تعرفه تبلیغات کانال سایت در آپارات تالار گفتمان سایت
دانلود رمان چه حالی داری ؟! PDF | نسیم شمال نسب

دانلود رمان

دانلود رمان عشقانه

دانلود رمان pdf

قمستی از متن رمان :

-مامان نگران من نباش خونه غریبه که نمیرم! خونه عمَمه...
--حالا هر جا! من نگرانتم دخترم...
بابا اومد تو اتاقم و چمدونمو برد که بذاره تو ماشین. منم داشتم موهامو میبستم که اروم اروم برم. دانشگاه تهران قبول شده بودم ولی خودمون دماوند زندگی میکردیم. خونه عمَم تهران بود. رشته پزشکی رو انتخاب کرده بودم! زیاد درس میخوندم و عاشق رِشتَم بودم.
کیهان از اتاقش اومد بیرون و رفتم پیشش که باهاش خدافظی کنم. خیلی کیهان رو دوست داشتم، بهترین داداش دنیا بود. 3 سال ازم بزرگتر بود ولی انقدر با هم صمیمی بودیم که هیچی رو از هم مخفی نمیکردیم. بهم قول داده بود که زود زود بیاد و بهم سر بزنه. بغلش کردم و گفتم:
-برادرِ عزیزم پیشم بیای ها...
--چشم خواهری میام گلم...
مامانو بغل کردم و یه خدافظی طولانی کردم و رفتم. بغض کرده بودم ولی نمیخواستم جلو مامان گریه کنم! کیهان حالمو فهمیده بود. سوار ماشین بابا شدم و حرکت کردیم...
شب رسیدیم خونه عمه. رفتیم داخل اول عمه فاطی رو بعد دختر عمه سارا رو بغل کردم. خیلی بهشون وابسته بودم! انقدر با عمه فاطمه راحت بودم که فاطی صداش میزدم! سارا تقریبا هم سن خودم بود ولی وکالت میخوند. اقا رضا (شوهر عمه) تو یه تصادف وقتی که منو سارا 15 سالمون بود فوت کرد... 

 

منبع : نودهشتیا

کانال سایت در تلگرام اپلیکیشن اندروید سایت صفحه سایت در اینستاگرام
دانلود رمان