close
چت روم
دانلود رمان خانه ترس - java,ebup,apk,pdf
تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
دانلود رمان خانه ترس - java,ebup,apk,pdf دانلود رمان خانه ترس - java,ebup,apk,pdf

قسمتی از متن رمان : به تابوت قهوه ی سوخته رنگ ؛ نگاه می کردم. دلم می خواست زمان بر می گشت تا قدرش رو بیشتر

می دونستم تو این دو هفته دلخراش آن قدر گریه کردم که حس می کردم حتی نای هق هق و هم ندارم .
خاله مریم شانه هام رو گرفته بود و دلداریم می داد .
-مایا خاله قسمت بود کاترین همین قدر عمر کنه …
نالیدم
-چه قسمت نفرین شده ی …
خاله با دستمال سفیدش اشک هاش رو پاک کرد پدر می خواند و انگار که از دهانش کلام خدا مثل ترنم باران میبارید سرم و رو به آسمان کردم و نگام به دور دست ها خورد حس کردم مرد سر تا پا سیاه پوش و قد بلند به ما نگاه می کرد مهم نبود شاید خوشحال می شد که غم و غصه ی من و ببینه شاید من غصه سرنوشت بود نه اون ؛ در تابوت که باز شد کنارش زانو زدم و به چهره آرام شکسته مادرم نگاه کردم .
همیشه رنگ پریده بود ؛ اما الان دیگر مثل گچ شده بود . موهای صاف و بلندش حسرت من بودند من و مادرم هیچ به هم شبیه نبودیم اون واقعا زیبا بود مثل یه چهره شرقی میناتوری شده من اما نه نبودم دست ها ش روی سینه اش مرتب گذاشته شده بودند چشمه ی اشکم جوشید و دوباره به اندازه معنای هر حرف مادر نالیدم اما مرگ قلبم رو زخمی کرده بود؛ دنیام دگرگون کرد .
یک ماه از آخرین باری که چهره مادرم حتی سرد و خاموش دیدم گذشته بود . روی صندلی راحتی کنار پنجره ی اتاقش نشسته بودم خودم رو تکان می دادم مادرم خواهش بزرگی کرده بود به خوبی یادم بود که اون روز من و خواست دست استخوانیش و به دست گرفتم به گونه م نزدیک کردم
-مامان فدات بشم دکتر که گفت استراحت مطلق…
باصدای زنگ داری که به زور شنیده می شود برای هر کلمه نفس های عمیق می کشید جواب داد
- مایا … دخترم به … به حرف هام گوش کن… و … خواهش می کنم قبول …کن…

-باشه چشم اما الان وقت…
- مایا من … من …فرصت زیادی ندارم …مایا …جواب تک تک سوال هات …درباره پدرت … اونجاست ….

منبع : نودهشتیا

کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام
تهران چت