تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
رمان تا وقتی تو بیایی... رمان تا وقتی تو بیایی...

نمیدونم چی شد...چشامو وا کردم دیدم توی پانسیونم تنها...هنوز هیچ کس تو اون واحد نبود...یه سوییت با2تا اتاق خواب...یه سالن متوسط و آشپزخونه...

واقعا نمیدونستم باید چیکار کنم میترسیدم خیلی...یه سالی میشد که برای کارشناسیم اومده بودم گرگان ولی اون یه سالو خونه یکی از آشناهای پدرم زندگی میکردم...

واقعا حس تنهایی میکردم...

انگار یه تکه از وجودمو گم کردم.اولش گریه کردم از دلتنگی...از دوری پدرو مادرم که منو گذاشتن اینجاو رفتن ازینکه مادرم که همیشه پناهم بود حتی تو چیدنه وسیلهام کمکم نکردو رفت...خب شاید اینقدر به من اطمینان داشت که خودم میتونم از پسه تموم این کارا بربیام ...منی که از 12سالگی حتی آشپزی میکردم و حالا21سالم بود...

شروع کردم به باز کردن جعبه هایی که توش پرکتاب بود...

وقتی بازش کردم نزدیک بود از ترس سکته کنم...2تاسوسک ازش اومدن بیرون من از ترس پریدم رو تخت...هیشکی نبود که بداد من برسه.صدای جیغامم به مدیر پانسیون نمیرسید چون من تو طبقه دوم بودم...با هزارتا بد بختی اون2تا سوسکو به قتل رسوندم البته توسطه صندل عزیزم...

گوشیو برداشتمو زنگ زدم به مادرم...وقتی صدای گرمو شنید نگران شد...بش گفتم بیا منو ازینجا ببر،اینجا سوسک داره.مادرم میخندید میگفت دختره گنده خجالت بکش زشته از یه سوسک میترسی بعد ما الان کلی از گرگان دور شدیم...

به ساعت نگاه کردم.راست میگفت من 2ساعت تنها توافکار خودم غرق بودمو نفهمیدم کی زمان گذشته...بعد از قطع کردن.رفتم پایین از مسئول جارو برقی گرفتمو جنازه سوسکارو به خاک سپردم...تاشب طول کشید تا همه وسیله هامو جابجا کنم...آخه من رشتم طراحی لباس بود و کلی خرتو پرت داشت که واقعا زیاد بودن...بعد تموم شدنه کارا حوله ولباسمو برداشتم ورفتم حموم یه دوش حسابی گرفتم...واقعا خسته شده بودم...اون شب بدون شام خوابیدم البته نه به همین راحتیا.بعد حرف زدن با باباو مامان وخواهرام. والبته کلی گریه خوابم برد...

صبح با صدای دره سوئیت از خواب بیدارشدم...

بادیدن اون دخترو اون همه وسیله ایی که با خودش اورده بود به خودم امیدوارشدم...2تا چمدون بزرگ -3تا ساک خیلی گنده ازونا که وقتی میرن مکه با خودشون میبرن-1ساک کوچیکتر به همراه کیف دستیش...

همیشه فکر میکردم خودم تنها کسی هستم که این همه وسیله داره ...چون مسیرم تا خونه خودمون دور بود منم برا احتیاط کله وسیلهامو با خودم میاوردم که بیشترشون مربوط به کارم میشد...وقتی اون دخترو دیدم همش با خودم فکر میکردم رشتش چیه که از من اینقدر لوازمش بیشتره با اینکه از کجا اومده که مجبور شده این همه وسیله با خودش بیاره...

بعد از شستنه دست و صورتم زیر کتریو رو شن کردم وبه اتاق کناری رفتم که اون دختر اونجا مستقر شده بود...وقتی در زدمو وارد شدم از چیزی که میدیدم فک چسبیده بود...تموم اون ساک و چمدونا همش لباس بود...ولی آخه چجوری...؟؟؟؟دختر که تعجب منو دید با خنده گفت که روی لباس پوشیدن خیلی حساسه ویکی از ساکاش کیفو یکیم کفشای مورد نیازشه ...

واقعا خندم گرفته بود منکه رشتم طراحی لباس بود این همه لباس با خودم نیاورده بودم یا اینکه اینقدر تو لباس پوشیدن حساسیت به خرج نمیدادم ...وارد اتاق شدم و روی یکی از تختا نشستم. همیشه همینطور بودم با همه زود صمیمی می شدم...

دختره مهربونی بود بالاتنه لاغری ولی پاهای پری داشت ،اسمش سوگند بودو اهل آمل...رشتش محیط بانی بود...هم سنو سال هم بودیم ...دقیقا عین خودم شیطون بود...کمی با هم حرف زدیم تو جا بجا کردن وسیلهاش کمکش کردم ...تو همین مدت چایی دم گذاشتم با هم چای خوردیم...

قرار شد که منم وسیلهامو به همون اتاق بغلی انتقال بدم که باهم توی یه اتاق باشیم...تاشب دیگه تقریبا اتاقی که قبلا من توش بودم پر شده بود.ومن خدارو شکر میکردم که به خاطر سوگند به اون اتاق اومده بودم چون اصلا حوصله جای شلوغو نداشتم ...البته اتاق منو سوگندم بخاطر این پر نشده بود که با هماهنگی هم هرکسی که میومد از اتاق بازدید کنه که تخت انتخاب کنه ما رایشو میزدیمو پشیمونش میکردیم.بعد اینکه اون شخص میرفت کلی باهم میخندیدم...

از مکالهای تلفنی سوگند فهمیده بودم کسی که پشت خطه یه مرده...

وقتی ازش پرسیدم حدسم درست در اومدو گفت که نامزد داره ...ولی اصلا بش نمیخورد که نامزد داشته باشه .درسته حسابی آرایش میکردمو به خودش رسیده بود ولی فکر میکردم مثل خودم مجرد باشه...اسم نامزدشم محمد بود...میگفت که نامزدش عضو سپاه و خیلی خطر ناکه و نفوذ داره که بعدها با اتفاقاتی که برامون افتاد به صحت حرفش پی بردم...

فردای اون روز با سوگند رفتیم خرید من همه چی با خودم اورده بودم آخه مادرم میگفت اینجوریخیالش راحتره . ولی سوگند با خودش مواد غذایی نداشت پس باهم به فروشگاه رفتیمو کلی خرید کردیم...

حدود یه هفته از آشنایی ما و شروع کلاسا گذشته بود که یه نفر دیگه به جمع2نفره ما اضافه شد...اسمش محبوبه بود از ما بزرگتر بود.دختره خوبی بود اوایل خیلی ساکت بود ما فکر میکردیم که غریبی میکنه برا همین سره حرفو خودمون باش باز میکردیم بعدش که بیشتر با هم آشنا شدیم معلوم شد که محبوبه هم عین خودمون دختره شیطونو باحالیه ...البته محبوبه یه شب بیشتر نموند و فرداش رفت خونه خودشون میگفت که هفته ایی3شب بیشتر تو خوابگاه نیست ...

به حسب اتفاق فهمیدم که یکی از دوستای خودم که تو دانشگاه باش آشنا شده بودم و دختره خیلی تخسی بود. واحد بالایی ما مستقر شده...

غزال دختره خیلی خوشگلو بیش از حد شیطونی بود.اکثره شبا میومد پیش منو سوگند...تو رفتو آمدایی که تو این مدت تو لابی پانسیون داشتیم با یکی از بچها که توواحد روبرویی ما بود آشنا شدیم .اسمش زهرا بود...دختره بدی به نظر نمیرسید ولی خب همین خانوم باعث شد رابطه دوستی صمیمیه بین منو سوگندو محبوبه به هم بریزه ...

یه ماه که گذشت بخاطر یه سری اخلافات که با بچهای واحد خودمون داشتیم به واحد رو بروی نقل مکان کردیم همون واحدی که زهرا توش بود...به جای ما 3نفر سه نفر اون واحد به واحدی که ما بودیم رفتن...

همون شبه اول با بچهای اون واحد یه دعوای خوشگل داشتیم...خیلی بچه مثبت میزدن.مام همچین شر نبودیم ولی خب حرف زور تو کتمون نمیرفت ،هرچقدر که بچه مثبت بودن در عوض خیلی شلخه میزدن...آشپزخونرو واقعا به گندکشیده بودن...

کف سالن که نگو همچی ریخته بود...واقعا وضعیت بدی بود...

اون شبو باسردرد خوابیدم سرم خیلی درد میکردو دلم گرفته بود حتی با حرف زدن با مامان و باباهم خوب نشدم...با کلی بد بختی به خواب رفتم...

اصلا از وضعیتی که به وجود اومده بود راضی نبودم دوست نداشتم کسی به جمع 3نفره منو محبوبه و سوگند وارد بشه ..حضور زهرا برام سخت بود...همش باعث میشد بینمون بحث به وجود بیاد...منو سوگند خیلی رابطمون خوب بود در حدی که نامزدش سوگندو به من سپرده بود که شیطونی نکنه ...تولده سوگند نزدیک بود...اولش قرار بود تو پانسیون جشن بگیریم.ولی آقا محمد با همینم مخالف بود همش میگفت وقتی من نیستم حق ندارین جش بگیرید...همش به من زنگ میزد که نباید بزاری سوگند جشن بگیره ...یا باخود سوگند بحث میکرد...حال سوگند خیلی گرفته بود...

یه شب که رفته بودیم بیرون 2تایی قدم بزنیم...سوگند یکی از دوستای قدیمیشو دید...اسمش اسماییل بود.سوگند میگفت از بچهای اکیپ قبلیشونه...پسر خوبی به نظر میرسید...رشتش اگه اشتباه نکنم شیمی بود...

اون شب وقتی برگشت ...

 

اگه خوشتون اومد بگید ادامشو بنویسم...

کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام
دانلود رمان