تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
دانلود رمان فقط به خاطر پدر دانلود رمان فقط به خاطر پدر

قمستی از رمان : به لبش زاویه داد و با پوزخندی به چشمان قهوه ای رنگ پیرمرد که رگه هایی از قرمزی با آن مخلوط شده بود،خیره شد.خونسردی از چهره اش میبارید و این موضوع باعث عصبی شدن بیشتر طرف مقابلش میشد.از عصبانیت تند نفس میکشید که این باعث خوشحالی بیشتر دختر شد.به لبهایش زاویه ی بیشتری داد.سرش را تکان داد.ابروهایش را بالا انداخت.

_میشنوم.

پیرمرد با چهره ای قرمز شده از حرص و عصبانیت نگاهش کرد.سعی کرد بلندی صدایش را کنترل کند.

_چی رو میخوای ثابت کنی با این کارات؟فکر میکنی از پس من بر میای بچه؟برو رد کارت.برو و دست از سرمون بردار.

پوزخند دخترک پر رنگ تر شد.واقعا فکر میکرد به همین راحتی میرود؟کور خوانده بود پیرمرد.

_برم؟کجا برم جناب مجد بزرگ؟تازه اومدم.در ضمن.خودتون به من گفتین که بیام.اینه رسم مهمون نوازی؟البته جای دلگیری وجود نداره.سنتون زیاد شده.وقتی برای این کاراتون نمونده.من میبخشم.به دل نمیگیرم.

چشمانش از عصبانیت گشاد شد.این دیگر خارج از تحملش بود.دیگر نتوانست خودش را کنترل کند.این دخترک در موردش چه فکر کرده بود؟فکر کرده بود به خاطر سن زیادش احمق هم شده که این حرف ها را به او میزد؟از او نمیترسید؟برای مجد بزرگ این موضوع گران تمام میشد.کل شهر جلوی او خم و راست میشدند آن وقت این دخترک…

تازه داشت به شباهت پدر و دختر به هم پی میبرد.واقعا شبیه هم بودند.هر دو قد و سرکش.البته با مقایسه ی این دختر و پدرش به این نتیجه رسید که ادب و احترام پارسا کجا و ادب و احترام این دختر کجا.در دل برای لحظه ای،فقط لحظه ای پارسا را تحسین کرد.او با پارسا چه کار ها که نکرده بود ولی پارسا…

ولی وقتی یاد تربیت همچین دختری به دست او می افتاد شعله ی خشمش زبانه کشید.حس میکرد در آتش انداخته شده.عرق به چهره اش نشسته بود.پارسا آنقدر ها هم که نشان میداد بی دست و پا و دلرحم نبود.میخواسته از پشت به او خنجر بزند.همه ی این سال ها به دنبال راهی برای انتقام بود و حالا وقتش رسیده بود.از افکارش دست کشید.باید این دختر سرکش را سر جایش مینشاند.باید حساب کار دستش می آمد.دست هایش را محکم به میز مقابلش کوبید.صدای بلندی ایجاد شد.از روی صندلیه چرم قهوه ای رنگش بلند شد.

_ببین دختر.برای آخرین بار دارم بهت اخطار میدم.به پدرتم بگو.پاتونو از این بازی بکشین بیرون.پدرت چندین سال پیش با من در افتاد.که نتیجشم دید.ولی فکر میکنم هنوز آدم نشده.نزارین وارد عمل بشم.بد میبینین.

پوزخندش پر رنگ تر شد.حالا لبخند به لبش اضافه شده بود.با خونسردی پایش را روی پای دیگرش قرار داد و به پشتی مبل راحتی کرم رنگ تکیه زد.با همان پوزخند که جز ثابت صورتش شده بود و روی اعصاب پیرمرد راه میرفت گفت.

_اوه.شرمنده که نمیتونم این گفته ی شما رو به گوش پدرم برسونم.چون پدرم از این ملاقات ما بی خبره.نکنه انتظار داشتین که با خبر کردن پدرم میومدم اینجا؟

خنده ای عصبی کرد.دستی به مو های سفیدش کشید.به چشمان دخترک زل زد.چشمانی که شبیه خودش بود.خودش را در چشمانش میدید.گستاخی و مغرور بودن خودش.یک دنده بودن خودش.و حالا فکر میکرد چقدر این دخترک شبیه خودش است.تاب نگاه کردن بیشتر به چشمانش را نداشت.چشمانش را بست.پوفی کشید.سرش را پائین انداخت.چشمانش را باز کرد.به میز مشکی رنگ که رنگش در زیر انبوهی از کاغذ مدفون شده بود نگاه کرد.با کلافگی گفت.

_نگو که پدرت از این جریانات خبر نداره.
منبع : نودهشتیا
کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام
دانلود رمان