تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
دانلود رمان انتخاب رویا - موبایل و pdf

قمستی از متن رمان: پشت پنجره ی نسبتا بزرگ اتاقم ایستادم و به رفت و آمد ماشینها و آدمها خیره موندم . به تک تک آدمهایی که رد میشدن زل می زدم تا بفهمم چی تو ذهنشون میگذره . اما مگه من بلد بودم ذهن آدما رو بخونم ؟ خدایا تو واقعا بزرگی که میتونی در آن واحد هشت میلیارد آدم رو ببینی و بفهمی ! ذهنم این روزها بیشتر از توانش درگیره و مشوش شده ، با اینکه توضیحات پدر و مادرم تا حدود خیلی زیادی باعث شد قانع بشم اما باز هم باورش برام سخته . می دونم یه چیزایی تو گذشته ی پدر و مادرم بوده و خودم تا یه سنی شاهد بودم که باعث شد بیاییم تو این شهر غریب زندگی کنیم . مادرم که تکلیفش معلوم بود ، اما دلایل پدرمو تازه بعد از این همه سال که داشتم برای آینده ام نقشه می کشیدم باید می شنیدم . فعلا که نیومده خونه و مامان هم این طور که بوش میاد معلومه مشغول درست کردن شام شده . موندم بعد از حرف های بابا می تونم به موندن قانع بشم ؟ اصلا موندن جای خود ، ازدواج چی ؟ نفس عمیقی می کشم و سعی می کنم به چیزی فکر نکنم تا با فراغ بال به حرف هاشون گوش کنم . الان دو ماهه که لیسانس گرفتم و اونا حتی برای اینکه بهتر تن به خواستشون بدم یه ماشین هم بهم رشوه داده بودن . هر چند از سه سال پیش ماشین داشتم اما بعد از اتمام دانشگاهم دویست و شیش آلبالویی جاشو با یه تویوتا یاریس سفید عوض کرده بود . هفت تا خواستگار رو پشت سر گذاشته بودم . پوزخند روی لبام جا خوش کرد “هفت خان رستم”! … از هیچ کدوم خوشم نیومده بود هر چند اونام چندان از من خوششون نمی اومد و آخرش نفهمیدم اینا چه مرگشون بود . خوبیش این بود تا می گفتم نه نمی خوام ، بلافاصله بی چک و چونه جوابم را می گذاشتند کف دست خواستگار . اما این یکی … این یکی رو بابا خیلی روش حساب باز کرده بود و بیشتر از صد بار تاکید کرده بود که اینا دیگه مثل خواستگارای قبلی نیستن . همین موضوع هم منو بیشتر نگران می کرد . با صدای موبایل به خودم اومدم . مرجان بود . دخترخاله ام که میشد گفت صمیمی ترین دوستمم بود .

- دلم خیلی گرفته مرجان . قراره پنج شنبه بیان .
- حالا این یکی اسمش چی هست ؟
آه بی صدایی کشیدم .
- آرسام !

کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام