کاره دانیال نابود بودم  سخته بی تقصیر باشی ولی همه تورو مقصر بدونن...

سیمین جون- واای الهی قربون عروس گلم برم من ببینید چه عروسی دارم من مثله ماه میمونه..... همه بهم نگاه میکردن  با نگاهاشون به من حرف مادر ماهانو تایید میکردن یدفعه نگام به زندایی افتاد خیلی عصبی داشت نگاهمون میکرد دلم یهو ریخت نمیدونم چرا ولی نگران شدم ....اومد جلو روبه رو ی من وایساده

 زندایی مریم- اره ماام گوله ظاهرشو خوردیم..

-با تعجب همه به ما نگاه میکردن که خاله نسیم اومد جلو گفت خب بهتره عروس دومادو ببریم جایگاهشون بشینن هم اونا خسته شدن هم مهموناا زندایی یه نیش خند زده رفت ته سالن نشست..

 ×××××××××××

استرس تمامه وجودمو گرفت میترسیدم حرفی از گذشته بزنه ..ولی خب بزنه مگه تو گذشته من چی کار کرده بودم .. فقط یه رابطه بوده اونم واسه ازدواج که ماهان درجریان همه چی بود..حواسم به سیمین جون بود از حرفه زنداییم یکم جاخورده بود ونگران ولی سعی میکرد بی تفاوت جلوه بده انگار سخت بود واسش این ازاونجایی فهمیدم که درگوشه ماهان یه چیزی گفت که ماهانم دمه گوشش جواب داد

که انگار یکم از نگرانیش کمتر شده بود

 –مامانت چی گفت؟؟

ماهان-هیچی بعدا میگم بهت

..بانگرانی نگاش کردم ..دستشو گذاشت رو دستمو محکم فشار داد

ماهان- خوشگله من نگران نباش چیزه مهمی نبود..

- باشه.. تمامه حواسم به زندایی بود فک میکرد من دانیالو بازی دادم و باعث اوارگی پسرش شدم واسه همین خیلی باهام بدرفتار میکرد..نگران بودم که نکنه کاره اشتباهی کنه چون دایی یوسف همش باهاش صحبت میکردو سعی میکرد یجوری اونو متقاعدش کنه ...بالاخره این مهمونی تموم شد ..همه مهمونا رفته بودن فقط خانواده خاله نسیم و دایی یوسف بودن با پدر مادر ماهان..جونم بالا اومد تواین مدت از بس که نگران بودم این زندایی خیلی رومخم بود نگاهاش رفتاراش هیچی از جشن عقدم نفهمیدم ..تواین فکرابودم که به خوبی و خوشی همه چی تموم شد که زندایی شروع کرد..

زندایی مریم-خب دیگه نگین جون ما رفع زحمت میکنیم

 دایی با نگرانی بلند شدو به زندایی نگاه کرد..

مامان- قربونت عزیزم لطف کردین..همه به احترامه اونا سرپابودیم من کناره ماهان و سیمین جون ایستاده بودم اومد سمته من استرسم بیشتر شد..

زندایی مریم-خب عروس خانوم امیدوارم به  ماهان جان علاقه داشته باشی اینم نشه مثله داستانه پسره من که بعداز 2سال تازه فهمیدی بهش علاقه ای نداشتی..وباعث اوارگی ماهان جان بشی ..

به سیمین جون نگاه کردم

زندایی مریم-امیدوارم تااخر همینجوری از عروست راضی باشی....

داشتم میمردم از بغضی که تو گلوم بد به مامان نگاه کردم میخواست چیزی بگه اما بابا اجاره نمیداد از بابا دلگیر شدم که نخودش ازم طرفداری میکنه نه میزاره مامان چیزی بگه ..

تااین که دایی یوسف گفت..بس کن مریم این مسخره بازیارو گذشته هرچی بود تمو شد حق نداری گذشترو یاداوری کنی..

انقد محکم این حرفارو میزد که من ترسیدم چه برسه به زندایی بعدش یه معذرت خواهی کردو رفتن..

×××××

همه ناراحت بودن حواسم به سیمین جون بود از ماهان نگران نبودم چون همه چی رو میدونست همه چی..به سیمین جون نگاه کردم چیزی تو چهرش نبود همینطور پدرجون ولی مامان بابام خیلی ناراحت و پکر بودن هر لحظه امکان داشت اشکم دراد که سیمین جون سکوت رو شکست..

سیمین جون-درکش میکنم گذشتن از یه همچین دختری سخته منم بودم از حسادت این کارو میکردم..نیکی جون ما خیلی خوشبختیم که تو مارو انتخا ب کردی عزیزم ..

باسردرگمی بهش خیره شدم که اومد سمتم و بغلم کرد ..

مامان و بابا انگار همه چی یادشون رفت یه لبخند جایه اون اخمشون نشست خالم و عمو مهرانم همینطور کیان و آیلینم که دیگه هیچی ..خودمم که رو مرزه سکته بودم ..باورش برام سخت بود از بغل مامانش دراومدم به ماهان نگاه کردم بهم یه لبخنده معنی دار زد..

سیمین جون-خب امشب بهترین شبه عمرم بود ازهمتون ممنون تو زحمت افتادین دیگه رفع زحمت میکنیم بریم احمدجان مامان و بابا لطف کردین وظیفه بود ..

بابا- بابته اون موضوع واقعا شرمنده

پدرجون- حرفشم نزن اقاگورش بالاخره دختره دیگه طبیعی خواستگار داشته باشه همه چی به قسمت مربوطه این خانوم گلم قسمت پسره من بود نه کسه دیگه وگرنه همه چی خوب پیش نمیرفت خودتونو ناراحت نکنید این اتفاق برای ما هیچ اهمیتی نداشت ..

همه باهم خدافظی کردن نوبت من شد..

سیمین جون-عروس گلم مراقبه خودت باش که خاطرخواه زیاد داری ..ایشالا که خشبخت بشی گلم ..ماهان منتظرتم کارت تموم شدبیا خونه خدافظ شما

همه رفتن مامان مشغول جمع و جور کردن خونه بود بابا و کیانم من که اومدم پایین رفتن تو اتاقاشون منو وماهان تنها موندیم

 ماهان- خوابت میاد ؟؟!!

- یه نگاه به اشپزخونه کردم مامان حواسش نبود به ماهان اشاره کردم بریم حیاط

– خب؟؟؟

ماهان- چی خب؟؟؟

 مامانت چرااینجوری رفتار کرد؟؟!! اصلا انگار نه انگار که اون حرف

ماهان- من همه چی رو از تو به خانوادم گفتم همه چی اون رو زایی که منو پس میزدبی من !!؛من تو بغله مامانم اروم میشدم نیکی ...

تعجب کرده بودم هم خوشحال بودم هم ناراحت  .. نمیدونم چی بگم ماهان

ماهان- من میدونستم این موضوع بالاخره به گوش خانوادم میرسه واسه همین من زودتر گفتم تا سوئتفاهمی پیش نیاد

-ممنون

 ماهان -خواهش میشه خانوم خوشگلم..

-از بوسه یی که از گونه هام کرده یه جوری شدم دوباره احساس عذاب وجدانم بیدارشد...

ماهان-عزیزم دیروقت من دیگه میرم توام به هیچ چیز فک نکن تامنو داری غم نداری

- باشه مراقب خودت باش ..شب بخیر..

ماهان- شب توام بخیر عشقم فعلا

-دوباره منو بوسید رفت به قدماش خیره شده بودم تااین که محو شد..امشب فک کردم همه چی تموم شدش ولی نه انگار راست میگفت پدرجون شاید دانیال ماله من نبود ازولشم شاید باید خودموازاین عذاب راحت کنم باید بهش فک نکنم من باید ماهانو دوست داشته باشم نه کسه دیگه ای ماهان شوهرم من باید عاشقه اون باشم اشکام دوباره راهی شدن..این کار سخته خیلی

++++++++

 یک هفته از عیدرو رفتیم شمال بعدشم مشغول عید دیدنی ..

عید تموم شدشو مشغول کارای عروسی بودیم روزا میگذشتو من هنوزم با این احساساتم کنار نیومده بودم تواین مدت اصلا به ماهان اجازه نداده بودم که بهم نزدیک بشه این سردی اذیتش میکرد چند سری هم حتی دعوامون شد ولی خب من فرقی نکرده بودم اونم میزاشت به پای این که هنوز عقدیم و من دلم نمیخواد تواین مدت رابطه ای بینمون برقرارشه (تفلکی)

 کارای عروسی به خوبی انجام شد همه از ازدواجم خوشحال بودن بجز خودم دونفر دیگه... زندایی مریم ودایی یوسف ....نمیدونم دانیال خبر داشت یانه..دوسداشتم ببینم چه حالی میشه وقتی بفهمه....

آیلین-واااااای نیکی چقد ناز شدی بیشور؟؟!!!!

مامان نگین-الاهی قربون دختره خوشگلم بشم چقدر ماه شدی!!

-ممنون مامان جون ...بابوسی که مامان به پیشونم زد یکم اروم شدم ..خیلی استرس داشتم..تو اریشگاه همه باتحسین به من نگاه میکردن بهم تبریک میگفتن واقعا فوق العاده شده بودم بااین لباس عروس خوشگلی که خریده بودم  ولی اصلا خوشحال نبودم چون....بیخیال..

آیلین- کجایی  خوشگل خانوم؟!!باتو بودماا؟؟

-حواسم نبود چیزی گفتی؟؟!!

ایلین- میگم بیچاره ماهان تا شب باید چقدر عذاب بکشه !!!

-بعد گفتن این حرف یه نگاه شیطون بهم انداخت ..منظورشو فهمیدم واای ازتصورش بدنم لرزید نمیخواستم  این اتفاق برام بیفته همیشه دوسداشتم باکسی باشم که عاشقش بودم ولی من تواین مدت خیلی اززیرش فرار میکردم ولی امشب .....نه به هیچ عنوان این کارو نمیکنم ..

مامان- نیکی بریم ماهان منتظره از ارایشگر تشکر کردم وبعدازحساب کردن اومدیم بیرون ..

بادیدن ماهان خشکم زد خیلی خوب شده بود البته خوب بودا ولی الان محشر شده بود اصلا فک نمیکردم انقد تغییر کنه ؟؟؟هیکلی بود باکت شلوار مشکی پیراهن سفید کراوات طلایی  که با پسته برنزش بدجور چشمک میزد فوق العاده شده بود این همه جذابیتش اصلا منو تحریک نمیکرد ..

.جفتمون بهم خیره شده بودیم تااین که باحرف اییلین به خودمون اومدیم .

ایلین-اهاااای باشماهاستا این فیلمبرداره بیچاره بسه دیگه بابا حالا خوبه جفتتون ماله همینااا اینجوری بهم خیره شدین؟؟؟!

خندیدیمو بعداز کلی عدا واوصول فیلبردار سواره ماشین شدیم ..

ماهان-واای نیکی چقد جیگرشدی من حالا تا شب چجوری طاقت بیارم عشقم ...

-بااین حرفش استرسم بیشتر شدو با وحشت نگاهش کردم که باعث شد بخنده ...

بالاخره بعد کلی اعدا اوصل دوباره و کلی عکس رسیدیم تالار....همه از انتخابی که کرده بودم راضی بودن کلی بهم تبریک میگفتن از بعضی فامیلا میشنیدم که میگفتن ماهان از دانیال بهتره.....

اردلان ایلین تو عروسی ما خانوادهاشونو باهم اشنا کردن احتمالا بعد ما نوبت اونا بود...

بالاخره عروسی تموم شد و داشتیم سواره ماشین میشدیم که یه لحظه احساس کردم یکی شبیه دانیالو دیدم هی به اینورو اون ور نگاه میکردم اون شب همش به دانیال فکر میکردم شاید بخاطره همین بود ..

ماهان- دونبال کی میگردی؟؟؟

- ها هیشکی بریم ناراحت بودم برعکس تمامه عروسا یی که تواین شب خوشحالن ولی من ...توماشین که بودیم توفکر بودم که باحرف ماهان مثله ادمای برق گرفته شدم .

.ماهان- چت شد ؟؟؟

- ...............

ماهان-یجوری رفتارمیکنی که انگار من شوهرت نیستم بابا نیکی من الان شوهرتم و میخوام یه شبه به یادموندینی رو برات بسازم عشقم اینجوری وحشت نکن!!

-بسه ماهان خستم ....

ماهان –قربونت برم خستگی تم رفع میکنم خودم....

رسییم جلو ساختمون پیاده شدیم بعداز کلی سفارشات مامان که باعث شد کلی خجالت بکشم خدافظی کردیم

 ...رفتیم تو ساختمون اپارتمان خیلی شیکی بود با وسایل های شیک من عالی شده بود ...در سالن که باز شد خشکم زد همه جا پراز شمع های کوچیک .گل های روز قرمز که روی سرامیک ها ی سفید میدرخشیدن نمای عالی شده بود خیلی خوب بود بوی  رز کله خونه رو برداشته بود....

ماهان- تشریف نمیارین داخل پرنسس من؟؟!!!

-ماهان اینجا فوق العادس

ماهان- باید باشه چون اینجا برای ملکه فوق العادس...بفریمایین.....

-رفتم تو همه جا پراز رز بود من عاشقش بودم....

یکی از در اتاقارو باز کردم ازشانس اتاق خواب مشترکمون بود..خیلی خوب بود رو تخت پراز رز ای اتیشی زرد بود باروتختیم ک بنفش بود خیلی قشنگ شده بود ....داشتم اتاق نگاه میکردم که دستایی دور کمرم حس کردم بدنم لرزید جوری که ماهان ترسید.

ماهان- چی شد؟؟

-دستاشو ازرو کمرم برداشتم برگشتم سمتش..

ماهان-نیکی چرااینجوری میکنی از من میترسی یا...

-یا چی؟؟

ماهان-یا ازمن خوشت نمیاد نمیخوای باهم باشیم ؟؟؟

نیکی- نه من فقط خستم همین...

ماهان- یعنی نمیخوای امشب.

نیکی- نه بذار واسه بعد باشه؟؟؟؟...نفساش را به وضوح میشندیم .... قفسه سینش از شدت عصبانیت بالا پایین میشد

ماهان-نیکی تو منو نمیخوای اره باتوام چرالال شدی منو بازی دادی اره ؟؟!!

-چرا داد میزنی مگه کرم نه ؟!!!!!!چرا فکر میکنی تو رو نمیخوام بس کن این بحث مسخررو..

ماهان- پس دوستمداری باید امشب مثله تمامه عروس دومادای عاشق باهم باشیم//

-ماهان چرانمیفهمی میگم خستم ؟؟

ماهان- نه خانوم خوشگله خسته نیستی نمیخوای دست خورده شی تا اقا دانیال برگرده اره؟؟!!اصلا واسه همین ازدواج کردی که دانیال بشنو و برگرده خانونم خانوما به عشقشون برسن ولی کورخوندی نیکی من اسباب بازی نیستم بهت نشون میدم...

-چراچرت وپرت میگی ماهان ولم کن تو دیونه ای ول کن روانی ...منو محکم گرفتو لباس عروسمو در اورد به طز وحشیانه ای .بعد پرتم کرد تو تخت شروع کرد به در اوردن لباساش تا خواستم فرار کنم که محکم خوابوند زیرگوشم که باعث شد شوری خون تو دهنم حس کنم...

.روانی ولم کن بااین حرف عصبانی شدو  دوتا خوابوند زیره گوشم نتونستم جلو اشکامو بگیرم  نمیخواستم امشب این اتفاق بیفته اونم به این شکل..  به هق هق افتاده بودم کاری ازدستم برنمیومد....ماهان هیچ رقمه بیخیال نمیشد...تابحال اینجوری ندیده بودمش ازش متنفرشدم افتاده بود رومو باولع لبامو میبوسید چشماشو بسته بود یه لحظه چشماشوبازکردو به چشمام که پراز اشک بود خیره شد ناخداگاه ولم کرده رفت ازاتاق بیرون...منم که انگاردنیا رو بهم دادن بااین کارش سریع رفتم دراتاقو قفل کردم. یه لباس ازتو کمد برداشتم پوشیدمو خوابیدم ...

ساعت12 بود که با صدای ماهان بیدارشدم...

ماهان-نیکی جون عزیزم بیدارشو مهمون داریم

–ازلحن  صدا کردنش تعجب کردم دیشب داشت منو میکشت حالا چه مهربون شده؟؟!!

ماهان-بیدارشو مهمون داریم ایلین اومده با ملیکا لطفا درست رفتارکن نیخوام چیزی بفهمن...

-باشه...چه خوب که نمیخواد کسی مشکلمونو بدونه ..رفتم جلو اینه واای کناره لبم پاره شده بود فکر کنم بخاطره چکایی که بهم زده بود الهی دستت بشکنه خیلی پستی...

از سرویس بهداشتی که تواتاق بود برای شوستن دست و صورت استفاده کردم حتی اونجام پراز گل بود ولی چه فایده که دیشب بااون اتفاق همه ی اینا ازچشمم افتاد...

لباسام خوب بود یه تی شرت سبز با یه شلوار مشکی موهام شونه کردم ولی نبستم یکم رژلب زدم که پاره گیش دیده نشه.. رفتم پیشه مهمونا.......

ایلین- به به عروس خانوم ساعت خواب ؟؟!!

–سلام ولم کن ایلین توفیم کردی؟؟!!

ایلین –خاک برسرت کنم که لیاقت نداری ابراز محبت کنم

 ملیکا-سلام عزیزم خوبی؟!

-سلام ممنونم تو خوبی؟؟

ملیکا -مرسی منم خوبم

ماهان- اره ایلین منم بات موافقم...

-بااین حرف ماهان بهش چپ چپ نگاه کردمو گفتم اگه مثله ادم ابراز محبت بشه من مشکلی ندارم .....ایلین بیچاره فک کرد که ازدسته اون ناراحت شدم که انقدر با حرص این جمله رو گفتم ....

 

ایلین-نیکی بخدا منظوری نداشتم؟؟!!!شوخی کردم ....

- بیخیال ایلین من سرم درد میکنه .... ملیکا جان ببخشید ممنون بابته زحمتی ک کشیدی منو ببخش... رفتم تو اتاقو به حرفاشون گوش ندادم درو قفل کردمو شروع کردم به گریه کردن..دلم نمیخواست اینجوری باشه زندگیم ....

ماهان- دروا کن چرااین جوری کردی باهاشون مگه دیوونه شدی.....

–دلم بدجور گرفته بود فکر نمیکردم ماهان منو اذیت کنه درباز کردم ..

 ماهان خیلی پستی یه نگاه به صورتم بکن... جایه نوازشتو نگاه کن ببین چی کار کردی فکر نمیکردم انقد وحشی باشی دیدی توام ارزش نداشتی گند زدی به باورم.....به هق هق افتاده بودم دیگه نتونستم ادامه بدم خودمو پرت کردم رو تختو از ته دلم گریه گردم...

.ماهان- تو چی گند نزدی به باوره من؟؟!!خودت خواستی نیکی من عاشقت بودم فکر  میکردم توام عاشقمی فکر میکردم بیخیال دانیال شدی ولی دیشب هر وقت بت نگاه میکردم میفهمیدم چته میفهمیدم که همش دونبال دانیالی یا همش میگفتی به اون فکر میکنی.. فقط جسمت کنارمو همچیت پیشه دانیاله همش به خودم میگفتم که نه من اشتباه احساس میکنم ولی وقتی دیشب حاضر نشدی باهام باشی مطمئن شدم منو نمیخوای اول خواستم زوری این کارو بکنم ولی وقتی به چشمات نگاه کردم احساس کردم ازم متنفری...من عاشقتم نیکی از تو چشمات حرفای دلتو میخونم نمیخوام ازت بزور با من باشی هروقت خواستی میریم واسه طلاق...

-ماهان ..ماهان صبر کن..میخوام بات حرف بزنم .

.ماهان-بگو..

-تو درست میگی من عاشقت نیستم من !!!من..به  دانیال فکرمیکنم ولی  دلیل ازدواجم باتو این نیس که دانیال برگرده ..

ماهان-نیکی تو داری اعتراف میکنی که ع اشق ه اونی ... پس چی دلیلش لعنتی؟؟!!

-  اروم باش خواهش میکنم واسه فراموش کردنش من مییخوام فراموشش کنم میخوام تمامه درهای رسیدن به دانبال بسته بشه همین..

ماهان-  پس من چی من کجایه زندگیتم هاان؟؟؟منو بازی دادی تو منو بازی دادی اره نیکی ازت متنفرم متنفر...

-ماهان صبر کن کجا میری ماهان....چی داشتم بگم راست میگفت بازیش دادم از خودم بدم میومد که اینجوری عذابش میدادم به خاطره چی؟؟؟؟ بخاطره کی؟؟؟ ..نمیدونم چرا داشتم با زندگیم بازی میکردم از خودم خسته بودم خسته......

ساعت تقریبا 11 بود از صبح از ماهان خبری نداشتم دلم شور میزد چن بار مامانش و مامانم زنگ میزدن به بهونه های مختلف میپیچوندمشون که باماهان کاری نداشته باشن..دیگه داشتم دیوونه میشدم هرچی با مبایلش تماس میگرفتم خاموش بود..از صب هیچی نخورده بودم فقط مشغول جمع کردن گلها و شمعها بودم که یکم ازنگرانی دورباشم دیگه داشتم غش میکردم رفتم یه چیزی بخورم که مبایلم زنگ خورد..

-.نیکی خانوم ؟؟

-بله بفرمایید؟؟

-از بیمارستان تماس میگرم یه اقای تصادف کردن اوردنشون اینجا از توگوشیشون شماره ای که باهاش زیاد تماس داشتو برداشتیم میشه بیاید اینجا..

- فقل کرده بودم صدای خانومه تو سرم میچرخید ..با صداش به خودم اومدم تمامه قدرتمو جمع کردم گفتم کدوم بیمارستان؟؟؟!!

-بیمارستان.....

-نمیدونستم چی کارکنم نمیفهمیدم که چی شده هنگ کرده بودم یعنی چی ..به زور بلند شدمو حاضر شدم توانه رانندگی نداشتم با اژانس تماس گرفتم..

بالاخره رسیدم بیمارستان مامان بابای ماهانم اونجا بودن ..مامانش اومدجلو منو بغل کرد تو بهت بودم فقط گفتم ماهان ماهان کجاس..

سیمین-اروم باش دخترم دعا کن تو اتاق عمله دعا کن که ..

-حرفشو ادامه ندادو گریه کرد ..

-پدرجون- اروم باش سیمین جان اینجوری که نیکی نگران میشه ...دخترم چیزی نیس ایشالاه که خوب میشه بیا بیا دخترم اینجا بشین

– من همینجور مات ومبهوت ضل زده بودم به در اتاق عمل تا دکتر اومد گفت که ماهان واسه همیشه رفت...باشنیدن این خبر دیگه چیزی نفهمیدم...

مامان-نیکی جان حالت خوبه؟؟!!

-من کجام؟؟!!بایاداوری چیزی که شنیده بود اشکام حمله ور شدن...مامان بگو دروغه بگو ماهان نمرده مامان توروخدا نگو که رفته نگو مامان توروخدا یه چیزی بگو م ا م ا ن...

مامان- اروم باش عزیزم اروم ...الهی قربونت برم ...

- سریع بلند شدمو رفتم تو سالن بیمارستان که بابا جلو در جلومو گرفت سعی میکرد ارومم کنه ولی مگه میشد احساس میکردم من باعث شدم ماهان بمیره این حس داشت خفم میکرد..حالم خیلی بد بود خیلی یعنی میشد گفت  به معنی واقعی کلمه داغو ...داغون بودم.

^^^^^^^^

7ماه  از مرگ ماهان میگذشت شده بودم یه روانی به تمام معنا پاموازخونه بیرون نمیزاشتم ..به کسی ام اجازه نمیدادم بیاد پیشم.. تواین مدت ایلین خودشو کشت که کنارم باشه ولی جوری باش برخورد کردم که خیلی ازدستم ناراحت شد تعادل نداشتم خیلی عصبی شده بودم..کارم شده بود مرور کردن اون روز لعنتی شاید عاشقش نبودم خیلی دوستش نداشتم ولی من بهش عادت کرده بودم نمیخواستم یه لحظه ام ازم دورباشه یا شایدم دوستش داشتموو نمیخواستم قبول کنم...من باعث مرگش بودم من اگه اون حرفارو نمیزدم شاید الان اینجابود الان کنارم بود ای خداااا چراااا چرا داری عذابم میدی مگه من چه گناهی کردم که باید اینجوری تو عذاب باشم اون از دانیال اینم از ماهان...دلم بدجور هواشو کرده بود حاضرشدم برم پیشش..

÷÷÷÷÷÷

سلام ماهان..چقدر دلم برات تنگ شده دیدی توام منو دوسنداشتی دیدی توام منو مثله دانیال تنها گذاشتی چرا چرااین کارو کردی ماهان منو ببخش من نمیدونم چی بگم ولی من بدونه تو نمیتونم ماهان پاشو بخدا من دیگه طاقت ندارم هنوزم حس میکنم که تو هستی فقط داری تنبیم میکنی بسه پاشو پاشو بیا پیشم من نمیتونم به دونه تو ماهان پاشو منو تنها نذار توام نشو مثله دانیال مآآآآآ هاااااااااااااااان.. مگه نمیگفتی بهت فرصت بدم که خودتو جایه دانیال تو قلبم بگیری پس چرا طاقت نیاوردی چرا اااا !!!؟؟ چرا تنهام گذاشتی چرااااااااااا لعنتی چرااااااا

دانیال- بسه نیکی پاشوو

-باشنیدن این صدا مثله برق سرمو بلند کردم باورم نمیشد دانیال بود...نمیدونستم چی بگم...

-................

دانیال-تعجب نکن 4 ماهی میشه که برگشتم ..پاشو الان از حال میری پاشو

–........ ...

اومد دستمو بگیره که محکم پرتش کردم بلند شدمو رفتم

دانیال- بهت تسلیت میگم ..

-که چی اومدی اینجا که چی؟؟اومدی بدبخت شدنمو ببینی؟؟

دانیال- نه من شاهد خوشبختیتم بودم ولی نشد تبریک بگم..

-گنگ نگاش کردم؟؟!!

دانیال-روزه عروسیت منظورم بود..

-پس من اشتباه ندیده بودم دانیال بود..خب که چی؟؟؟!!

دانیال-نمیدونم چرااینجوری شد؟؟!!

-ههه نمیدونی...باشه مهم نیست خدافظ.

دانیال-نیکی وانمود نکن که برات مهم نیستم...

-وانمود نمیکنم برام مهم نیستی اونی که زیره یه خروار خاکه برام مهمه نمیخوام روحش عذاب بکشه دیگه سراغم نیاااا..

دانیال-ولی نیکی همه چی شده مثله قبل هرجفتمون شراطه این که دوباره باهم باشیمو داریم من ساحل رو طلاق دادم چون بهم خیانت کردتوام که ... بیا از نو شروع کنیم بیا دوباره ..

-نذاشتم ادامه بده محکم خوابندم زیره گوشش.. میفهمی ازت متنفرم دیگه جلو چشمام نیا ...دیگه خیلی واسه این حرفا دیره من مثله تو پست نیستم به پای شوهرم میمونم چون بخاطره خودخواهی من زیره خاک ..دیگه نمیخوام ببینمت..

رفتم خونه طبق معمول یه گوشه گز کردم...حالم خوب نبود کارم شده بود قرصای عصاب خوردن بادیدنه دانیال بدترم شده بودم اون برگشته بود چیزی که من واسه رسیدن بهش حاضربه انجامه هرکاری بودم ولی الان نمیتونستم باهاش باشم نمیتونستم خوشحال باشم نمیتونستم بیخیاله ماهان بشم من مقصربودم من باعثه مرگش بودم من... پس نباید روحشو تو غداب میذاشتم باید تاوان کارمو پس میدادم من نباید حتی اگه غصه نبود دانیال دقم میکردم نباید با زندگی یکی دیگه بازی میکردم نیاید ....

 خیلی خودخواهانه رفتارکرده بودم پس این مجازات حقم بود.. یه سوسک توجه امو جلب کرد جلویه دره ورودی بود میترسیدم نمیتونستم بکشمش فقط درو باز کردم خدا خدا میکردم که بره بیرون که خداروشکر رفت خیالم راحت شد گوشیم زنگ خورد رفتم  که ببینم کیه دانیال بود جوابشو ندادم خواستم برم درو ببندم که اس داد.. تورو خدا به اون روزا که من وتو عاشقه هم بودیم فک کن هنوزم میتونیم گذشته رو جبارن کنیم نیکی .. تمامه اتفاقایه گذشته از جلوی چشمام رد شد این دانیال بود که ازم میخواست برگردم همونی که میخواستم ولی خیلی دیر دیگه تحمل ندارم گریه میکردمو تمامو خونرو بهم ریختم تمامه گلدونارو شیکوندم تمامه دکوریایه خوشگلمو شکوندم  با مشت زدم به شیشه بوفه کله شیشه شکستو اومد پایین ازدستم خون میومد ..رفتم سمت حموم وان رو پراز اب کردم بالباس توش درازکشیدم یه تیکه ازاون شیشه هارو برداشته بودم دستام میلرزیدن نزدیک رگم کردم دیگه نمیخواستم زنده بمونم نمیتونستم ...

-----------------

هیچ وقت فک نمیکردم یه سوسک ممکنه منواز مرگ نجات بده من بخاطره رفتن سوسک ازخونه درو تااخر باز گذاشته بودم بعدشم از اس دانیال حالم بدشد یادم رفت درو ببندم بادیدن خونه تواون وضع و قطره خون تو خونه اومدنو منو نجات دادن ..همسایه بغلیمون از حاله من خبر داشت مامانم بهش سپرده بود که حواسشون بهم باشه

=======

 بعدازاون جریان بابامینا نذاشتن خونه خودم باشم رفتم خونه بابام بازم اون اتاق وشکست دوباره ی من...خیلی حالم بد بود کل روزا خواب بودم هیچی نمیخوردم به زوره مامان بابا رفتم دکتر روانشناس حالم خیلی بد بود دکتر ازشون خواست که بستریم کنن..اونام باناچاری بستریم کردن واسه من فرقی نمکرد دیگه کجاباشم ولی واسه اوناخیلی سخت بودولی وقتی دیدن من مشکلی بااین موضوع ندارم این کارو کردن ...من داشتم انتقامه ماهانو ازخودم میگرفتم کسی نمیدونست که من باعث مرگش شدم واسه همین هیچ کمکی نمیکردم که حالم خوب بشه بدتر خودمو شکنجه میدادم باید تاوان پس میدادم...

****************

6ماهی میشد که تو یکی از مراکز روان درمانی بستری بودم تواین مدت همه میومدن دیدنم ولی من نمیخواستم ببینمشون دانیال خودشو گشت یه بارم نذاشتم ببینتم..تقریبا هر روز اینجا بود..

یه شب خواب ماهانو دیدم هیچ وقت نیومده بود بخوابم تو خواب ازم خواست که به زندگی برگردمو عمرمو الکی نسوزونم وبه اطرافیانم فرصت بدم توخواب بهم گفت که منو بخشیده واگر به زندگی برنگردم ازدستم راضی نمیشه بهم گفت هرچه زودتراز این جا برم ..

بعدازاون خواب من انگار تازه متولد شدم بعد  از یک هفته از اونجا مرخص شدم برگشتم خونه مامانینا به مناسبت خوب شدنم جشن گرفته بودن منم تصمیم گرفتم که به حرف ماهان گوش کنم خانواده ماهانم اومده بودن ..

سیمین جون-نیکی جون میشه یک دقیقه بیای؟؟!

-چشم سیمین جون...جانم بفرمایید..

سیمین جون -پسرم ماهان گل کاشت بااین انتخابش من فک نمیکردم تو انقدر پسرمو دوستداشته باشی بپاش صبرکنی ولی اشتباه فکر کردم ..دخترم تو جونی و حق زندگی داری تواین یک سال تو نابود شدی خدامیدونه امروز چقدر خوشحال که حالت خوب شد..ازت میخوام که دیگه تموم کنی به زندگیت برسی اینجوری پسرمنم توارامشه ..ازت میخوام که با دانیال ازدواج کنی اونم اندازه پسرم تورو دوستداره این کارو نکن ...ازنظره من واحمد هیچ مشکلی نداره توام مثله ملیکا دوستدارم خوشبخت باشی..

-باشنیدن این حرفا اشک توچشمام بسته شد وباعث شد سیمین جونو بغل کنم ازش تشکرکنم ..راستش احساس میکردم ماهان توخواب این حرفو زده بود ..ممنونم ازتون خیلی دوستتون دارم..

سیمین جون-گریه نکن دخترم منم دوستدارم گلم..ایشالا که خوشبخت بشی....بعد از چشن دانیال اومد خونمون همه چی رو گفت بهم گفت که ساحل از بی محبتی های دانیال خسته شده بود با یکی دیگه رابطه داشت بهم گفت که بخاطره بچه رفته بود بچه ای که اصلا وجود نداشت  ساحل به دکتر و آزمایشگاه پول داده بود تا دانیال باورش بشه و با ساحل بره بعد از یه مدتی که دانیال از رابطه ساحل خبردار میشه طلاقش میده و برمیگرده این موضوع رو به خانواده جفتمون میگه ...باعث میشه زندایی قبول کنه من با پسرش ازدواج کنم  کلی ازم معذرت میخواد..بااین حال یکم سخت قبول کرد ازدواج کنیم  جفتمون تو گذشته یکبار ازدواج کرده بودیم گرچه من هنوز دختر بودم ولی بازم سخت راضی شد

2سال ازاین غضیه میگذره ومن ودانیال باهم ازدواج کردیم نمیدونم حکمت این اتفاق چی بود نمیدونم ولی بالاخره من و دانیال بهم رسیدیم ولی خیلی گرون تموم شد ...بیخیال

 الان یه پسره 6 ماه خوشگل دارم به اسم ماهان که من عاشقشم..

ایلین و اردلان باهم ازدواج کردن وبراده عزیزه منم یکم ازاین موضوع ناراحت شد  ایلین بهش گفته بود که احساسش نصبت به کیان برادرانس وگرنه هیچ وقت نمیتونست عاشقه اردلان بشه  کیانم قبول کردازاونجایی که خیلی قوی بود خودشو نشکوند به جاش با ملیکا ازدواج کرد خلاصه بعد کلی رنج و سختی به یه زندگی پراز ارامش دعوت شدم ولی من این ارامشو خیلی سخت به دست اوردم خیلی...

تمامو سعیم رو میکنم که ماهان کوچولو رو مثله ماهان مرد بارش بیارم ....

پایان

کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام
دانلود رمان