تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
دانلود رمان صفورا , apk , pdf , java

قمستی از متن رمان : در خانه ولوله ای بر پا شده بود ….هر کس به انجام کاری مشغول بود …..چیزی نمانده بود که خواستگار ها سر برسند … طبق معمول همیشه مشغول شستن ظرفها بودم که ناگهان قندان از دستم افتاد و دو تکه شد !مادرم فریاد زد :

- مواظب باش دختر !
صفا به دیوار تکیه داده بود و سیبی را با ولع گاز میزد ، با دیدن این صحنه سری از روی تاسف تکان داد :
- نچ نچ ! هنوز برات زوده
با حرص نگاهش کردم و هیچ نگفتم ….خونسردی اش در این شرایط ازارم میداد ….خم شدم تا تکه های خرد شده را با دست جمع کنم که صنم با عجله وارد شد :
- مامان ، این لباسم خوبه ؟
مادرم در حال قاپیدن میوه از دست صفا بود ….سرش را بلند کرد :
- این چیه پوشیدی دختر ؟ زشته ، عیبه ! برو همون لباس قرمزه رو تنت کن ، نگاش کن تو روخدا عین میت شده
و همزمان به شوخی پشت دست صفا زد :
- بس کن مادر چه خبرته ؟ شکم که مال خودته
صنم مانند بچه ها پا به زمین کوبید :
- اه ، الان سر میرسن من هنوز یه لباس درست و حسابی تنم نکردم ، همین چشه مگه ؟ روش چادر می پوشم خب
در حالی که غر غر میکرد از اشپزخانه بیرون رفت …اخرین لحظه صدایش را شنیدم که میگفت :
- حالا انگار خواسگارا کی هستن تحفه ها !
مادرم از پشت سر چشم غره ای به او رفت و صورتش را به سمت من برگرداند :
- تو چرا ماتت برده ؟ دیر شد دختر جان ، بجنب
زنگ خانه به صدا در آمد و همزمان صفا بیرون دوید ….پدرم لباسش را مرتب کرد و من هم همانجا خزیدم …..صنم ، بلاخره موفق شده بود لباسش را تعویض کند و خودش را به اشپزخانه رساند ….در را هم پشت سرش بست ….هر دو نفس راحتی کشیدیم ….نمیدانم چرا عوض او ، من دچار استرس شده بودم ….نیم نگاهی به صنم انداختم :
- خیلی سخته نه ؟

 

کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام
دانلود رمان